بقیش
بقیش
دخترک جلوی ایتاچی خم شد، موهای قهوه ای پررنگش مثل پرده ای دورش اویزان شدند:"من واقعا ازتون ممنونم اقا، این اطراف کسی زیاد به بقیه توجه نمیکنه."
ایتاچی شانه های دخترک را گرفت، سعی کرد او را از تعظیم کردن نگه دارد:"حرفشو نزن، وظیفه بود. احتمالا مردم این اطراف بیش از حد درگیر زندگی هاشونن."
دخترک نگاهی به ایتاچی انداخت، بعد لبخند مهربانی زد:"باید گرسنه باشی."
و پارچه ی روی سبدش را زد کنار. نان های طلایی و داغ، زیر نور خورشید داخل سبدش برق میزدند.
سبد را گرفت جلوی ایتاچی:"بفرمایین، هر چند تا که میخوای بردار."
چشم های ایتاچی گشاد شد. غذا. بالاخره.
خیلی گرسنه اش بود، میتوانست بگوید این چند روز زور واقعی اش را از دست داده. ولی...
جایز نبود خیلی سریع قبول کند.
I:"نه نه، اینا برای مادرته. نمیتونم قبول کنم."
دخترک سری تکان داد، به نشانه ی نه. لبخندش بزرگتر شد:"اون حرفو برای اینکه ولم کنن زدم، من تنها زندگی میکنم."
ایتاچی همانطور که کنار او راه میرفت اهسته ماسکش را پایین داد، جوری که دخترک نبیند. کمی از نان را گذاشت داخل دهانش. با اینکه میخواست بیشتر بخورد ولی آبرو داری کرد:"ممنون."
دخترک با همان لبخند زد تکان داد:"تشکر لازم نیست، تو نون دلت رو میخوری."
ایتاچی حس کرد گلویش گرفته. دخترک مهربان و خوش رو بود، مثل مادرش.
چشم های تیره و معصومی داشت، ولی دانا. و همه ی اینها ایتاچی را یاد مادرش می انداخت.
I:"پس...اسمت چیه؟"
"ایزومی. اسم تو چیه؟"
دوباره گلوی ایتاچی گرفت. ایزومی؟ قشنگ بود. حداقل در نظر او.
ولی او که نمیتوانست اسمش را به ایزومی بگوید، میتوانست؟ نه.
پس اسم خودش را کمی دستکاری کرد:"عا...عامم...چیتایی ام."
و زد تو پیشانی خودش. چیتایی؟ هول هولکی انتخابش کرده بود و حالا...حس میکرد شبیه اسم حیوان شده.
ایزومی ابرویی بالا انداخت:"عااا...چیتایی؟ چه اسم...عجیبی. ولی بانمکه."
او گفت و در نانوایی کوچکش را باز کرد.
از در پشتی وارد میشدند، بوی چوب کهنه و عطر شیرینی هوا را پر کرده بود.
کاردستی های کوچک و بزرگ و پیشخوان مرتب چیده شده همراه پیشبند های صورتی نشان میداد که مغازه را یک زن اداره میکند.
همه چیز حس خوب میداد، حس خانه.
ایزومی به ایتاچی اشاره کرد که بیاید داخل:"راحت باش، فکر کن خونه ی خودته. اتاق من طبقه ی بالای مغازه ست، اگه خسته ای میتونی رو تختم استراحت کنی."
ایتاچی پلک زد، با تعجب. ماسک هنوز روی صورتش بود:"چ-چرا اینکارو میکنی؟"
ایزومی برگشت:"چه کاری؟"
I:"منو تو خونه ت راه میدی. من عام...یه غریبه م."
ایزومی لبخند مهربانی زد، چشم هایش نرم شدند:"اینو نگو. بعدم، مگه غیر از اینجا جایی برای رفتن داری؟"
ایتاچی ساکت ماند، چند لحظه. بعد اه کشید:"نه."
ایزومی با خوشحالی پیشبندی را از روی پیشخوان برداشت و پوشید:"یوهووو مهمون دارم."
دخترک جلوی ایتاچی خم شد، موهای قهوه ای پررنگش مثل پرده ای دورش اویزان شدند:"من واقعا ازتون ممنونم اقا، این اطراف کسی زیاد به بقیه توجه نمیکنه."
ایتاچی شانه های دخترک را گرفت، سعی کرد او را از تعظیم کردن نگه دارد:"حرفشو نزن، وظیفه بود. احتمالا مردم این اطراف بیش از حد درگیر زندگی هاشونن."
دخترک نگاهی به ایتاچی انداخت، بعد لبخند مهربانی زد:"باید گرسنه باشی."
و پارچه ی روی سبدش را زد کنار. نان های طلایی و داغ، زیر نور خورشید داخل سبدش برق میزدند.
سبد را گرفت جلوی ایتاچی:"بفرمایین، هر چند تا که میخوای بردار."
چشم های ایتاچی گشاد شد. غذا. بالاخره.
خیلی گرسنه اش بود، میتوانست بگوید این چند روز زور واقعی اش را از دست داده. ولی...
جایز نبود خیلی سریع قبول کند.
I:"نه نه، اینا برای مادرته. نمیتونم قبول کنم."
دخترک سری تکان داد، به نشانه ی نه. لبخندش بزرگتر شد:"اون حرفو برای اینکه ولم کنن زدم، من تنها زندگی میکنم."
ایتاچی همانطور که کنار او راه میرفت اهسته ماسکش را پایین داد، جوری که دخترک نبیند. کمی از نان را گذاشت داخل دهانش. با اینکه میخواست بیشتر بخورد ولی آبرو داری کرد:"ممنون."
دخترک با همان لبخند زد تکان داد:"تشکر لازم نیست، تو نون دلت رو میخوری."
ایتاچی حس کرد گلویش گرفته. دخترک مهربان و خوش رو بود، مثل مادرش.
چشم های تیره و معصومی داشت، ولی دانا. و همه ی اینها ایتاچی را یاد مادرش می انداخت.
I:"پس...اسمت چیه؟"
"ایزومی. اسم تو چیه؟"
دوباره گلوی ایتاچی گرفت. ایزومی؟ قشنگ بود. حداقل در نظر او.
ولی او که نمیتوانست اسمش را به ایزومی بگوید، میتوانست؟ نه.
پس اسم خودش را کمی دستکاری کرد:"عا...عامم...چیتایی ام."
و زد تو پیشانی خودش. چیتایی؟ هول هولکی انتخابش کرده بود و حالا...حس میکرد شبیه اسم حیوان شده.
ایزومی ابرویی بالا انداخت:"عااا...چیتایی؟ چه اسم...عجیبی. ولی بانمکه."
او گفت و در نانوایی کوچکش را باز کرد.
از در پشتی وارد میشدند، بوی چوب کهنه و عطر شیرینی هوا را پر کرده بود.
کاردستی های کوچک و بزرگ و پیشخوان مرتب چیده شده همراه پیشبند های صورتی نشان میداد که مغازه را یک زن اداره میکند.
همه چیز حس خوب میداد، حس خانه.
ایزومی به ایتاچی اشاره کرد که بیاید داخل:"راحت باش، فکر کن خونه ی خودته. اتاق من طبقه ی بالای مغازه ست، اگه خسته ای میتونی رو تختم استراحت کنی."
ایتاچی پلک زد، با تعجب. ماسک هنوز روی صورتش بود:"چ-چرا اینکارو میکنی؟"
ایزومی برگشت:"چه کاری؟"
I:"منو تو خونه ت راه میدی. من عام...یه غریبه م."
ایزومی لبخند مهربانی زد، چشم هایش نرم شدند:"اینو نگو. بعدم، مگه غیر از اینجا جایی برای رفتن داری؟"
ایتاچی ساکت ماند، چند لحظه. بعد اه کشید:"نه."
ایزومی با خوشحالی پیشبندی را از روی پیشخوان برداشت و پوشید:"یوهووو مهمون دارم."
- ۴۲۱
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط