you like it پارت⁸
you like it پارت⁸
لباسش که پایین تخت بود و جلوش گرفت و با صدای آروم گفت
یونگی: لباستو بپوش..میریم خونه من
جیمین: خ..خونه شما؟ نهه..
یونگی: هیس..ساکت باش.
حرفی نزد، لباسشو ازش گرفت و پوشیدشون
جیمین: دایون و میخایم چیکار کنیم؟
یونگی: خب..صورتتو بپوشون
جیمین: احمق کور که نیست با لباسامون تشخیصمون میده! چجوری تو با این عقلت رئیس مافیا شدی؟
یونگی: یه شب باهام خوابیدی پررو نشو هنوز من رئیسم
جیمین: چشم آقای رئیس لطفا مغزتونو به کار بندازین و یه راهکار بهمون بدین
یونگی: فقط میریم بیرون
جیمین: چی؟
یونگی: میخاد چیکار کنه؟ یه امروز و تحملش کن..فردا نمیبینیش
بدون هیچ حرف دیگه ای در اتاقو باز کرد و دستشو گرفت و به بیرون برد..دایون با بهت نگاهشون میکرد و اونا؟ طوری که انگار ندیدنش به سمت پیشخوان رفتن و هزینه یه شب استفاده از اتاق رو پرداخت کردن و درحالی که دست همو گرفته بودن به بیرون رفتن.
¹³:⁰⁵
درحالی که روی کاناپه بقل دستش نشسته بود داشت به چهره اش که با دقت روزنامه میخوند نگاه میکرد، لبخندی زد و گفت
جیمین: وقتی عینک میزنی جذاب تر میشی..ولی چرا تو ²⁰²⁶ روزنامه میخونی؟
یونگی: بعضی مواقع نیاز دارم از این زندگی پرمشغله ام بیرون بیام پس فقط..به قدیما برمیگردم و تصور میکنم یه پیرمرد تو سال ¹⁹⁹² ام که بدون هیچ دغدغه ای داره روزنامه اشو میخونه
جیمین: تو همین الانشم پیرمردی
یونگی: فقط ³⁰ سالمه!
جیمین: پس پیرمردی..منم یه بچه ام که عاشق پیرمرد شده
یونگی: لقب پد*وفیل بهم دادی؟
جیمین: وقتی میگم احمقی بهت بر میخوره..منظورم اینه که حتی اگه تو سال ¹⁹⁹² هم بودیم و فاصله سنیمون زیاد بود من بازم عاشقت بودم..اوه نه..نباید این کلمه رو میگفتم
یونگی: عاشقم شدی؟
جیمین:...
حرفی نزد و اروم سمتش اومد و لب*اشو به لب*اش رسوند و تشنه مک میزد.
لباسش که پایین تخت بود و جلوش گرفت و با صدای آروم گفت
یونگی: لباستو بپوش..میریم خونه من
جیمین: خ..خونه شما؟ نهه..
یونگی: هیس..ساکت باش.
حرفی نزد، لباسشو ازش گرفت و پوشیدشون
جیمین: دایون و میخایم چیکار کنیم؟
یونگی: خب..صورتتو بپوشون
جیمین: احمق کور که نیست با لباسامون تشخیصمون میده! چجوری تو با این عقلت رئیس مافیا شدی؟
یونگی: یه شب باهام خوابیدی پررو نشو هنوز من رئیسم
جیمین: چشم آقای رئیس لطفا مغزتونو به کار بندازین و یه راهکار بهمون بدین
یونگی: فقط میریم بیرون
جیمین: چی؟
یونگی: میخاد چیکار کنه؟ یه امروز و تحملش کن..فردا نمیبینیش
بدون هیچ حرف دیگه ای در اتاقو باز کرد و دستشو گرفت و به بیرون برد..دایون با بهت نگاهشون میکرد و اونا؟ طوری که انگار ندیدنش به سمت پیشخوان رفتن و هزینه یه شب استفاده از اتاق رو پرداخت کردن و درحالی که دست همو گرفته بودن به بیرون رفتن.
¹³:⁰⁵
درحالی که روی کاناپه بقل دستش نشسته بود داشت به چهره اش که با دقت روزنامه میخوند نگاه میکرد، لبخندی زد و گفت
جیمین: وقتی عینک میزنی جذاب تر میشی..ولی چرا تو ²⁰²⁶ روزنامه میخونی؟
یونگی: بعضی مواقع نیاز دارم از این زندگی پرمشغله ام بیرون بیام پس فقط..به قدیما برمیگردم و تصور میکنم یه پیرمرد تو سال ¹⁹⁹² ام که بدون هیچ دغدغه ای داره روزنامه اشو میخونه
جیمین: تو همین الانشم پیرمردی
یونگی: فقط ³⁰ سالمه!
جیمین: پس پیرمردی..منم یه بچه ام که عاشق پیرمرد شده
یونگی: لقب پد*وفیل بهم دادی؟
جیمین: وقتی میگم احمقی بهت بر میخوره..منظورم اینه که حتی اگه تو سال ¹⁹⁹² هم بودیم و فاصله سنیمون زیاد بود من بازم عاشقت بودم..اوه نه..نباید این کلمه رو میگفتم
یونگی: عاشقم شدی؟
جیمین:...
حرفی نزد و اروم سمتش اومد و لب*اشو به لب*اش رسوند و تشنه مک میزد.
- ۴.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط