درخواستی
#درخواستی
#دو_پارتی
وقتی......
The Last Part
یه صدای ممتد توی اتاق پیچید، دکترها دویدن و پرستارا تلاش کردن
اما....
همهچی تموم شد...
هیونجین همونجا ایستاده بود، نمیتونست نفس بکشه، نمیتونست گریه کنه
فقط نگاه میکرد به کسی که دوستش داشت و دیگه نفس نمیکشید، آهسته خم شد و پیشونی ا/ت رو بوسید
_ قرار نبود اینطوری تموم شه...
قرار بود من برم...نه تو...
دست ا/ت رو روی صورتش کشید
_من برای محافظت ازت رفتم...ولی آخرش هم نتونستم نجاتت بدم
اشکش افتاد روی گونهی سرد ا/ت....
چند روز بعد هیون تنها توی خونهی ا/ت نشسته بود، همهچی سر جاش بود، لیوانی که نصفه توش آب بود، کتاب باز و پتو روی مبل
روی میز یه کاغذ بود و یه دستخط آشنا
«اگه یه روز برگشتی و من نبودم،
بدون دوست داشتنت بهترین اتفاق زندگیم بود، من هنوز عاشقتم.»
هیونجین نامه رو تا کرد و به سینهش چسبوند...برای اولین بار بعد از مدتها، گریه کرد...
ماهها بعد هیونجین سالم شده بود
اما هر روز میرفت همون کافه، همون میز و همون قهوه
مینشست، جای خالی ا/ت رو نگاه میکرد و زیر لب میگفت:
_درسته من زنده موندم...ولی دیگه زندگی نمیکنم
بعد چشمهاشو میبست و آروم زمزمه میکرد:
_اگه اون دنیا دوباره دیدمت، دیگه هیچوقت ولت نمیکنم
چند سال گذشته بود...هیونجین جلوی سنگ مزار ایستاده بود، دستهاش توی جیب پالتوش و نفسش بخار میشد توی هوای سرد اسم ا/ت با حروف ساده روی سنگ حک شده بود
یه شاخه گل سفید رو آروم گذاشت جلوی اسمش
_امروز دوباره اومدم....میدونی؟ هنوز عادت نکردم بدون تو زندگی کنم
لبخند تلخی زد...
_دکترا میگن کاملاً خوب شدم،
جالبه نه؟
سنگ رو با نوک انگشتش لمس کرد
_هر روز با خودم فکر میکنم اگه اون روز توی کافه قویتر بودم، اگه حقیقت رو میگفتم، اگه اجازه میدادم کنارم بمونی...
اشکاش ریخت
_شاید الان کنارم بودی
چشمهاشو بست...باد آروم بین درختها می پیچید
_من به قولم عمل کردم و زنده موندم...اما بدون تو، زنده بودن فقط نفس کشیدنه
سرش رو خم کرد...پیشونیش رو به سنگ تکیه داد
_هنوز وقتی میخندم، اول به تو فکر میکنم، وقتی گریه میکنم، دلم میخواد بغلم کنی، تو از زندگیم نرفتی...فقط شکل حضورت عوض شده
بلند شد...آخرین نگاه رو به اسم ا/ت انداخت، لبخند کوچیکی زد....
_صبر کن برام...یه روز میام کنارت، اون موقع دیگه هیچ چیزی بینمون فاصله نمیندازه و آروم دور شد، اما عشقش
همونجا کنار اسم ا/ت جا موند....
END
امیدوارم که حالتون خوب باشه✨❤😔
#دو_پارتی
وقتی......
The Last Part
یه صدای ممتد توی اتاق پیچید، دکترها دویدن و پرستارا تلاش کردن
اما....
همهچی تموم شد...
هیونجین همونجا ایستاده بود، نمیتونست نفس بکشه، نمیتونست گریه کنه
فقط نگاه میکرد به کسی که دوستش داشت و دیگه نفس نمیکشید، آهسته خم شد و پیشونی ا/ت رو بوسید
_ قرار نبود اینطوری تموم شه...
قرار بود من برم...نه تو...
دست ا/ت رو روی صورتش کشید
_من برای محافظت ازت رفتم...ولی آخرش هم نتونستم نجاتت بدم
اشکش افتاد روی گونهی سرد ا/ت....
چند روز بعد هیون تنها توی خونهی ا/ت نشسته بود، همهچی سر جاش بود، لیوانی که نصفه توش آب بود، کتاب باز و پتو روی مبل
روی میز یه کاغذ بود و یه دستخط آشنا
«اگه یه روز برگشتی و من نبودم،
بدون دوست داشتنت بهترین اتفاق زندگیم بود، من هنوز عاشقتم.»
هیونجین نامه رو تا کرد و به سینهش چسبوند...برای اولین بار بعد از مدتها، گریه کرد...
ماهها بعد هیونجین سالم شده بود
اما هر روز میرفت همون کافه، همون میز و همون قهوه
مینشست، جای خالی ا/ت رو نگاه میکرد و زیر لب میگفت:
_درسته من زنده موندم...ولی دیگه زندگی نمیکنم
بعد چشمهاشو میبست و آروم زمزمه میکرد:
_اگه اون دنیا دوباره دیدمت، دیگه هیچوقت ولت نمیکنم
چند سال گذشته بود...هیونجین جلوی سنگ مزار ایستاده بود، دستهاش توی جیب پالتوش و نفسش بخار میشد توی هوای سرد اسم ا/ت با حروف ساده روی سنگ حک شده بود
یه شاخه گل سفید رو آروم گذاشت جلوی اسمش
_امروز دوباره اومدم....میدونی؟ هنوز عادت نکردم بدون تو زندگی کنم
لبخند تلخی زد...
_دکترا میگن کاملاً خوب شدم،
جالبه نه؟
سنگ رو با نوک انگشتش لمس کرد
_هر روز با خودم فکر میکنم اگه اون روز توی کافه قویتر بودم، اگه حقیقت رو میگفتم، اگه اجازه میدادم کنارم بمونی...
اشکاش ریخت
_شاید الان کنارم بودی
چشمهاشو بست...باد آروم بین درختها می پیچید
_من به قولم عمل کردم و زنده موندم...اما بدون تو، زنده بودن فقط نفس کشیدنه
سرش رو خم کرد...پیشونیش رو به سنگ تکیه داد
_هنوز وقتی میخندم، اول به تو فکر میکنم، وقتی گریه میکنم، دلم میخواد بغلم کنی، تو از زندگیم نرفتی...فقط شکل حضورت عوض شده
بلند شد...آخرین نگاه رو به اسم ا/ت انداخت، لبخند کوچیکی زد....
_صبر کن برام...یه روز میام کنارت، اون موقع دیگه هیچ چیزی بینمون فاصله نمیندازه و آروم دور شد، اما عشقش
همونجا کنار اسم ا/ت جا موند....
END
امیدوارم که حالتون خوب باشه✨❤😔
- ۱۵۹
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط