Part
Part:112
الکس : خب دوس داری کجا بریم؟
سوبین : نمیدونم مگه قرار نیست تو ببری
الکس : پس باشه میبرمت جایی کع عاشقشم
سوبین : خوبه
الکس : جایی که خودم عاشقشم خب معلومه صاحل همون صاحلی که همیشه با خوانوادم میرفتیم (نکته مادر الکس مرده و پدرش با یه زن دیگه ازدواج کرده )
خاطرات الکس
پدر الکس : خب آماده این بریم
الکس : بابایی ما همیشه آماده ایم
پدر الکس : ملکه پس کجاست
مادر الکس : اینجامممم
پدر الکس : خب شاهزاده و ملکه بفرمائید
مادر الکس ؛ صاحل مثل همیشه قشنگه
الکس : مامانی دقیقا مثل تو
پدر الکس : اوهو مخ ملکه منو نزن
الکس : نه مامانی منه
مادر الکس : بسه من ماله هردوتونم
پایان خاطرات
سوبین : الکس حالت خوبه؟
الکس : عاره (بغض)
سوبین : اما
الکس : خوبم چیزی نیست(بغض)
سوببن : دو ساعتی میشد که حرکت کردیم و حرفی بینمون ردوبدل نمیشد تا اینکه الکس شروع بع حرف زدن کرد
الکس ؛ رسیدیم
سوبین : وای دوره چقد
الکس : ولی به قشنگیش میخوره
سوببن : آها من پیاده شدم بپر پایین توام
الکس ؛ بیا
الکس : ماشینو پارک کردمو پیاده شدم باهم رفتیم سمت دریا هنوز مثل قبل قشنگ بود آدمای زیادی نبودن همه جا آرومو بی صدا بود چقدر آرامش بخش بود
سوبین : وای واقعا قشنگه
الکس : سوبین من واقعا دوست دارم
سوبین : الکس تو واقعا منو دوست داری
الکس : بیشتر از ستاره ها
سوبین : منم دوست دارم
الکس : صورتمو نزدیک صورتش کردمو لبام رو روی لبای گرمش گذاشتم این اولین باری بود که واقعا از ته دل آرامش داشتم حس میکردم تو یه دنیای دیگم آروم از جدا شدمو دستمو رو صورتش نوازش بار کشیدم
سوبین : خیلی خیلی دوست دارم
الکس: منم روحم
سبین : خب حالا بیا قدم بزنیم
الکس : باشه
سوبین : کفشامو در آوردم تا رو شن راه بریم
الکس : خب یکم از گذشتت بگو
سوبین : خب من از همون بچگی بدبخت بودم پدرم دوسم نداستو مادرمم خب قدرتی نداشت بیشتر آبجیمو دوست داشت اما خب خودمم خواهرمو بیشتر دوست داشتم هممون به خاطر اون مرد عذاب میکشیدیم تا این که آبجیم لینا عاشق داداش ته شد زندگیش عوض شد سختی هایی رو کشید و تحمل کرد خوشبخت شد اما یهویی نمیدونم چیشد اون مرد مامانمو تو قمار باخت مامانمم خودکشی کرد بابامم منو داد اما من فرار کردمو رفتم پیش لینا اما خب اونم از دست دادم بخاطر من مرد اگه اون روز به حرفای اون مرد گوش نمیکردم نمیرفتم لینا الان اینجا بود بعد از مرگ اون مادرته منو به سرپرستی گرفت و شدم عضوی از خوانوادشون تا الان خب الکس داستان تو چیه
الکس : منم خب تا ۹ سالگی زندگیم بلبلبون بود تا این که مادرم به خاطر مریضیش مرد بابام انگار منتظر بود بمیره دو روز فقط دوروز بعد رفتو با اون هرزه ازدواج کرد اون زن اذیتم میکرد من هر چقدر به بابام میگفتم مهم نبود
الکس : خب دوس داری کجا بریم؟
سوبین : نمیدونم مگه قرار نیست تو ببری
الکس : پس باشه میبرمت جایی کع عاشقشم
سوبین : خوبه
الکس : جایی که خودم عاشقشم خب معلومه صاحل همون صاحلی که همیشه با خوانوادم میرفتیم (نکته مادر الکس مرده و پدرش با یه زن دیگه ازدواج کرده )
خاطرات الکس
پدر الکس : خب آماده این بریم
الکس : بابایی ما همیشه آماده ایم
پدر الکس : ملکه پس کجاست
مادر الکس : اینجامممم
پدر الکس : خب شاهزاده و ملکه بفرمائید
مادر الکس ؛ صاحل مثل همیشه قشنگه
الکس : مامانی دقیقا مثل تو
پدر الکس : اوهو مخ ملکه منو نزن
الکس : نه مامانی منه
مادر الکس : بسه من ماله هردوتونم
پایان خاطرات
سوبین : الکس حالت خوبه؟
الکس : عاره (بغض)
سوبین : اما
الکس : خوبم چیزی نیست(بغض)
سوببن : دو ساعتی میشد که حرکت کردیم و حرفی بینمون ردوبدل نمیشد تا اینکه الکس شروع بع حرف زدن کرد
الکس ؛ رسیدیم
سوبین : وای دوره چقد
الکس : ولی به قشنگیش میخوره
سوببن : آها من پیاده شدم بپر پایین توام
الکس ؛ بیا
الکس : ماشینو پارک کردمو پیاده شدم باهم رفتیم سمت دریا هنوز مثل قبل قشنگ بود آدمای زیادی نبودن همه جا آرومو بی صدا بود چقدر آرامش بخش بود
سوبین : وای واقعا قشنگه
الکس : سوبین من واقعا دوست دارم
سوبین : الکس تو واقعا منو دوست داری
الکس : بیشتر از ستاره ها
سوبین : منم دوست دارم
الکس : صورتمو نزدیک صورتش کردمو لبام رو روی لبای گرمش گذاشتم این اولین باری بود که واقعا از ته دل آرامش داشتم حس میکردم تو یه دنیای دیگم آروم از جدا شدمو دستمو رو صورتش نوازش بار کشیدم
سوبین : خیلی خیلی دوست دارم
الکس: منم روحم
سبین : خب حالا بیا قدم بزنیم
الکس : باشه
سوبین : کفشامو در آوردم تا رو شن راه بریم
الکس : خب یکم از گذشتت بگو
سوبین : خب من از همون بچگی بدبخت بودم پدرم دوسم نداستو مادرمم خب قدرتی نداشت بیشتر آبجیمو دوست داشت اما خب خودمم خواهرمو بیشتر دوست داشتم هممون به خاطر اون مرد عذاب میکشیدیم تا این که آبجیم لینا عاشق داداش ته شد زندگیش عوض شد سختی هایی رو کشید و تحمل کرد خوشبخت شد اما یهویی نمیدونم چیشد اون مرد مامانمو تو قمار باخت مامانمم خودکشی کرد بابامم منو داد اما من فرار کردمو رفتم پیش لینا اما خب اونم از دست دادم بخاطر من مرد اگه اون روز به حرفای اون مرد گوش نمیکردم نمیرفتم لینا الان اینجا بود بعد از مرگ اون مادرته منو به سرپرستی گرفت و شدم عضوی از خوانوادشون تا الان خب الکس داستان تو چیه
الکس : منم خب تا ۹ سالگی زندگیم بلبلبون بود تا این که مادرم به خاطر مریضیش مرد بابام انگار منتظر بود بمیره دو روز فقط دوروز بعد رفتو با اون هرزه ازدواج کرد اون زن اذیتم میکرد من هر چقدر به بابام میگفتم مهم نبود
- ۵.۰k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط