{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتیوقتی باهاش قهر بودی و

تک پارتی:وقتی باهاش قهر بودی و...

از ماشین پیاده‌شد و کلاه هودیشو سرش کرد..نم نم بارون میبارید و هوا ابری بود..باد بهاری به آدم آرامش میداد..دست گل توی دستش رو نگاه کرد..یه دست گل نیلوفر آبی با کاغذ مشکی و ربان آبی تیره بود..مورد علاقه ی میسا!
وارد کافه شد
صدای آهنگ ملایم تو کل فضای کافه پیچیده بود
امروز کافه شلوغ بود ولی جای خالی پیدا میشد..خنده ی دختر ها و پسر های جوون شنیده میشد..با چشم دنبال میز همیشگیش گشت..به سمت میز شماره ی ده رفت..
.
.
"میسااااا زود باش مشتری جدید داریم!"
میسا در حالی که دفتر و خودکارشو بر میداشت گفت:"باشه باشه خانم لی..رفتم"
سریع به سمت میز مشتری رفت‌‌...با همون لبخند زیبا و خوش رویی ی همیشگیش روبه مشتری گفت:"خیلی خوش اومدید آقا...امیدوارم توی کافه ی ما بهترین لحظات رو تجربه کنید!..عرض میکنید که چی میل دارید؟"
پسر گلی که دستش بود روی میز گذاشت...میسا لحظه ای به اون گل نگاه کرد..پسر سرشو بالا آورد و کلاه هودیشو در آورد و لبخند زد:"فکر کنم...همون همیشگی!"
میسا با دیدن پسر روبه روش لحظه ای مکث کرد..بعد چشم غره ای رفت و عصبی خواست که از اون میز دور بشه ولی نامجون بازوشو گرفت:"هی یه دقیقه وایسا!"
میسا عصبی بازوشو از دست نامجون جدا کرد و با لحن عصبی گفت:"تو اینجا چیکار میکنی ها؟!"
نامجون با تعجب گفت:"برای اومدن به کافه ی مورد علاقم باید از تو اجازه بگیرم خانم کیم؟"
میسا دست به سینه وایساد و پوزخندی زد:"تا دیروز که از اینجا متنفر بودی و فقط به اسرار دوستات میومدی...چیشد الان شده کافه مورد علاقت؟!"
نامجون لبخند زد و گفت:"خب..‌‌.یه آدم اینجاست که اینجارو قشنگ کرده‌!"
می‌سازد قند تو دلش آب شد...ولی با یاد آوری تمام حرفای دیروز نامجون با پوزخند گفت:"اوه جدا؟! پس تو الان نباید اینجا باشی...چون تو از اون آدم متنفری مگه نه؟!"
نامجون شرمنده نگاهش کرد:"اونجوری..نیست..معلومه که نه!"
میسا همچنان عصبی بود:"برام مهم نیست چجوریه!..ببین من الان کار دارم حوصله ی شنیدن حرفاتو هم ندارم...پس با اجازه!"
دوست نداشت این حرفارو بزنه ولی اون لحظه فکر میکرد اون حرف ها حق نامجونه!..نامجون دوباره دستشو گرفت:"یک دقیقه صبر کن..بیا باهم حرف بزنیم!"
میسا با دست به آدمای اونجا اشاره کرد:"میبینی که..کافه شلوغه کار دارم"
نامجون گفت:"تو بیا بشین‌‌..من خودم درستش میکنم!"
_"میخوای چیکار کنی ها؟ پیشبند بپوشی بری سفارش بگیری؟ صاحب کارم الان عصبی میشه به خاطرت اخراج میشم!"
نامجون هوفی کشید و گفت:"ای بابااا بیا بشین من خودم درستش میکنم دیگهه!"
لحن نامجون جوری بود که بهش اطمینان میداد..چیزی نگفت..نامجون به سمت میز پیشخوان رفت و زنگ روی پیشخوان رو به صدا در آورد:"آم..ببخشد؟"
خانم لی در حالی که مشغول بود و سرش شلوغ بود گفت:"بفرمایید"
نامجون لبخند زد:"من میتونم خانم کیم میسا رو چند دقیقه قرض بگیرم؟!"
خانم لی سرشو بالا آورد و نگاهی به نامجون و میسا انداخت..میسا از خجالت سرشو پایین انداخته:''معذرت میخوام خانم لی.."
خانم لی از رابطه ی نامجون و میسا خبر داشت البته باید بگم که کل کارکنان کافه خبر داشتند..خانم لی لبخند مهربونی زد و گفت:"حتما!"
نامجون تشکر کرد و نشست سر میز و میسا هم همین کارو کرد..میسا چشم غره رفت:"خب..چیه؟"
نامجون گل رو طرف میسا گرفت روی گل یه کاغذ بود و نوشته بود:"میسای عزیزم...معذرت میخوام!"
میسا سعی کرد لبخند نزنه...نامجون با شرمندگی گفت:"دوسش داری؟"
میسا با لحن سرد گفت:"کارتو بگو مستر کیم"
نامجون نفس عمیقی کشید:" میدونم رفتاری که داری باهام میکنی حقمه...میدونم که من...حقمه که حتی دیگه نخوای منو ببینی...ولی ازت میخوام یکم به حرفام گوش بدی..."
میسا دست به سینه نشسته بود و آروم گفت:"میشنوم..."
نامجون ادامه داد:"من...نمیدونم دیشب چه حرفایی بهت زدم چون تو حال خودم نبودم...یعنی..انگار دست خودم نبود حرفام ولی.‌.."
میسا نزاشت ادامه بده:"ولی من میدونم چیا بهم گفتی..گفتی ازم متنفری...داری وقتت رو با من هدر میدی..رابطمون مزخرفه..منم یه آدم مزخرفم..و خیلی حرفای دیگه!
انتظار نداری که ببخشمت؟!"
نامجون گفت:" نه حتی انتظار ندارم بخوای حرفامو بشنوی..ولی فقط چند دقیقه گوش کن.."
میسا چیزی نگفت و نامجون ادامه داد:"دیشب با چندتا از بچه ها رفته بودیم بار...چون از دستت اعصبانی بودم..ظاهرا..زیادی خوردم...وقتی اون وقت شب بهم زنگ زدی تا آشتی کنیم ، حرف هایی زدم که قلبتو شکوند..اینو میفهمم...
و حق نداشتم اونجوری..حرف بزنم..
میسا..من..من..من معذرت میخوام..میدونم با معذرت خواهی جبران نمیشه..میدونم لیاقت فرصت دوباره رو ندارم..ولی من بیشتر از همچی توی دنیا دوست دارم...بیشتر از کل زندگیم"
ادامه دارد...
ادیت:به علت چیز دستی ادامش پاک شد🗿
ادامه تو کامنته
دیدگاه ها (۳۱)

سلام سلام یه توضیح راجع به این فیک بدم بچه ها درخواستی فرد خ...

چندپارتی:وقتی ناراحتت میکنه و...pt²جینا حرفی زد که هیچوقت فک...

بچه ها موضوع اصلی ی این سناریو اینه : وقتی اعضا به عنوان ‌پد...

بچه ها موضوع اصلی ی این سناریو اینه : وقتی اعضا به عنوان ‌پد...

پارت ۲ اماده شدم و با هانی رفتم بار خیلی داشت بهم خوش می گذش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط