پارت ۱۷
پارت ۱۷
ایتاچی یک شنل سیاه که کلاه گشادی داشت را روی سرش انداخته بود. توی کوچه پس کوچه های قلمروی اوچیها قدم میزد، به صورت ناشناس.
نباید کسی او را میشناخت، به هر حال الان یک خائن محسوب میشد.
بدون لباس های سلطنتی طلاکاری شده، بدون کفش های چرم اصل، فقط یک بلیز شلوار عادی و شنل به همراه دوتا چکمه ی بلند.
شانس اورده بود که همان را هم توانسته بود داشته باشد.
با ناگاتو قرار گذاشته بودند غذا پیدا کنند، به هر حال گرسنه و شکم خالی که نمیشد.
کل راه سرش پایین بود تا کسی متوجه شباهت او با شاهزاده ی خائن نشود.
I:"از کجا الان غذا گیر بیارم من خب؟"
از یکی از کوچه ها که داشت رد میشد، متوجه یک درگیری شد.
درگیری که چه عرض کنم، بیشتر شبیه خفت گیری بود.
چند تا پسر قد بلند، دور یک دختر جوان جمع شده بودند. دخترک یک سبد پر از نان توی دستش گرفته بود و یک پارچه ی چارخونه ی صورتی روی نان ها انداخته بود.
دامنش خاکی شده بود و بند پیشبندش باز شده بود. مشخص بود چند بار خورده زمین.
موهای بلند قهوه ای رنگی داشت، به همراه چشم هایی معصوم. احتمالا دخترکی مثل او هیچی از دعوا و اینجور چیز ها نمیدانست.
?:"مگه نگفتم اون سبد کوفتیتو بده؟ خودت میخاری عااا."
یکی از ان پسر ها [که بنظر میرسید سردسته ی ان گروه باشد] گفت، انگشتش را جلوی دخترک تکان داد:"از چار تا دونه نون نمیتونی بگذری بدبخت؟"
دخترک سرش را تکان داد، یک قدم رفت عقب. سبد را مثل چیزی ارزشمند توی بغلش فشرد:"اینا برای مادرمه، با زورگیری چی بهتون میرسه؟"
پسر بزرگتر همراه بقیه ی افرادش خندید. به کف دستش یک ضربه به شانه ی دخترک زد، او کمی عقب تلو تلو خورد.
?:"کوچولو برای ما نطق نخون. با زورگیری نون گیرمون میاد."
و خواست دسته ی سبد را بگیرد که دستی روی شانه اش نشست:"ولش کن بره، چیکارش داری؟"
پسر سریع سرش را چرخاند و ایتاچی را دید که پارچه ای را شبیه ماسک به صورتش بسته بود.
محکم دست ایتاچی را زد کنار:"به تو یکی چه؟"
ایتاچی با چشم هایش به ان دخترک اشاره کرد که برود. بعد دوباره به پسر روبرویش خیره شد:"یکی باید به خودت بگه. نون اون دختره به تو چه؟"
پسرها نگاهی به هم انداخت، بعد همان وسطی قلنج انگشت هایش را شکاند:"ما اول پیداش کردیم پس نوناش برای ماعه. بکش کنار کله ماسکی."
و خواست مشت بزند به ایتاچی.
شاهزاده ای که کل عمرش را صرف یاد گرفتن دفاع شخصی کرده بود.
وای به روزِ...اون پسرا، آره.
●
ایتاچی یک شنل سیاه که کلاه گشادی داشت را روی سرش انداخته بود. توی کوچه پس کوچه های قلمروی اوچیها قدم میزد، به صورت ناشناس.
نباید کسی او را میشناخت، به هر حال الان یک خائن محسوب میشد.
بدون لباس های سلطنتی طلاکاری شده، بدون کفش های چرم اصل، فقط یک بلیز شلوار عادی و شنل به همراه دوتا چکمه ی بلند.
شانس اورده بود که همان را هم توانسته بود داشته باشد.
با ناگاتو قرار گذاشته بودند غذا پیدا کنند، به هر حال گرسنه و شکم خالی که نمیشد.
کل راه سرش پایین بود تا کسی متوجه شباهت او با شاهزاده ی خائن نشود.
I:"از کجا الان غذا گیر بیارم من خب؟"
از یکی از کوچه ها که داشت رد میشد، متوجه یک درگیری شد.
درگیری که چه عرض کنم، بیشتر شبیه خفت گیری بود.
چند تا پسر قد بلند، دور یک دختر جوان جمع شده بودند. دخترک یک سبد پر از نان توی دستش گرفته بود و یک پارچه ی چارخونه ی صورتی روی نان ها انداخته بود.
دامنش خاکی شده بود و بند پیشبندش باز شده بود. مشخص بود چند بار خورده زمین.
موهای بلند قهوه ای رنگی داشت، به همراه چشم هایی معصوم. احتمالا دخترکی مثل او هیچی از دعوا و اینجور چیز ها نمیدانست.
?:"مگه نگفتم اون سبد کوفتیتو بده؟ خودت میخاری عااا."
یکی از ان پسر ها [که بنظر میرسید سردسته ی ان گروه باشد] گفت، انگشتش را جلوی دخترک تکان داد:"از چار تا دونه نون نمیتونی بگذری بدبخت؟"
دخترک سرش را تکان داد، یک قدم رفت عقب. سبد را مثل چیزی ارزشمند توی بغلش فشرد:"اینا برای مادرمه، با زورگیری چی بهتون میرسه؟"
پسر بزرگتر همراه بقیه ی افرادش خندید. به کف دستش یک ضربه به شانه ی دخترک زد، او کمی عقب تلو تلو خورد.
?:"کوچولو برای ما نطق نخون. با زورگیری نون گیرمون میاد."
و خواست دسته ی سبد را بگیرد که دستی روی شانه اش نشست:"ولش کن بره، چیکارش داری؟"
پسر سریع سرش را چرخاند و ایتاچی را دید که پارچه ای را شبیه ماسک به صورتش بسته بود.
محکم دست ایتاچی را زد کنار:"به تو یکی چه؟"
ایتاچی با چشم هایش به ان دخترک اشاره کرد که برود. بعد دوباره به پسر روبرویش خیره شد:"یکی باید به خودت بگه. نون اون دختره به تو چه؟"
پسرها نگاهی به هم انداخت، بعد همان وسطی قلنج انگشت هایش را شکاند:"ما اول پیداش کردیم پس نوناش برای ماعه. بکش کنار کله ماسکی."
و خواست مشت بزند به ایتاچی.
شاهزاده ای که کل عمرش را صرف یاد گرفتن دفاع شخصی کرده بود.
وای به روزِ...اون پسرا، آره.
●
- ۴۸۵
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط