پارت ۵۴ : با نامجون وارد اتاقش شدیم
پارت ۵۴ : با نامجون وارد اتاقش شدیم
نایکا....چرا رو تخت افتادی ؟؟
نمیتونستم ببینم اینجوری رو تخت افتاده .
دست چپمو جلو دهنم گرفتم که نامجون منو گرفت و تو بغلش برد .
بلند بلند گریه کردم و دیگه نتونستم ....روی زمین افتادم .
نامجون دستامو گرفت و بلندم کرد و گفت : جیمین گریه نکن ... من : نمیتونم .... اینجوری ببینمش .
بلند شدم و در اتاقو محکم بستم و با گریه از بیمارستان رفتم بیرون .
سوار ماشین شدم و راه افتادم .
نایکا تو حالت خوبه ....تو حالت خیلی خوبه داری منو اذیت میکنی .
پاهامو رو تمرمز نگه داشتم . سرمو به فرمون تکیه دادم و بلند بلند گریه کردم .
نمیکشم .......بهت احتیاج دارم نایکا .... به بغل پر از احساست ....به صورت خوشگلت .... .
( نامجون )
براشون سخت بود دیدن نایکا ... فکر نمیکردم قراره همچین اتفاق بیوفته .
جونگ کوک رفت تو اتاق . نگران حال جیمین بودم . به گوشیش زنگ میزدم ولی جواب نمیداد .
جونگ کوک بعد بیست دقیقه با اشک های پر اشک اومد بیرون .
گفت : ش شماها برین من امشب پیش نایکا میمونم من : نه جونگ کوک بیا بریم امشب...جونگ کوک : نامجون میمونم لطفااا من : اهه باشه ما رفتیم .
سوار ماشین شدم و به جیمین زنگ زدم .جواب نداد .
دوباره زنگ زدم . جواب نداد .
( وی )
رفتم خونه خودم . سمت حموم رفتم .
هیچی نمیفهمیدم . از پشت خودم و انداختم تو وان .
اب تمامن بدنمو فرا گرفت .
چشمام و باز کردم . لحظه ای که نایکا رو بغل کردم و دیدم .
کم کم دیگه داشتم خفه میشدم . میخواستم تو اب خودمو خفه کنم ولی با یک حسی از اب بیرون اومدم .
نفس های بلند و پشت سر هم میکشیدم .
شروع کردم به گریه کردن.
نایکا باهام چیکار کردی .
( جیمین )
زیر بارون مثل کسایی که شکست خوردن راه میرم .
کامل خیس بودم .
رسیدم به خونه و درو باز کردم .
نامجون سریع سمتم اومد و گفت : جیمیین چرا جواب تلفنمو نمیدی .
با سردترین حالت گفتم : گوشیم خاموش بود .
باروهامو گرفت و گفت : بیا تو باید استراحت کنی .
لباسامو عوض کردم و رفتم تو حال و نشستم کنار بخاری ..
( نامجون )
ساعت های هشت شب وی اومد خونه .
به جیهوپ سپردم حواسش به وی باشه .
جیمین یک گوشه کنار بخاری نشسته بود و ساکت بود .
خیلی فشار بهشون وارد شده ):
( جونگ کوک )
روی صندلی نشسته بودم و دست چپمو تو دست چپش کرده بودم .
سکوت زیادی بود .
اشک هام ریخت . لحظه ای که لباس خونیشو دیدم قلبم درد از جاش کنده شد ..
وقتی روی زمین زیر بارون افتاده بود پاهامو به لرز انداخت .
نایکا چرا اینکارو کردی با خودت .
کل شبو بیدار بودم و تو دلم حرف میزدم و حتی یک ثانیه هم گیج نشدم .
ساعت دو جین بهم زنگ زد و گفت بیام خونه .
از رو صندلی بلند شدم و گفتم : نایکا زود بهوش بیا ... من خیلی منتظرتم .
درو اروم باز کردم و رفتم بیرون .
سمت خونه رفتم .
فصل ۲
نایکا....چرا رو تخت افتادی ؟؟
نمیتونستم ببینم اینجوری رو تخت افتاده .
دست چپمو جلو دهنم گرفتم که نامجون منو گرفت و تو بغلش برد .
بلند بلند گریه کردم و دیگه نتونستم ....روی زمین افتادم .
نامجون دستامو گرفت و بلندم کرد و گفت : جیمین گریه نکن ... من : نمیتونم .... اینجوری ببینمش .
بلند شدم و در اتاقو محکم بستم و با گریه از بیمارستان رفتم بیرون .
سوار ماشین شدم و راه افتادم .
نایکا تو حالت خوبه ....تو حالت خیلی خوبه داری منو اذیت میکنی .
پاهامو رو تمرمز نگه داشتم . سرمو به فرمون تکیه دادم و بلند بلند گریه کردم .
نمیکشم .......بهت احتیاج دارم نایکا .... به بغل پر از احساست ....به صورت خوشگلت .... .
( نامجون )
براشون سخت بود دیدن نایکا ... فکر نمیکردم قراره همچین اتفاق بیوفته .
جونگ کوک رفت تو اتاق . نگران حال جیمین بودم . به گوشیش زنگ میزدم ولی جواب نمیداد .
جونگ کوک بعد بیست دقیقه با اشک های پر اشک اومد بیرون .
گفت : ش شماها برین من امشب پیش نایکا میمونم من : نه جونگ کوک بیا بریم امشب...جونگ کوک : نامجون میمونم لطفااا من : اهه باشه ما رفتیم .
سوار ماشین شدم و به جیمین زنگ زدم .جواب نداد .
دوباره زنگ زدم . جواب نداد .
( وی )
رفتم خونه خودم . سمت حموم رفتم .
هیچی نمیفهمیدم . از پشت خودم و انداختم تو وان .
اب تمامن بدنمو فرا گرفت .
چشمام و باز کردم . لحظه ای که نایکا رو بغل کردم و دیدم .
کم کم دیگه داشتم خفه میشدم . میخواستم تو اب خودمو خفه کنم ولی با یک حسی از اب بیرون اومدم .
نفس های بلند و پشت سر هم میکشیدم .
شروع کردم به گریه کردن.
نایکا باهام چیکار کردی .
( جیمین )
زیر بارون مثل کسایی که شکست خوردن راه میرم .
کامل خیس بودم .
رسیدم به خونه و درو باز کردم .
نامجون سریع سمتم اومد و گفت : جیمیین چرا جواب تلفنمو نمیدی .
با سردترین حالت گفتم : گوشیم خاموش بود .
باروهامو گرفت و گفت : بیا تو باید استراحت کنی .
لباسامو عوض کردم و رفتم تو حال و نشستم کنار بخاری ..
( نامجون )
ساعت های هشت شب وی اومد خونه .
به جیهوپ سپردم حواسش به وی باشه .
جیمین یک گوشه کنار بخاری نشسته بود و ساکت بود .
خیلی فشار بهشون وارد شده ):
( جونگ کوک )
روی صندلی نشسته بودم و دست چپمو تو دست چپش کرده بودم .
سکوت زیادی بود .
اشک هام ریخت . لحظه ای که لباس خونیشو دیدم قلبم درد از جاش کنده شد ..
وقتی روی زمین زیر بارون افتاده بود پاهامو به لرز انداخت .
نایکا چرا اینکارو کردی با خودت .
کل شبو بیدار بودم و تو دلم حرف میزدم و حتی یک ثانیه هم گیج نشدم .
ساعت دو جین بهم زنگ زد و گفت بیام خونه .
از رو صندلی بلند شدم و گفتم : نایکا زود بهوش بیا ... من خیلی منتظرتم .
درو اروم باز کردم و رفتم بیرون .
سمت خونه رفتم .
فصل ۲
- ۱۲۰.۳k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۸۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط