Part
Part:114
هانی : هعی چته
لارا : هیچی فقط خستم(ناراحت)
سوبین : هعی دروغ نگو
لارا : دخترا واقعا میگم چیزیم نیست(ناراحت)
تهیونگ : از ماشین پیاده شدمو رفتم خونه درو محکم پشت سرم بستم رفتم داخل و بدون هیچ حرفی رفتم اتاق درو بستم
کوک : هعی تهیو
۶انی : این چشه نه سلامی نه علیکی
لارا : نمیدونم(ناراحت)
لارا میره تو اتاق
سوبین : نه نمیشه پاشو
هانی : عارع بیا بریم پیشش کوک پاشو برو ببین چخبره
کوک : حله
مادرته : منم خستم فردا به منم بگین چی شده
لارا : رفتم اتاقو درو بستم لباسامو عوض کردمو خودمو انداختم رو تختو با تمام وجود گریه کردم انقد گریه کرده بودم که چشما سرخ شده بود بلند شدمو نشستم که دخترا حمله کردن تو
سوبین : چخبرع بگو زود(نگران)
هانی : میره کنار لارا میشینه و بغلش میکنه
سوبین : میره کنار لارا میشه و دستشو میگیره
هانی : میخوای بگی؟
لارا : چرا دوسم نداره چرا
سوبین : خشگلم کی دوست نداره
لارا : تهیونگ چرا مگه من چمه اخه من که صدمو براش گذاشتم چرا چرا اینکارو میکنه
هانی : مگه چیشده
لارا : من من واقعا دوسش دارم (هق هق بلند)
سوبین : هیس دخترم اون دوست داره جونشو برات میده
لارا : نه اشتباه میکنی او..اون...لینا..رو..خ.خی..خیلی..بیشتر..دوس داره(گریه)
هانی : لینا؟ دختر اون مرده
لارا : اما اونو بیشتر میخواد بیاد معلومه منو ول میکنه(گریه شدید)
سوبین : باشه گریه نکن آروم باش
لارا : بهتره برید میخوام بخوابم
هانی : اما
سوبین : پاشو
هانی : خوب بخوابی خدافظ
دخترا رفتن اتاقشون
تهیونگ : رفتم داخل اتاق و رو تخت نشستم کاش جلو خودمو میگرفتم نباید میزدنش اون اون فقط منو داره من هوففف بد کردم
کوک : میبینم تو فکری
تهبونگ : نه وایسا اینجا چیکار میکنی
کوک: هعی پسر چی شده
تهیونگ : هیچی فقط یه بحث کوچیک کردیم
کوک : فکر نکنما شما بدون هم خوابتون نمیبره بعد الان میخواین جدا بخوابین
تهیونگ : فک کردی میتونم بدون اون بخوابم؟
کوک : خب چته برو باهاش حرف بزن
تهیونگ : الان نمیشه
کوک : چرا اخه
تهیونگ : (ساکت نگاه میکنع)
کوک : هعی نگو سر لینا بحث کردین
تهیونگ : هوففف از کجا فهمیدی
کوک : زدیش مگه نه
تهیونگ : از کجا فهمیدی
کوک : هم اون نگاهو هم تورو خوب میشناسم پسر
تهیونگ : میدونی که وقتی بحث سر اون باشه نمیتونم خودمو کنترل کنم
کوک : اما اونم آدمه روح داره قلب دارع هرچیم بگه مهم نیست قلبش میشکنه
تهیونگ : درسته من بد کردم
کوک : پسر جون فردا باهاش حرف بزن
تهیونگ : هوف باشه
کوک : خیلی خب من رفتم
فردا صبح
هانی : هعی چته
لارا : هیچی فقط خستم(ناراحت)
سوبین : هعی دروغ نگو
لارا : دخترا واقعا میگم چیزیم نیست(ناراحت)
تهیونگ : از ماشین پیاده شدمو رفتم خونه درو محکم پشت سرم بستم رفتم داخل و بدون هیچ حرفی رفتم اتاق درو بستم
کوک : هعی تهیو
۶انی : این چشه نه سلامی نه علیکی
لارا : نمیدونم(ناراحت)
لارا میره تو اتاق
سوبین : نه نمیشه پاشو
هانی : عارع بیا بریم پیشش کوک پاشو برو ببین چخبره
کوک : حله
مادرته : منم خستم فردا به منم بگین چی شده
لارا : رفتم اتاقو درو بستم لباسامو عوض کردمو خودمو انداختم رو تختو با تمام وجود گریه کردم انقد گریه کرده بودم که چشما سرخ شده بود بلند شدمو نشستم که دخترا حمله کردن تو
سوبین : چخبرع بگو زود(نگران)
هانی : میره کنار لارا میشینه و بغلش میکنه
سوبین : میره کنار لارا میشه و دستشو میگیره
هانی : میخوای بگی؟
لارا : چرا دوسم نداره چرا
سوبین : خشگلم کی دوست نداره
لارا : تهیونگ چرا مگه من چمه اخه من که صدمو براش گذاشتم چرا چرا اینکارو میکنه
هانی : مگه چیشده
لارا : من من واقعا دوسش دارم (هق هق بلند)
سوبین : هیس دخترم اون دوست داره جونشو برات میده
لارا : نه اشتباه میکنی او..اون...لینا..رو..خ.خی..خیلی..بیشتر..دوس داره(گریه)
هانی : لینا؟ دختر اون مرده
لارا : اما اونو بیشتر میخواد بیاد معلومه منو ول میکنه(گریه شدید)
سوبین : باشه گریه نکن آروم باش
لارا : بهتره برید میخوام بخوابم
هانی : اما
سوبین : پاشو
هانی : خوب بخوابی خدافظ
دخترا رفتن اتاقشون
تهیونگ : رفتم داخل اتاق و رو تخت نشستم کاش جلو خودمو میگرفتم نباید میزدنش اون اون فقط منو داره من هوففف بد کردم
کوک : میبینم تو فکری
تهبونگ : نه وایسا اینجا چیکار میکنی
کوک: هعی پسر چی شده
تهیونگ : هیچی فقط یه بحث کوچیک کردیم
کوک : فکر نکنما شما بدون هم خوابتون نمیبره بعد الان میخواین جدا بخوابین
تهیونگ : فک کردی میتونم بدون اون بخوابم؟
کوک : خب چته برو باهاش حرف بزن
تهیونگ : الان نمیشه
کوک : چرا اخه
تهیونگ : (ساکت نگاه میکنع)
کوک : هعی نگو سر لینا بحث کردین
تهیونگ : هوففف از کجا فهمیدی
کوک : زدیش مگه نه
تهیونگ : از کجا فهمیدی
کوک : هم اون نگاهو هم تورو خوب میشناسم پسر
تهیونگ : میدونی که وقتی بحث سر اون باشه نمیتونم خودمو کنترل کنم
کوک : اما اونم آدمه روح داره قلب دارع هرچیم بگه مهم نیست قلبش میشکنه
تهیونگ : درسته من بد کردم
کوک : پسر جون فردا باهاش حرف بزن
تهیونگ : هوف باشه
کوک : خیلی خب من رفتم
فردا صبح
- ۱۱.۹k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط