{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت :

روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت :

ای حکیم چرا همسرم یک گل رز را که یک روز زنده است و روز دیگر میمیرد اینقدر دوست دارد ولی من که هرروز برایش میمیرم وزنده میشم دوست ندارد ؟???????

حکیم لبخندی زد و گفت :

خیلی قشنگ بود باتلگرام برام بفرستش :D
دیدگاه ها (۳)

تک پارتی جین 🦋جین بعد از یه روز خسته کننده به گوشیش نگاه کرد...

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ¹بلخره انتظار ها به پایان رسید..رقصنده...

تک پارتی از:جیناسم:پس منتظرممدت ها بود جین عاشق دختری شده بو...

ترکم نکن

طلا را به مسگر بده، مس را به آهنگر!یه روز مردی تصمیم گرفت بر...

[تکپارتی]......صدای نفس های ارام و منظم جونگکوک اتاق را پر ک...

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ²ویوی ا/تا/ت:خوب میشنوم جیم...

p10کمی از پودینگ روی میز برداشتم آروم مشغول خوردن شدم.بعد از...

I can be myself with himPart¹⁰⁶میا برام لباس اورد و عوض کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط