شب رویایی
شب رویایی
پارت ۲۷
سر میز صبحانه نشسته بودن صبحانه میخوردن کیونگ می همون بچه تویه بغلش بود
اون سوک : نمیخوای یه اسم روش بزارید
تهیونگ که کناره کیونگ می نشسته بود همش با بچه حرف میزد نگاهش رو از بچه گرفت و گفت
تهیونگ : حالا بعدن میزاریم
کیونگ می : ایشش با این حرف نزنید
تهیونگ : این.... تا چند دقیقه پیش لخت رو تختم بودی
کیونگ می : بهتره تو حرف نزنی
تهیونگ نیشخندی زد و گفت
تهیونگ : تو تنها هواس پرتی منی
کیونگ می به حرف هاش گوش نکرد مشغول بچه شد
اون سوک که همش سرش تو پایین بود و به بشقاب اش خیره شده بود همش با خودش فکر میکرد
( یعنی جیمین یادشه دیشبو یادش نیست اصلا چرا همچین کاری کرد چرا چیزی نمیگه اوفففف لعنت بهت پارک جیمین آخه چرا وقتی نگاهش میکنم قلبم تند تند میزنه ) دیگه طاقتش تاق شده بود با کوبوندن چاپستیک اش رویه میز از صندلی اش بلند شد توجه همه سمته اون سوک جلب شد
اون سوک : نوش جان
بدون هیچ حرفه دیگه ای از آشپزخانه خارج شد راه سالن رو پیش گرفت بعد از طی کردن سالن به مقصد اش رسید از پیانو مشکی رد شد پرده ها رو کشید و شیشه ها نمایان شدن همانجا ایستاد و به بیرون خیره شد بعد از کمی نگاه کردن به سمته مبل های که همانجا گذاشته بود رفت رویه یکی از مبل ها نشست ناخن انگشته شصت اش رو برد سمته دهانش تویه دندون هایش میجوید
( آروم باش دختر چرا آنقدر استرس داری چیزی نیست )
عصر / سئول/ ساعت / ۱۷ : ۰۰
کیونگ می بچه تویه بغلش بود همراه اون رویه تویه سالن نشسته بود
کیونگ می : چرا آنقدر تو فکری
اون سوک : چی من ... ها هیچی
کیونگ می : برو بابا نمیتونی منو گول بزنی
اون سوک : چیزی نیست یکم نفس تنگیم بیشتر شده
برق پایش را برداشت و کمی رویه پاهایش ریخت بخاطر شلوارک کوتاهی که پوشیده بود میتونست به راحتی از ناخن تا رون های پایش رو با برق پا بزنه
اسلاید ۲ لباس اون سوک
درحالی که برق پا رو رویه پاهایش می مالید با کیونگ می حرف میزد متوجه جیمین که رویه پله ها ایستاده و اون و تماشا میکرد نبود جیمین نیشخندی زد و به نگاه کردن ادامه داد
تهیونگ سمته آنها آمد و رویه مبل نشست با صدای در که به گوشش خورد گفت
تهیونگ : آییی خدمتکار نیست درو باز کنه
اون سوک : تهیونگ شی من باز میکنم
اون سوک بلند شد سمته در رفت کیونگ می هم بلند شد بچه تویه بغلش همش بس قراری میکرد پیشونیشو به گونه کیونگ می میمالید و همش دست های کوچیک اش رو که مشت کرده بود رو به چشم هایش میزد
تهیونگ بلند شد و سمتش رفت بچه رو ازش گرفت و با دستش یه پشت اش میزد
تهیونگ : آروم باش چی شده
..... : باورم نمیشه نوه دار شدم
با صدای آشنای که به گوشش خورد نگاهش رو به جلوش داد با دیدن مادرش که سمتش اومد خشک اش زده بود چی میگفت بهش ...
پارت ۲۷
سر میز صبحانه نشسته بودن صبحانه میخوردن کیونگ می همون بچه تویه بغلش بود
اون سوک : نمیخوای یه اسم روش بزارید
تهیونگ که کناره کیونگ می نشسته بود همش با بچه حرف میزد نگاهش رو از بچه گرفت و گفت
تهیونگ : حالا بعدن میزاریم
کیونگ می : ایشش با این حرف نزنید
تهیونگ : این.... تا چند دقیقه پیش لخت رو تختم بودی
کیونگ می : بهتره تو حرف نزنی
تهیونگ نیشخندی زد و گفت
تهیونگ : تو تنها هواس پرتی منی
کیونگ می به حرف هاش گوش نکرد مشغول بچه شد
اون سوک که همش سرش تو پایین بود و به بشقاب اش خیره شده بود همش با خودش فکر میکرد
( یعنی جیمین یادشه دیشبو یادش نیست اصلا چرا همچین کاری کرد چرا چیزی نمیگه اوفففف لعنت بهت پارک جیمین آخه چرا وقتی نگاهش میکنم قلبم تند تند میزنه ) دیگه طاقتش تاق شده بود با کوبوندن چاپستیک اش رویه میز از صندلی اش بلند شد توجه همه سمته اون سوک جلب شد
اون سوک : نوش جان
بدون هیچ حرفه دیگه ای از آشپزخانه خارج شد راه سالن رو پیش گرفت بعد از طی کردن سالن به مقصد اش رسید از پیانو مشکی رد شد پرده ها رو کشید و شیشه ها نمایان شدن همانجا ایستاد و به بیرون خیره شد بعد از کمی نگاه کردن به سمته مبل های که همانجا گذاشته بود رفت رویه یکی از مبل ها نشست ناخن انگشته شصت اش رو برد سمته دهانش تویه دندون هایش میجوید
( آروم باش دختر چرا آنقدر استرس داری چیزی نیست )
عصر / سئول/ ساعت / ۱۷ : ۰۰
کیونگ می بچه تویه بغلش بود همراه اون رویه تویه سالن نشسته بود
کیونگ می : چرا آنقدر تو فکری
اون سوک : چی من ... ها هیچی
کیونگ می : برو بابا نمیتونی منو گول بزنی
اون سوک : چیزی نیست یکم نفس تنگیم بیشتر شده
برق پایش را برداشت و کمی رویه پاهایش ریخت بخاطر شلوارک کوتاهی که پوشیده بود میتونست به راحتی از ناخن تا رون های پایش رو با برق پا بزنه
اسلاید ۲ لباس اون سوک
درحالی که برق پا رو رویه پاهایش می مالید با کیونگ می حرف میزد متوجه جیمین که رویه پله ها ایستاده و اون و تماشا میکرد نبود جیمین نیشخندی زد و به نگاه کردن ادامه داد
تهیونگ سمته آنها آمد و رویه مبل نشست با صدای در که به گوشش خورد گفت
تهیونگ : آییی خدمتکار نیست درو باز کنه
اون سوک : تهیونگ شی من باز میکنم
اون سوک بلند شد سمته در رفت کیونگ می هم بلند شد بچه تویه بغلش همش بس قراری میکرد پیشونیشو به گونه کیونگ می میمالید و همش دست های کوچیک اش رو که مشت کرده بود رو به چشم هایش میزد
تهیونگ بلند شد و سمتش رفت بچه رو ازش گرفت و با دستش یه پشت اش میزد
تهیونگ : آروم باش چی شده
..... : باورم نمیشه نوه دار شدم
با صدای آشنای که به گوشش خورد نگاهش رو به جلوش داد با دیدن مادرش که سمتش اومد خشک اش زده بود چی میگفت بهش ...
- ۲۲.۰k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط