قهوه تلخ
قهوه تلخ
پارت ۴۶
درحال قدم زدن بودم که صدایی توجه ام رو جلب کرد ، به سمت صدا رفتم
ناشناس: عزیزم چرا از همیشه خوشگل تر شدی
ناشناس: کیکو خیلی خوردی، حالت خوب نیست
ناشناس: ولی تو همیشه خیلی جذاب بودی ، نظرت چیه امشب رو خوش بگذرونیم؟(خودتون بفهمید منظورش چیه)
ناشناس: میشه بس کنی ،میدونی علاقه ای ندارم
ناشناس: به چی ؟
ناشناس: به تو ، میدونی که زوری باهاتم
ناشناس: ولی من تورو دوست دارم عزیزم،حتی حاضرم یه شبم باهات باشم
ناشناس: اون فقط برای لذت بردن خودته، فکر نکن نمیدونم با چه کسایی بودی ، حالم ازت بهم میخوره، از من هم دور شو و خودت برو خونه
ناشناس: کجا میری عزیزم؟
ناشناس: هرجایی دور از تو
ناشناس: وایسا عزیزم
فرد داشت به این طرف میومد، رابطه اونا ربطی به من نداشت. خواستم از کوچه رد بشم که فرد از کوچه اومد بیرون.
میخکوب شدم، اون فرد چویا بود. اونم ایستاده بود و بهم خیره شده بود. باورم نمیشد، همچین جایی چویا رو دیدم. زیاد تغییری نکرده بود. هنوز هم قدش کوتاه بود
دازای: چو....
ناشناس: عزیزمم
نگاهم از چویا رفت به روی دختره ای که چسبید بهش.
چویا: گفتم ولم کن ، برو خونه بعدا میام
ناشناس: واقعا میای؟
چویا: فقط برو
ناشناس: باشه عشقم ، مواظب خودت باش
دختره رفت. دوباره به چویا نگاه کردم. کلمه عشقم توی سرم اکو میشد، چویا فراموشم کرده، اون الان کس دیگه ای رو توی زندگیش داره. اون.....اون...
چویا:دازای، خودتی دیگه نه؟
دازای: چویا
پارت ۴۶
درحال قدم زدن بودم که صدایی توجه ام رو جلب کرد ، به سمت صدا رفتم
ناشناس: عزیزم چرا از همیشه خوشگل تر شدی
ناشناس: کیکو خیلی خوردی، حالت خوب نیست
ناشناس: ولی تو همیشه خیلی جذاب بودی ، نظرت چیه امشب رو خوش بگذرونیم؟(خودتون بفهمید منظورش چیه)
ناشناس: میشه بس کنی ،میدونی علاقه ای ندارم
ناشناس: به چی ؟
ناشناس: به تو ، میدونی که زوری باهاتم
ناشناس: ولی من تورو دوست دارم عزیزم،حتی حاضرم یه شبم باهات باشم
ناشناس: اون فقط برای لذت بردن خودته، فکر نکن نمیدونم با چه کسایی بودی ، حالم ازت بهم میخوره، از من هم دور شو و خودت برو خونه
ناشناس: کجا میری عزیزم؟
ناشناس: هرجایی دور از تو
ناشناس: وایسا عزیزم
فرد داشت به این طرف میومد، رابطه اونا ربطی به من نداشت. خواستم از کوچه رد بشم که فرد از کوچه اومد بیرون.
میخکوب شدم، اون فرد چویا بود. اونم ایستاده بود و بهم خیره شده بود. باورم نمیشد، همچین جایی چویا رو دیدم. زیاد تغییری نکرده بود. هنوز هم قدش کوتاه بود
دازای: چو....
ناشناس: عزیزمم
نگاهم از چویا رفت به روی دختره ای که چسبید بهش.
چویا: گفتم ولم کن ، برو خونه بعدا میام
ناشناس: واقعا میای؟
چویا: فقط برو
ناشناس: باشه عشقم ، مواظب خودت باش
دختره رفت. دوباره به چویا نگاه کردم. کلمه عشقم توی سرم اکو میشد، چویا فراموشم کرده، اون الان کس دیگه ای رو توی زندگیش داره. اون.....اون...
چویا:دازای، خودتی دیگه نه؟
دازای: چویا
- ۱۲.۱k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط