پارت ۵۶ : من : باشه ...نامجون : وی اگه مطمئن نیستی که میت
پارت ۵۶ : من : باشه ...نامجون : وی اگه مطمئن نیستی که میتونی یا نه نرو من : نه میتونم .
از ماشین پیاده شدم و سمت بیمارستان رفتم .
از راه رو رد شدم و رفتم تو اتاقش .
درو اروم بستم . هنوز بیهوش بود .
پالتومو روی مبل انداختم و رو صندلی نشستم .
گفتم : میدونم صدامو نمیشنوی ولی....امشب کنارتم
ساعت هشت و نیم بود .
تو دلم حرفایی رد و بدل میشد که دیوونم میکرد
نایکا میمیره
اون به هوش نمیاد
هر کدوم از کلماتش قلبمو بیشتر تو خودش فشرده میکرد .
بلند شدم و طرف پنجره رفتم و پرده رو جمع کردم .
شب تاریکی بود .
روی صندلی کنار تختش نشستم .
چشمام میسوخت
مژه هام سنگین بودن . انگار هر مژه چشمم یک اشک سنگین بهش وصل بود و نمیریخت .
مژه هام داشت کنده میشد .باز و بسته کردن چشمام هیچ تاثیری رو سنگینی مژه هام نداشت .
خواستم حرف بزنم .... ولی نه حروفی برای کلمه
نه کلمه ای برای جمله
نه جمله ای برای گفتن
و نه گفتنی برای تو
نه صدامو میشنوی .... نه میدونی کی پیشته نه میدونی من تو این چند روز چطوری بودم(:
به زمین خیره بودم .
با صدای گرفته ای گفتم : نایکا .....چرا بهوش نمیای؟؟...ن نمیتونم ب ببینم.......نمیتونم حرف بزنم ..حرفام اینقدری بزرگن که به زبون نمیان ... دیگه مغزم کار نمیکنه ...میدونی چند روزه گریه میکنم میدونی قلبم دیگه نمیتپه ...چرا با خودت اینکارو کردی ؟؟؟به من میگی رگ دستمو نزنم چون برات ارزش دارم ..آیا قلب تو برام ارزش نداره؟؟؟!!.
دیگه صدام خیلی کم بلند شده بود .
و باز این اشک ها .
با ریختن اشک ها چشمام بدتر میسوخت که با صدایی که اومد هیچ سوزشی هیچ دردی هیچی نفهمیدم : م من متاسفم .
بهش نگا کردم که اشک میریخت و نگام میکرد .
بلند شدم و سمتش رفت و دستامو زیر فکش گذاشتم .
تو چشماشو نگا کردم .
( خودم )
بهم خیره شد .
اشک از چشماش روی گونم ریخت . دستامو بالا اوردم و اشک هاشو پاک کردم و دستاشو گرفتم .
چشماش قرمز شده بود .
با همون صدای گرفته اش گفت : ت تو کی ....
با صدایی خسته گفتم : دو ساعته بهوش اومدم .
رفت عقب با اخم داشت بیرون میرفت و همزمان گفت : چرا نگفت...من : وی صبر کن خودم بهشون گفتم نگن .
سر جاش وایستاد .
برگشت و نگام کرد و گفت : نایکا....ت تو گفتی اونا هیچی به ما نگن؟؟من : آ آره .
قطره اشکی ریخت و سمتم اومد و گفت : تو چ چرا...من : نمیخواستم بفهمین بهوش اومدم وی : یعنی جیمین....اعضا ... .
سرمو چپ و راست کردم و اشک ریختم و با بغض گفتم : هیچ کس .
روی صندلی نشست .
بعد سه دقیقه گفتم : متاسفم که اینقدر سختی کشیدین قرار نبود اینجوری بشه وی : نایکا تو نباید..من : میدونم وی میدونم ولی مثل یک سنگ رو گلوم بود ...نمیتونستم ببینم دارین بخاطر من اسیب میبینید ...اگه جای من بودی چیکار میکردی ؟؟وی : حداقل کاری نمیکردم که ذهنم فکر رفتنتو کنه .
فصل ۲
از ماشین پیاده شدم و سمت بیمارستان رفتم .
از راه رو رد شدم و رفتم تو اتاقش .
درو اروم بستم . هنوز بیهوش بود .
پالتومو روی مبل انداختم و رو صندلی نشستم .
گفتم : میدونم صدامو نمیشنوی ولی....امشب کنارتم
ساعت هشت و نیم بود .
تو دلم حرفایی رد و بدل میشد که دیوونم میکرد
نایکا میمیره
اون به هوش نمیاد
هر کدوم از کلماتش قلبمو بیشتر تو خودش فشرده میکرد .
بلند شدم و طرف پنجره رفتم و پرده رو جمع کردم .
شب تاریکی بود .
روی صندلی کنار تختش نشستم .
چشمام میسوخت
مژه هام سنگین بودن . انگار هر مژه چشمم یک اشک سنگین بهش وصل بود و نمیریخت .
مژه هام داشت کنده میشد .باز و بسته کردن چشمام هیچ تاثیری رو سنگینی مژه هام نداشت .
خواستم حرف بزنم .... ولی نه حروفی برای کلمه
نه کلمه ای برای جمله
نه جمله ای برای گفتن
و نه گفتنی برای تو
نه صدامو میشنوی .... نه میدونی کی پیشته نه میدونی من تو این چند روز چطوری بودم(:
به زمین خیره بودم .
با صدای گرفته ای گفتم : نایکا .....چرا بهوش نمیای؟؟...ن نمیتونم ب ببینم.......نمیتونم حرف بزنم ..حرفام اینقدری بزرگن که به زبون نمیان ... دیگه مغزم کار نمیکنه ...میدونی چند روزه گریه میکنم میدونی قلبم دیگه نمیتپه ...چرا با خودت اینکارو کردی ؟؟؟به من میگی رگ دستمو نزنم چون برات ارزش دارم ..آیا قلب تو برام ارزش نداره؟؟؟!!.
دیگه صدام خیلی کم بلند شده بود .
و باز این اشک ها .
با ریختن اشک ها چشمام بدتر میسوخت که با صدایی که اومد هیچ سوزشی هیچ دردی هیچی نفهمیدم : م من متاسفم .
بهش نگا کردم که اشک میریخت و نگام میکرد .
بلند شدم و سمتش رفت و دستامو زیر فکش گذاشتم .
تو چشماشو نگا کردم .
( خودم )
بهم خیره شد .
اشک از چشماش روی گونم ریخت . دستامو بالا اوردم و اشک هاشو پاک کردم و دستاشو گرفتم .
چشماش قرمز شده بود .
با همون صدای گرفته اش گفت : ت تو کی ....
با صدایی خسته گفتم : دو ساعته بهوش اومدم .
رفت عقب با اخم داشت بیرون میرفت و همزمان گفت : چرا نگفت...من : وی صبر کن خودم بهشون گفتم نگن .
سر جاش وایستاد .
برگشت و نگام کرد و گفت : نایکا....ت تو گفتی اونا هیچی به ما نگن؟؟من : آ آره .
قطره اشکی ریخت و سمتم اومد و گفت : تو چ چرا...من : نمیخواستم بفهمین بهوش اومدم وی : یعنی جیمین....اعضا ... .
سرمو چپ و راست کردم و اشک ریختم و با بغض گفتم : هیچ کس .
روی صندلی نشست .
بعد سه دقیقه گفتم : متاسفم که اینقدر سختی کشیدین قرار نبود اینجوری بشه وی : نایکا تو نباید..من : میدونم وی میدونم ولی مثل یک سنگ رو گلوم بود ...نمیتونستم ببینم دارین بخاطر من اسیب میبینید ...اگه جای من بودی چیکار میکردی ؟؟وی : حداقل کاری نمیکردم که ذهنم فکر رفتنتو کنه .
فصل ۲
- ۴۶.۵k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۷۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط