{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیانت

خیانت
🥀دنیا پر از شادی و نا امیدی🥀
🥀شجاعت زندگی یک چیز دیگری بود 🥀
🥀زندگی در دنیا امید دچار عشق و علاقه 🥀
🥀نه این یک دنیا واقعایی هست نه زندگی به رویایی دارد 🥀
🥀مانده ای میان غم و اندوهی فراوان از دل زخمی 🥀

دخترک همانند با لبخند فنجان قهوه را به دستش گرفت سپس جرعی را ازش نوشید با لحن صدا و ارومش گفت : واقعا خیلی خوشگله اوپا خیلی خوشحال.. که اومدیم تو آپارتمان زندگی کنیم .
سئو کمی غمگین لبخند زد و آروم گفت : ات یه امشبو باید بریم خونه .. هم وسایلو جمع می‌کنیم هم باید بریم جایی ..
دخترم کمی گیج نگاهش کرد سپس فنجان را روی میز گذاشت : چی ؟ .. چرا کجا اصلا..
سئو غمگین نفس کشید و عینک هایش را از روی چشمانش برداشت : پدر برام .. دختری رو انتخاب کرده .. گفته باید باهاش ازدواج کنم .. خیلی زود
دخترک مات و مبهوت نگاهش کرد سپس دلخور گفت : حالا باید چیکار کنیم خوب اصلا بگو باهاش ازدواج نمیکنی ... سئو نفس عمیقی کشید : گفتم .. ولی اگه با دختری که میگه ازدواج نکنم اجازه شرکت و پیدا کردن بچم رو نمیده
دخترک غمگین یا شاید هم عصبی تند گفت : اوف .. باید راه دیگه ای هم باشه .. مرد کمی دلخور و ناراحت تکیه داد به مبل راحتی...دخترک غمگین نگاهش کرد سپس با تصور در ذهنش آروم گفت : اشکالی نداره باهاش ازدواج کن .. و بچه خودتو هم پیدا کن اون وقت باهاش یه خانواده میشی تو این آپارتمان هم زندگی میکنم مگه نه ..
مرد روبه رو اش با تصور زندگی خوشبخت لبخند زد .. دخترک تند بلند شد : اولین مرد ای که عاشق پشمکه برات شیرینی پشمک میخرم و با هم میخوریم تا اولین شیرینی خونه خودمون رو بخوریم ..مرد روبه رو لبخند تلخی زد .. آوا بوسه ای روی گونه سئو گذاشت سپس تند پالتو را به دست گرفت و دوید .. سئو تند گفت : کجا خرگوش کوچولو ؟
آوا تند سمتش چرخید : پشمک میخرم این نزدیکی پارک دیدم .. زود میام ..
تند دوید و از آپارتمان خارج شد .. دست تو پالتو اش برد و به سمت پارک کناری رفت مردی را دید که لباس سفید پوشیده بود مثل یه دکتر .. آوا خندید سپس با ذوق شانه ای بالا زد : آقای دکتر .. سه روز مونده .. تا ببینمت
کنار مرد سن زیاد ایستاد و آروم گفت : سلام .. میشه به پشمک بدین ؟
مرد تند گره پشمک را سمتش گرفت آوا به اطراف نگاه کرد پر از بچه های کوچیک .. باعث لبخند آوا شد .. پشمک را از او گرفت و حدود چندین ون را سمتش گرفت ..
با گام آرامی چرخید ولی با دیدن جونگکوک که جلو زنی زانو زده بود.. قلب دخترک را لرزاند .. با احساس بالا تربن صدا ضربان قلبش را شنید ..
زنه روی نیم کت پارک نشسته بود و سرش پایین افتاده ،‌ کله موهایش سمت نیک رخ ای افتاده بودن که مانع دید آوا میشد ..
جونگکوک ای که اصلا به اطرافش نگاه نمی‌کرد .. و تنها دلیلی که جلویش نشسته بود محکم حرف میزد ..
اخم های ریزی روی صورت آوا نشست .. جونگکوک تند دست زن رو گرفت و سمت لب هایش برد و محکم بوسید .. به شدت قلبش لرزید ... بی وقفه تند و تند تر میتوپید .. دخترک بغض عجیبی به گلوش چنگ زد ..
بدون توجه به آن اطراف گام برداشت .. تند و تند تر .. قفسه سینه اش به شدت گرفته می‌شد .. احساس بی‌کس و ناچاری میکرد .. به محضه ورودش به آپارتمان به در تیکه داد و دستش را روی قلبش گذاشت .٫ من چم شده .. خدا یا .. این حس به به دکتره نه چیزه دیگه ای خدا یا خواهش میکنم ٫
سئو : ات تویی ؟
صدایی از سالن شنید .. تند دستی به موهایش کشید و نفسی کشید تا قلبش رعایت نمود .. گام برداشت و وارد سالن شد : آره منم .. بیا برات پشمک آوردم ..
سئو کمی نگران نگاهش کرد : چیزی شده ؟
آوا لبخند ای از سر استرس زد و روی مبل نشست محکم انگشت هایش را در هم قفل کرد : آره آره .. کاملا خوبم .. از این بهتر نمیشم .. تند خندید
سئو مات و مبهوت نگاهش کرد . سپس پشمک را در دستش گرفت ...

......

جونگکوک: مامی من .. لطفاً .. آروم باش .. اون که منظوری نداشت
جینجو بغض گرفته اشک ریخت سپس چونش لرزید سرش پایین انداخت و سکوت کرد .. جونگکوک بازم دست های مادرش را بوسید : ترو خدا اینجوری نکن دیگه
دیدگاه ها (۱)

https://wisgoon.com/aysa_97حمایت

صبح با نور کن خورشید بیدار شد سپس با اخم روی پهلو چرخید .. ک...

جونگکوک محکم دست زد و سرش را بلند کرد سپس ضبط گوشی را قطع کر...

جونگکوک بخاطر این ذوق پسر ۱۸ ساله خندید سپس تکیه به صندلی و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط