نشد که من باشم،
نشد که من باشم،
تو باشی
و عشق...
نشد که بانوی رویاهای ناب عشقمان باشم،
و تو
قهرمان تمام اسطوره هایم...
در عوض؛
شاعری شدم خانه به دوش،
با پاکتی سیگارو قهوه ای تلخ و دفتری در دست.
کنج کافه ای که کافه چی اش عادت دارد به اشک هایم!
شاعری تنها
که زنانگی اش را از یاد برده است.
آرزوهایش را به حراج گذاشته است.
آری...
نشد که باشی؛
نشد که باشم؛
*شبنم جعفری پور*
تو باشی
و عشق...
نشد که بانوی رویاهای ناب عشقمان باشم،
و تو
قهرمان تمام اسطوره هایم...
در عوض؛
شاعری شدم خانه به دوش،
با پاکتی سیگارو قهوه ای تلخ و دفتری در دست.
کنج کافه ای که کافه چی اش عادت دارد به اشک هایم!
شاعری تنها
که زنانگی اش را از یاد برده است.
آرزوهایش را به حراج گذاشته است.
آری...
نشد که باشی؛
نشد که باشم؛
*شبنم جعفری پور*
- ۴۶۶
- ۲۲ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط