{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۱

پارت ۳۱

گای دستش را بالا اورد و جلوی نور خورشید را گرفت.
اشعه های طلایی از بین انگشتانش تابیدند و او چشم هایش را تنگ کرد:"هوا چقد گرم شده."
صدای جیرجیرک ها و گنجشک های صبح از بین درخت ها میپیچید، فضا را زنده میکرد.
گای به زور از بین علف های بلند رد شد.
او امده بود دنبال کاکاشی، چون هر چقدر زنگ زده بود تماس هایش بی جواب مانده بودند. بعد از اینکه دلش هزار راه رفته بود بالاخره سری به خانه ی کاکاشی زد.
G:"چه وضعشه کاکاشی تا لنگ ظهر میخوابی؟"
صدایی نبود.
در چوبی حیاط؟ باز
سبزی های باغچه؟ نیمه تمام
گوشی کاکاشی؟ وسط پله انگار که اصلا وجود نداشته
گای ابرویی بالا انداخت:"یعنی چی؟"
گوشی را برداشت و از پله ها رفت بالا، کمی چانه اش را خاراند قبل از اینکه بند انگشتانش را به در بزند:"کاکاشی پاشو دیگه گوشیتو چرا شوت کردی بیرون؟ بیا بیرون یکم ورزش کن، یکم سرحال باش."
هیچی.
کاکاشی داشت مسخره میکرد یا واقعا خانه نبود؟
گای کمی نگران شد.
نگاهی به صفحه ی گوشی کاکاشی انداخت، باتری اش تمام شده بود و قابش کثیف شده بود.
G:"کجا رفته این پسر؟"

اوبیتو مثل خرس رفته بود توی خواب زمستانی.
روی شکمش دراز کشیده بود، یک بازویش زیر بالش در حالی که دیگری از لبه ی تخت اویزان شده بود.
متاسفانه بعد از اعمال نیکی که دیشب انجام داده بود حتی حال نداشت تکان بخورد و پرده را ببندد تا نور خورشید نتابد داخل.
کاکاشی انطرف تخت توی خودش جمع شده بود، انگار که بعد از کلی غلت خوردن به انطرف تخت رسیده باشد.
زیر پتوی اوبیتو فرو رفته بود و...از طرف بد او هم از خستگی بیهوش شده بود.
هر دو خواب بودند، بی توجه به دنیای بیرون از رویایشان.
تا اینکه...

گوشی اوبیتو شروع کرد زنگ خوردن.
صدای رو مخش باعث شد او اخم کند و سرش را توی بالش فرو کند.
گوشی باز هم زنگ خورد
زنگ خورد
زنگ-
اوبیتو دستش را دراز کرد و دکمه ی سبز را کشید:"هَ؟"
G:"الو اوبیتو؟"
O:"چیه سر صبحی؟"
G:"سر صبح؟ لنگ ظهره تن لش."
O:"الان زنگ زدی اینو بگی؟"
G:"نه میخواستم بگم کاکاشیو ندیدی؟ خبر داری ازش؟"
چشم های اوبیتو بلافاصله باز شد.
روی ارنجش بلند شد و نگاهی انداخت به ان طرف تخت.
کاکاشی هنوز انجا خوابیده بود، پشت به اوبیتو. به اندازه ی کافی خسته تا متوجه صدای زنگ و مکالمه نشود.
شانه های رنگ پریده اش از زیر پتو بیرون زده بودند، هنوز پر از جای گاز و مارک.
موهای به خم ریخته، نفس ارام

چشم های اوبیتو نرم شدند:"چرا پیش منه."
ایندفعه زمزمه کرد، نمیخواست خواب کاکاشی را به هم بزند.
G:"پیش توعه؟! امروز باید میرفت تست میداد."
اوبیتو پلک زد. تست؟ دستی بین موهای مشکی اش که تیغ تیغی تر از همیشه شده بودند کشید:"تست چی؟"
G:"مدلینگ دیگه، قرار بود امروز بره."
O:"هان؟! میگفت نمیخواد بره که."
G:"اونشو ولش بگو حاضر شه بیاد خونه."
O:"ببین ام...داشت میومد پاش پیچ خورد فکر نکنم امروز بتونه پیاده بیاد خونه."
G:"خب با دوچرخه ت بیارش."
"نه خب ببین،" اوبیتو تقریبا وسطش نیشخند زد، نمیدانست چجوری بهانه بیاورد:"اخه با باسن افتاد زمین الان نمیتونه بشینه درست."
G:"جدی میگی الان؟"
اوبیتو کمی گوشه ی پتو را زد بالا، فقط برای اینکه وضعیت کاکاشی را ان پایین ببیند.
و...چندان بیراه هم نگفته بود.
اوبیتو کف دستش را زد به پیشانی اش و ان را تا روی لبش کشید. توی دلش به خودش فحش داد.
O:"اره باور کن."
G:"بیام ببرمش بیمارستان؟"
O:"چی؟! نه چیزه...میتونی لباساشو بیاری اینجا بمونه یه مدت پیش من؟"
G:"..."
سکوت.
اوبیتو اب دهانش را قورت داد. زیادی ضایع بازی دراورده بود؟ حس میکرد گای فهمیده.
کمی گلویش را صاف کرد:"اهم...گای؟"
هنوز سکوت.
ضربان قلب اوبیتو کمی رفت بالا:"گای؟"
G:"..."


G:"ای خدااا داری از کاکاشی مراقبت میکنی چقد تو مهربونییی اخه من /<**:&؛"
گای شروع کرد به گفتن چرت و پرت های احساسی همیشگی اش. البته که خنگ تر از این بود که بفهمد اوبیتو و کاکاشی دقیقا چیکار کرده اند که کاکاشی قابلیت راه رفتن و نشستن ندارد.
چهره ی اوبیتو از نگران به پوکر تغییر کرد:"ام...گای...گای یه دقه گوش کن."
G:"چه دوست خوبی شدی اخه من قربون تو بشم، لپاتو بیام بکشم لزلیفلهخرنخلفف."
O:"الو؟ گای صدا جیغ زنونه میاد."
G:"--چشم من لباساشو میارم برات اصن عععععررر"
اوبیتو قبلا از اینکه گوشش ترک بخورد گوشی را قطع کرد:"جن تسخیرش کرد."
دیدگاه ها (۷)

کلا نزدیک ناروتو نشید وقتی اعصاب نداره🌚

پارت ۲۷ساسکه دراز کشید روی تخت، بدنش کمی از فشار به تشک فنری...

پارت ۱۱R:"چی شده، اخمات تو همه باز."O:"اه بابا کاکاشی باز رف...

پارت ۲۸ زارتان زورتانش شروع شده دارم هشدار میدم☝️کاکاشی کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط