{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشد که من باشم،

نشد که من باشم،
تو باشی
و عشق...

نشد که بانوی رویاهای ناب عشقمان باشم،
و تو
قهرمان تمام اسطوره هایم...

در عوض؛

شاعری شدم خانه به دوش،
با پاکتی سیگارو قهوه ای تلخ و دفتری در دست.
کنج کافه ای که کافه چی اش عادت دارد به اشک هایم!

شاعری تنها
که زنانگی اش را از یاد برده است.
آرزوهایش را به حراج گذاشته است.

آری...
نشد که باشی؛
نشد که باشم؛

*شبنم جعفری پور*
دیدگاه ها (۱۱)

آســـــــوده بخــــــواب در آغـــــــوش همان ... حرومزاده اـ...

- سلام ،یعنی دلم برایت تنگ شده بود ..- سلام ،یعنی من هم همین...

کاش یکی‌ بود که توی کوچه‌ها داد میزد :خاطره خشکیه . . .خاطره...

مثل یک مهتاب در آسمان تاریک قلبم نشستی و قلب مرا پر از نور م...

می‌خواستم بلد باشم تو را بخندانم،و بلد باشم وقتی غصه داری قا...

دیوانه وار هم که عاشقش باشمپای غرور دخترانه ام که بیاید وسطت...

مریم یوسفی نصیری نژاد

این بار که باران ببارد....راهی میشوم...چترم را می برم ولی با...

سخت بیزارم از انسان ها از چشم هایشان از طریقه ی نگاه کردنشان...

بعد از رفتنت همه چیز برگشت به روال عادی؛البته میدانی تو انق...

پ.ن: من عاشق این متنم^^♡ بعد از رفتنت همه چیز  برگشت به رو...

شاعردراین زمانه‌ی تنهادلشوره‌ی تمامِ قرون استدرسرزمینِ ماه گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط