{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودنِ ناب است
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست...

هوشنگ ابتهاج
دیدگاه ها (۱)

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آینه هم جز ت...

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم،خار و خس...

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیستفردا که می آیی به سراغم ن...

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو...

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو...

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو...

آن کهـنــه درختـم کــهتـنـم زخمی بـرف اسـتحـیـثـیت ایـن باغ ...

‌‌آن کهنه درختـم کهتـنـم زخمی بـرف اسـتحـیـثـیت ایـن باغ منـ...

جای تو خالیستبرخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط