{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم مییاد دوسال پیش در اوج سختی نزدگیم که یه خواهرم ازدو

یادم مییاد دوسال پیش در اوج سختی نزدگیم که یه خواهرم ازدواج کرد و اون یکی رفت شهر دیگه و تنهاشدم با بهار دوست شدم یادم میاد دستاشو گرفتم و به هم قول دادیم همو ترک نکنیم ولی ترکم کرد افت درسی کردم افسرده شدم شبا خوابشومییدم دوسال گذشت تا فراموشش کردم هانیه اومد تو زندگیم یادم میاد همو بغل کردیم و به هم گفتیم که همو دوست داریم ولی ترکم کرد اخه چرا وارد زندگیم شدید نمیشدید لعنتیا امسالم افت درسی کردم کلی گریه کردم غذا نمیخورم بابا من بهت وابسته شدم خودت اومدی گفتی و گفتی و گفتی تادوست شدیم پس چرا رفتی خدا من جام تو قلب کسی نیست اخه چراااا
دیدگاه ها (۴۲)

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

مهمونی خطرناک پارت= 19از ماشینش پیاده شد و به سمت خونه راه ا...

ازدواج اجباری...p⁶(end)موهاش رو گذاشتم پشت گوشش و گفتم:"این ...

عشق پنهان

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_12ویو میراچشمم به کسی افت...

part:30رُزی:چی(جیغ)جیمین:چته کَرشدم (داد)رُزی:چرا انقدر تو ب...

پارت ۳ مدتی از اون روز می‌گذشت چند روزی بود که دیگه به استود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط