part:30
part:30
رُزی:چی(جیغ)
جیمین:چته کَرشدم (داد)
رُزی:چرا انقدر تو بیشعوری جیمین(تعجب)
جیمین:یاااا
رُزی:یااا و زهرمار..... جلوی دوست دختر سابقت لقبی که روش بوده رو روی من گذاشتی(تعجب،یکم با تن صدای بلند)
جیمین:خب چه لقبی رو دوست داری بهت بدم
رُزی:خنگ خدا منظورم اینکه منم جای ات بودم میخوای جرت بدم آخه کدوم خَری میاد جلوی دوست دختر سابقش لقبشو بده به دوست دختر الانش
جیمین:خب میخواستم یکم حرصش رو دربیارم
رُزی:خب احمق چرا وقتی دوستش داری نمیری بهش بگی
جیمین:من دوستش ندارم فقط بخاطر اینکه موقعی که رل بودیم حرص منو دار آورد این کار رو کردم (جدی)
رُزی:آره جون خودت
جیمین:حتی اگه قبلاً دوستش داشتم الان دیگه فراموشش کردم و اونو جزء آدم های رَهگذر زندگیم قرار دادم
رُزی:آره جون خودت
جیمین:میبینی
ویو خونه ات وبرادرش ساعت(۲۳:۰۰)
ات لباسش رو عوض کرده بود و رفته بود دستشویی اتاقش
میرن:ات خوبی(نگران)
ات:آره خوبم چرا خوب نباشم (صدای گرفته و بعضی)
میرن:آره قشنگ معلومه ...... جیمین چیزی بهت گفته
که ات یهو در رو با شتاب باز کرد و با عصبانیت غُرید (نه)
میرن یهو از جاش پرید
میرن:یااا چته ...... ها الان معلوم شد کار خودشه انقدر تو خودت نریز بهم بگو میدونی که بین خودمون میمونه ...... حالا بیا بشین (اشاره مبل )
ات یه نفس عمیق کشید و نشست
ات:خب من وقتی داشتم با تلفن با هیونجین درمورد اینکه اون یکی خونه میرم یا نه صحبت میکردیم که یه دفعه دیدم جیمین حرفامو شنیده و بعدش میخواستم توضیح بدم اما گفت لازم نیست چیزی بگی و بعدش هم اونجوری که لقب منو به رُزی داد
موچی کوچولو..... آه لعنتی (عصبی)
ویو پذیرایی:
زنگ در خورد و نامجون رفت در رو باز کنه
نامجون:سلام جیمینا بیا تو(که صدای چیز سنگینی که محکم افتاد رو زمین همه سرجاشون میخکوب شدن که نامجون با دلهره و نگرانی گفت(ات)و بدو بدو رفت سمت اتاق ات و همه پشت سرش اومدن و نامجون در اتاق ات رو باشتاب باز کرد و همه با صحنهای که دیدن تعجب کردن......
ادامه دارد
ممنون از حمایت هاتون 💋💗
اما لطفاً بیشترش کنید
رُزی:چی(جیغ)
جیمین:چته کَرشدم (داد)
رُزی:چرا انقدر تو بیشعوری جیمین(تعجب)
جیمین:یاااا
رُزی:یااا و زهرمار..... جلوی دوست دختر سابقت لقبی که روش بوده رو روی من گذاشتی(تعجب،یکم با تن صدای بلند)
جیمین:خب چه لقبی رو دوست داری بهت بدم
رُزی:خنگ خدا منظورم اینکه منم جای ات بودم میخوای جرت بدم آخه کدوم خَری میاد جلوی دوست دختر سابقش لقبشو بده به دوست دختر الانش
جیمین:خب میخواستم یکم حرصش رو دربیارم
رُزی:خب احمق چرا وقتی دوستش داری نمیری بهش بگی
جیمین:من دوستش ندارم فقط بخاطر اینکه موقعی که رل بودیم حرص منو دار آورد این کار رو کردم (جدی)
رُزی:آره جون خودت
جیمین:حتی اگه قبلاً دوستش داشتم الان دیگه فراموشش کردم و اونو جزء آدم های رَهگذر زندگیم قرار دادم
رُزی:آره جون خودت
جیمین:میبینی
ویو خونه ات وبرادرش ساعت(۲۳:۰۰)
ات لباسش رو عوض کرده بود و رفته بود دستشویی اتاقش
میرن:ات خوبی(نگران)
ات:آره خوبم چرا خوب نباشم (صدای گرفته و بعضی)
میرن:آره قشنگ معلومه ...... جیمین چیزی بهت گفته
که ات یهو در رو با شتاب باز کرد و با عصبانیت غُرید (نه)
میرن یهو از جاش پرید
میرن:یااا چته ...... ها الان معلوم شد کار خودشه انقدر تو خودت نریز بهم بگو میدونی که بین خودمون میمونه ...... حالا بیا بشین (اشاره مبل )
ات یه نفس عمیق کشید و نشست
ات:خب من وقتی داشتم با تلفن با هیونجین درمورد اینکه اون یکی خونه میرم یا نه صحبت میکردیم که یه دفعه دیدم جیمین حرفامو شنیده و بعدش میخواستم توضیح بدم اما گفت لازم نیست چیزی بگی و بعدش هم اونجوری که لقب منو به رُزی داد
موچی کوچولو..... آه لعنتی (عصبی)
ویو پذیرایی:
زنگ در خورد و نامجون رفت در رو باز کنه
نامجون:سلام جیمینا بیا تو(که صدای چیز سنگینی که محکم افتاد رو زمین همه سرجاشون میخکوب شدن که نامجون با دلهره و نگرانی گفت(ات)و بدو بدو رفت سمت اتاق ات و همه پشت سرش اومدن و نامجون در اتاق ات رو باشتاب باز کرد و همه با صحنهای که دیدن تعجب کردن......
ادامه دارد
ممنون از حمایت هاتون 💋💗
اما لطفاً بیشترش کنید
- ۱۵۳
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط