یادم مییاد دوسال پیش در اوج سختی نزدگیم که یه خواهرم ازدو
یادم مییاد دوسال پیش در اوج سختی نزدگیم که یه خواهرم ازدواج کرد و اون یکی رفت شهر دیگه و تنهاشدم با بهار دوست شدم یادم میاد دستاشو گرفتم و به هم قول دادیم همو ترک نکنیم ولی ترکم کرد افت درسی کردم افسرده شدم شبا خوابشومییدم دوسال گذشت تا فراموشش کردم هانیه اومد تو زندگیم یادم میاد همو بغل کردیم و به هم گفتیم که همو دوست داریم ولی ترکم کرد اخه چرا وارد زندگیم شدید نمیشدید لعنتیا امسالم افت درسی کردم کلی گریه کردم غذا نمیخورم بابا من بهت وابسته شدم خودت اومدی گفتی و گفتی و گفتی تادوست شدیم پس چرا رفتی خدا من جام تو قلب کسی نیست اخه چراااا
- ۲.۴k
- ۱۶ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط