{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم ( اخر)

پارت سوم ( اخر)

آیلا بی‌صدا دستش را از ز*یر شنل یونگی به س*ینه‌اش رساند. ضربان قلبش تند بود، گرم، واقعی. با نوک انگشت ل*مسش کرد و لبخند زد.

یونگی آرام شنل آیلا را از روی شانه‌اش کنار زد. نور ماه افتاد روی پو*ست سفید و براقش.
با مهربانی، با احترام، با تمنا، دستش را روی کتف آیلا گذاشت و پایین آمد.
نگاهش همیشه در نگاه آیلا بود، انگار هر حرکت را از چشمانش اجازه می‌گرفت.


بدن‌شان آرام به هم نزدیک شد، نه از شهوت، بلکه از میل عمیقِ بودن، ل*مس شدن، یکی شدن.
انگار هر دو برای اولین بار احساس می‌کردند که بدن می‌تونه شعر باشه، آهنگ باشه.

ل*مس‌هایشان آرام، آهسته و در هم تنیده بود.
صدای نفس‌ها، ضربان قلب، و گاهی صدای آرام اسم‌هاشان در تاریکی شنیده می‌شد.


وقتی خورشید از پشت کوه بالا آمد، آن دو در آغوش هم خواب*یده بودند. آیلا سرش را روی س*ینه‌ی یونگی گذاشته بود و نفس‌های آرامش با بالا و پایین رفتن س*ینه‌اش هماهنگ شده بود.

یونگی چشمانش را باز کرد، بو*سه‌ای به پیشانی‌اش زد و در دل گفت:

«ای کاش همه‌ی عمرم فقط همین لحظه بود؛ با تو، در آغوشم، و بی‌نیاز از هر تاج و تختی.»


---

سال‌ها بعد

آن‌ها نه فقط شاهزاده و پرنسس، بلکه پادشاه و ملکه‌ی دو قلب‌شان شدند.
حکومت‌شان بر پایه‌ی موسیقی، عشق، کتاب و طبیعت شکل گرفت.
دروازه‌های قصر به روی هنرمندان و رؤیاپردازان باز بود.

هر شب، وقتی نسیم شبانگاهی از جنگل نقره‌ای می‌آمد، صدای ویولن آیلا در سراسر سرزمین طنین می‌انداخت، و یونگی کنارش می‌نشست و آرام در گوشش می‌گفت:

– «من هنوز هم گم‌شده‌ام، اما خوشبختانه... گم شدم در تو.»


پایان
دیدگاه ها (۱۴)

اینو یادم رفته بود به مناسبت بازگشت ۷ فرشته بزارم 😂😋

شوهررررررری 🤭 نبینم چشم داشته باشیدا مال خودمه 🔪😂

پارت دومآیلا به آرامی سرش را روی شانه‌ی یونگی گذاشت و زمزمه ...

درخواستی یونگی موضوع : اسلاید دوم پارت اول عنوان: نجوای ویول...

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

«کسی که برگشت»ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.مدرسه ساکت بود.خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط