قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ۳۸
سئوهیون : میتونم واست کل قضیه رو بگم ؟؟ خیلی هیجان زدهام!
ا.ت : بزارش واسه فردا الان واقعا خستم
با ناراحتی و فیس کیوتی که به خودش گرفت غرید :
سئوهیون : اما...
زدم توی حرفش ::
ا.ت : زودباش برو سرجات خوابم میاد!
(الهی بمیرم چیکار به بچه داری این همه ذوق داشتت زدی تو ذوقش)
وقتی رفتیم دراز کشیدیم چراغا رو خاموش کردم، تاریکی همه جارو گرفت و چشمامو بستم.
بعد از چند دقیقه که سئوهیون فکرکرد من خوابیدم با خودش زمزمه کرد
سئوهیون : درسته بعضی وقتا باهام بدرفتاره اما واقعا امروز به اندازه کافی گند زدم ، بهتره بخوابم.
پتو رو زد روی خودش و چشماشو بست. من بعد از چند دقیقه چشمام گرم شدن و به خواب هفت پادشاه رفتم.
صبح که شد با صداهای خدمتکارا که درحال کار کردن بودن و انگار مراسم مهمی قرار بود اتفاق بیوفته بیدار شدم...ماشالله صداهای نگران و دلواپسشون از طبقه پایین تا اینجا میاد
به سئوهیون نگاه کردم که اون هم چند ثانیه بعد از من گیج از خواب بیدار شد با صدای خوابالود گفت:
سئوهیون : چخبر شده؟
کمی که گذشت و با دقت به صداها توجه کرد به خودش اومد
سئوهیون : صدای چندتا خدمتکاره؟؟؟ انگار صدای قدم رفت و امد هزاران ادمه ا.ت !! چند تا خدمتکار دارین؟؟؟
تاحالا به این فکر نکرده بودم...وای لعنت به من که انقدر غرق راحتی خودم شدم قرار بود هیچ ارزشی واسه پول اون مردک قائل نباشم
سئوهیون : ا.ت؟
ا.ت : بله!
سئوهیون : پرسیدم چندتا خدمتکار داشتین؟؟
ا.ت : عام ... خب... اممم... فکر کنم همون هزارتایی که خودت گفتی
دهنش از تعجب باز شد
سئوهیون : میتونم واست کل قضیه رو بگم ؟؟ خیلی هیجان زدهام!
ا.ت : بزارش واسه فردا الان واقعا خستم
با ناراحتی و فیس کیوتی که به خودش گرفت غرید :
سئوهیون : اما...
زدم توی حرفش ::
ا.ت : زودباش برو سرجات خوابم میاد!
(الهی بمیرم چیکار به بچه داری این همه ذوق داشتت زدی تو ذوقش)
وقتی رفتیم دراز کشیدیم چراغا رو خاموش کردم، تاریکی همه جارو گرفت و چشمامو بستم.
بعد از چند دقیقه که سئوهیون فکرکرد من خوابیدم با خودش زمزمه کرد
سئوهیون : درسته بعضی وقتا باهام بدرفتاره اما واقعا امروز به اندازه کافی گند زدم ، بهتره بخوابم.
پتو رو زد روی خودش و چشماشو بست. من بعد از چند دقیقه چشمام گرم شدن و به خواب هفت پادشاه رفتم.
صبح که شد با صداهای خدمتکارا که درحال کار کردن بودن و انگار مراسم مهمی قرار بود اتفاق بیوفته بیدار شدم...ماشالله صداهای نگران و دلواپسشون از طبقه پایین تا اینجا میاد
به سئوهیون نگاه کردم که اون هم چند ثانیه بعد از من گیج از خواب بیدار شد با صدای خوابالود گفت:
سئوهیون : چخبر شده؟
کمی که گذشت و با دقت به صداها توجه کرد به خودش اومد
سئوهیون : صدای چندتا خدمتکاره؟؟؟ انگار صدای قدم رفت و امد هزاران ادمه ا.ت !! چند تا خدمتکار دارین؟؟؟
تاحالا به این فکر نکرده بودم...وای لعنت به من که انقدر غرق راحتی خودم شدم قرار بود هیچ ارزشی واسه پول اون مردک قائل نباشم
سئوهیون : ا.ت؟
ا.ت : بله!
سئوهیون : پرسیدم چندتا خدمتکار داشتین؟؟
ا.ت : عام ... خب... اممم... فکر کنم همون هزارتایی که خودت گفتی
دهنش از تعجب باز شد
- ۲.۶k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط