{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پاری

تک پارټی _
دٮـُُیایي݃ کہ مٹـٰٰٰعلق بہ مـٰٰٰا نیسټ
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌¹⁹⁸⁶ ،  ژانویه

درحالی که جیمین پارچ آب را از روی کابینت برداشت و در لیوانی برای خودش آب ریخت دخترک از در آشپزخانه وارد شد و سریع بدون اینکه جیمین بفهمد پشتش قرار گرفت و دست‌هایش را قفل کمر جیمین کرد
جیمین خنده ای کرد و دست های دخترک را از روی کمرش باز کرد برگشت سمت دخترک و بغلش کرد لب هایش را آرام بر روی پیشانی دخترک گذاشت و بوسه ای رویش کاشت.
دخترک با شوقی که در چشمانش بود لب زد «جیمینا میشه امشب باهم فیلم ترسناک ببینیم؟»
جیمین که داشت با لبخند به دخترک نگاه میکرد غرید
-دختر کوچولوم تو که می‌ترسی
دخترک چیزی نگفت که جیمین بالاخره دلش به رحم آمد «خیله خب اما فقط امشب. باشه؟» دختر با خوشحالی سرش را به نشانه تایید بالا پایین کرد
جیمین از خوشحالی دختر لبخندی بر روی لبش آمد.بی اختیار دخترک را بغل کرد و در گوشش گفت « همیشه عاشقت می‌مونم، آمارا» درست است.اسم دخترک آمارا بود
تقریبا نیمه های شب بود و ان دو نفر روی مبل نرم و گرم خانشان کنار هم دراز کشیده بودند و فیلمی که جیمین قولش را داده بود را نگاه می‌کردند. بعد از این‌که فیلم تمام شد آمارا ناراضی غرید «من خوابم نمیاد جیمینا»
-اما باید بخوابی دختر کوچولوم وگرنه مریضیت شدید تر میشه
آمارا که ناامیدی در چشمانش موج میزد قبول کرد که بخوابد حتی با این‌که یک‌ذره هم خوابش نمی‌آمد
بعد از چند ساعت که جیمین به خواب رفته بود صداهای ترسناکی از بیرون می‌آمد
دخترک از روی مبل بلند شد و روی پاهایش ایستاد، چند قدم را که طی کرد به در رسید. دستش را به طرف دسته در برد و آرام دسته را پایین کشید و در باز شد وقتی خواست قدمی به بیرون پا بگذارد.
فقط یک لحظه بود.
یک لحظه که درد در کل بدنش پیچید.
یک لحظه که میخواست پیش تنها کسی که در زندگی اش هوایش را داشت باشد
اما دیگر برای همه‌ی این ها دیر شده بود. از جایی که قلبش بود داشت چیزهایی به رنگ قرمز تند تند بیرون می‌ریخت
آمارا پاهایش سست شد و به زمین افتاد.
نسیم خنکی امد و بر پلک های آمارا نشست چشمانش آرام بسته شدند.
او با گلوله ای از دشمنان به سمت قلبش مُرد.
جیمین که صدای بلندی شنیده بود سریع به سمت در دوید و با دیدن جسد کوچولوی آمارا نفسش بند آمد.انگار نمیخواست باور کند.می‌خواست به خودش امید دهد که او فقط در خواب ناز است.



(آمارا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه ظلم و شرارت زندگی کند اما متاسفانه تمام دنیاهایی که میتوانست انتخاب کند پر از انسان بود)




ادامه تو کامنتا
دیدگاه ها (۹)

قلب های مرده پارت ۳۷(ویو ا.ت)جونگکوک هی داشت بهم نزدیکتر میش...

قلب های مرده پارت ۳۸سئوهیون : می‌تونم واست کل قضیه رو بگم ؟؟...

قلب های مرده پارت ۳۶ا.ت : منظورت چیه؟!سوالی بهم‌نگاه کردجونگ...

قلب های مرده پارت ۳۴پتو رو زدم روم و چشمام رو بستم. کم کم چش...

وانشات شوگا تک پارتی (دوست دارم) .غمگین.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط