{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۵ :

پارت ۵۵ :
( جیمین )
ساعت پنج بعد از ظهر بود .
سوار ماشین شدم .
هوا ابری و بارون کمی میزد. ماشینو روشن کردم و راه افتادم .
نمیتونستم به اینکه نایکا بیهوشه فکر کنم . انگار با فکر کردن بهش قلبم بیشتر تو خالی میشه .
رسیدم به بیمارستان . سمت اتاقش رفتم و درو باز کردم.
هنوز بیهوش بود .
دسته گلی که گرفته بودم و رو میز گذاشتم و رو صندلی نشستم .
بهش خیره شدم.
سکوت ..... فقط سکوت .
سرمو پایین اوردم و به دستام خیره شدم .
ناخن انگشت دست چپم روی انگشترم میکشیدم .
اره....نمیتونم نگاش کنم . .
با صدای لرزانی گفتم : نایکا....م من ....حالم خیلی بده .... انگار ....نبودت خیلی حس میشه .
بهش نگا کردم .
ادامه دادم : قلبم حال و روزش خرابه ....فکر نمیکرد قراره بری((:
اشک از چشمام ریخت .
با دست چپم اشکامو پاک کردم و لبامو روی هم فشار دادم .
با گریه گفتم : نایکا میدونم خواب نیست ... میدونم تو واقعا تحت فشار بودی....ولی ... ولی کاش با قلبم اینجوری نمیکردی .
با دست راستم دست راستشو اروم گرفتم که بغضم ترکید و اشکام سریع از چشمام میریخت .
گریه بی صدا .
با دست چپم جلو دهنم و گرفتم .
زیر چشمام قرمز شده بود .....دو روزه چشم نزاشتم رو هم .
گفتم : سکوت کنم از همه چی بهتره .
بلند شدم و کتم و برداشتم و اروم درو باز کردم و رفتم .
ماسک سفیدمو زدم و سرمو پایین بردم و ازونجا اومدم بیرون .
رفتم تو خیابونا راه رفتن .
نه امید داشتم .
نه مهم بود کجا میرم .
( خودم )
چشمامو باز کردم .
توی یک اتاق سفید و پر نور .
توی دماغم یکچیزی فرو رفته بود .
باد سردی توی دماغم در جریان بود .
هیچی یادم نمیومد.. ..من چرا اینجام .
چند وقته تو این اتاقم .
تا خواستم از رو تخت بلند شم درد وحشتناکی تو قلبم فرو رفت و همه اتفاقا مثل یک فیلم از جلو چشمام گذاشت .
روی تخت افتادم .تک تک خنده ها گریه ها دعواها تنهایی ها فکر ها همشون به سرم هجوم اوردن .
درد وحشتناکی سرم گرفت با یاداوری کارایی که کردم اشکام از گوشه چشمام سراریز شد .
من ن نمردم .
من هنوز تو این دنیای لعنتیم . ضربان قلبم بالا رفته بود و قلب محکم میکوبید .
یکدفعه چندتا دکتر اومدن تو .
همشون داشتم بهم یکچیزی میگفتن ولی جز صدای ارامش بخش جیمین با نگاهای وی با لبخند های جونگ کوک هیچی نمیشنیدم و فقط اشک میریختم .
یکیشون امپول برداشت . بیهوشم کنه .
با دوتا دستام دستشو پرت کردم اونور که بازوهامو محکم گرفتن .
صدام درنمیومد ولی از تمام وجودم جیغ کشیدم .
امپولو کامل کرد تو دستم و خالی کرد .
شوک ارامش بخشی بهم وارد شد . اروم روی تخت افتادم .
فقط یکچیزی رو تکرار میکردم ....نه نباید اینجوری میشد .
دکتر ها تو چشمام زل زده بودن که همه جا تاریک شد .
( وی )
با صدای نامجون به خودم اومدم .
بهش نگا کردم که گفت : یادت باشه زیاده روی نکنی خب؟؟؟!.
فصل ۲
دیدگاه ها (۳۱۱)

پارت ۵۶ : من : باشه ...نامجون : وی اگه مطمئن نیستی که میتونی...

پارت ۵۷ : با حرفی که زد ساکت شدم .اره...کاری کردم که فکر رفت...

پارت ۵۴ : با نامجون وارد اتاقش شدیمنایکا....چرا رو تخت افتاد...

پارت ۵۳ : ( جیمین )تمام قلبم با حرفای جیهوپ درد گرفته بود .ف...

¹⁴سعی کردم بيدار بمونم‌ولی سیاهی ویو جونگکوک___صبح وقتی پا ش...

in your eyes

#My_company_model پارت 33ویو بینا ساعت تقریبا 3بود و من خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط