{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 43
✦.................................

بعد بدون اینکه فرصت جواب دادن بدهد، از کنارشان رد شد، سولی با حرص دندان‌ هایش را روی هم فشار داد

دایون زیر لب گفت:

دایون: هنوزم زبونش درازه

سولی هنوز خیره‌ی قامت نیکی بود، زننده زمزمه کرد:

سولی: از وقتی اومده این عمارت... زیادی جلب توجه می‌کنه

حرصش بیشتر از هر چیز، از زیبایی نیکی بود

ــــــــ

پله‌های مرمر را آرام پایین آمد، سالن بزرگ عمارت زیر نور لوسترهای کریستالی میدرخشید.

جونگکوک کنار در ورودی ایستاده بود با کت‌وشلوار مشکی سفارشی [ اسلاید دوم ]

جکسون کمی عقب‌تر ایستاده بود و مشغول صحبت با یکی از نیروها بود

صدای قدم‌های نیکی باعث شد هر دو سرشان را بالا بیاورند، جکسون اولین نفری بود که لبخند زد

اما جونگکوک کاملاً ساکت ماند نگاهش روی نیکی ثابت شد؛ از موهای مشکی جمع‌ شده تا لباس مشکی و چشم‌هایی که حتی حاضر نبودند یک لحظه به او نگاه کنند

جکسون جلو امد.

جکسون: واو... نیکی، واقعاً...

سرش را با تحسین تکان داد

جکسون: خیلی زیبا شدین.

نیکی بالاخره نگاه کوتاهی به او انداخت، گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.

+ تو هم بد نیستی.

جکسون خندید

جکسون: ممنو-

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که سرمای نگاه جونگکوک روی صورتش نشست، آرام برگشت؛ جونگکوک فقط نگاهش می‌کرد بدون حتی یک کلمه.. همان نگاه کافی بود.

جکسون سرفه‌ی کوتاهی کرد

جکسون: ببخشید رئیس...

نیکی بی‌تفاوت از کنار هر دو رد شد، جونگکوک نگاهش را برای لحظه‌ای از او نگرفت، بعد بدون حرف پشت سرش راه افتاد

ــــــــــ

هوای شب خنک بود، جکسون جلوتر رفت و درِ خودرو مشکی ضدگلوله را باز کرد، اول به نیکی اشاره کرد

جکسون: بفرمایید.

نیکی بدون نگاه کردن به جونگکوک سوار شد و روی صندلی شاگرد نشست چند ثانیه بعد، جونگکوک پشت فرمان نشست و در را بست، جکسون خم شد کنار پنجره:

جکسون: رئیس... برای امشب چند نفر رو دنبالتون بفرستم؟

جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، ماشین را روشن کرد

_ لازم نیست.

جکسون ابرو بالا انداخت

جکسون: مطمئنین؟

جونگکوک دستش را روی فرمان محکم‌تر کرد

_ هر صد متر از مسیر، آدمای خودمون مستقرن.

مکث کوتاهی کرد

_ کسی جرأت نزدیک شدن نداره.

جکسون سرش را پایین انداخت

جکسون: چشم، رئیس.

ماشین آرام از مقابل عمارت حرکت کرد

داخل کابین سکوت سنگینی بین نیکی و جونگکوک نشسته بود، هیچ‌کدام به دیگری نگاه نمی‌کردند اما هر دو، حضور هم را بیشتر از هر چیز دیگری احساس می‌کردند

نیکی سرش را به سمت پنجره چرخانده بود؛ چراغ‌های شهر یکی‌یکی از روی شیشه رد می‌شدند و روی صورت آرامش سایه می‌انداختند، حتی یک کلمه هم نمی‌گفت.
نه غر می‌زد، نه سؤال می‌پرسید نه حتی نگاهش می‌کرد.

جونگکوک نگاهش به جاده بود، اما فقط چند ثانیه بی‌اختیار نگاه کوتاهی به سمت نیکی انداخت؛ دختر هنوز بیرون را نگاه می‌کرد هیچ اثری از آن زبان تند همیشگی‌ اش نبود

ابروهای جونگکوک خیلی آرام در هم رفت دوباره نگاهش را به جاده برگرداند

چند دقیقه بعد

باز هم نگاهش لغزید سمت او، این بار بیشتر از چند ثانیه.

نیکی متوجه شد بدون اینکه سرش را برگرداند، ناخودآگاه پاهایش را کمی جمع کرد و دامن لباسش را روی زانوهایش مرتب کرد همین حرکت ساده باعث شد بخش بیشتری از ران سفید و صافش زیر نور چراغ‌های خیابان دیده شود.

دست جونگکوک روی فرمان سفت شد، نگاهش برای لحظه‌ای روی همان پاها ماند با فشار نگاهش را از او گرفت، پایش را روی پدال گاز فشرد غرش موتور بلندتر شد.

ماشین مثل تیر از میان خیابان‌های خلوت شب گذشت، نیکی از شدت شتاب، دستش را به دسته‌ی در گرفت اخم کرد اما چیزی نگفت، جونگکوک همچنان بی‌حرف رانندگی می‌کرد.

سرعت:

• صد و شصت...

• صد و هشتاد...

• دویست...

چراغ‌های شهر فقط به خط‌های محوی تبدیل شده بودند

چهل دقیقه بعد...

ماشین از بزرگراه خارج شد، در انتهای خیابانی اختصاصی عمارتی عظیم زیر نور صدها پروژکتور خودنمایی می‌کرد، ده‌ها خودروی لوکس کنار هم پارک شده بودند

ورودی عمارت پر از خبرنگار، عکاس و مهمان‌ های مشهور بود، همین که چراغ‌های ماشین جونگکوک از پیچ خیابان پیدا شد همهمه‌ی جمعیت بالا گرفت، یکی ازخبرنگار ها با هیجان فریاد زد:

خبرنگار: ماشین آقای جئونه!
دیدگاه ها (۲)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 44✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 45✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 42✦....................

「#NEWTON'S LAW」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 41✦.....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۱✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۲✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط