「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 42
✦.................................
نیکی بدون اینکه نگاهشان کند آرام به سمت رگال رفت، نگاهش روی لباسهای سفید، مشکی، طلایی و سرمهای چرخید؛ اما ناگهان روی یکی از آنها ثابت ماند
لباسی بلند به رنگ مشکی [ اسلاید دوم ]
لبهی لباس را بین انگشتهایش گرفت
+ همین.
زنها با تعجب به هم نگاه کردند.
زن دوم: انتخاب خیلی خاصیه...
نیکی بیحوصله لباس را از دستش کشید، همه سریع سر تکان دادند، زن سوم لبخند زد
زن سوم: ما بیرون منتظر میمونیم، وقتی آماده شدین...
نیکی بدون اینکه جواب بدهد، در را پشت سرشان بست، اتاق دوباره ساکت شد لباس هودی را آرام از تنش بیرون آورد، مقابل آینه ایستاد؛ نگاهش... روی خودش ماند
رد کبودی دور مچهایش هنوز آبی و بنفش بود، اثر انگشتهای جونگکوک دور گلویش مثل حلقهای کمرنگ باقی مانده بود روی ترقوهاش، خط باریکی که تیغه ایجاد کرده بود هنوز قرمز بود و با هر حرکت پوستش کمی میسوخت.
نوک انگشتش را آرام روی یکی از زخمها کشید، از سوزشش چشمهایش ناخودآگاه بسته شد
+ عوضی...
زیر لب گفت و نگاهش را از آینه گرفت، لباس مشکی را پوشید؛ پارچه مثل آب روی بدنش نشست انگار دقیقاً برای اندام او دوخته شده بود چند لحظه خودش را در آینه نگاه کرد، بعد با اخم زمزمه کرد:
+ معلومه پولش از خون آدمای بیچارهست
تق تق...
زنها دوباره وارد شدند، یکی صندلی را جلو کشید
زن دوم: اجازه میدین؟
نیکی فقط نشست
آرایشگر با دقت موهای بلند مشکیاش را شانه زد، هر بار که برس از میان موهای نرمش رد میشد تارها مثل ابریشم روی شانههایش میریختند
قسمتی از موها را بالا بست و چند رشتهی بلند را آزاد گذاشت تا دو طرف صورتش بیفتد،آرایشش سبک بود؛ فقط کمی سایهی گرم، خط چشم ظریف و رژ لب صورتی همرنگ لب هایش.
زنها تقریباً ده دقیقه بیوقفه کار کردند، آخرین سنجاق که روی موهایش نشست... همه عقب رفتند.
چند ثانیه... هیچکس چیزی نگفت زن جوانی که رژ لب را روی میز میگذاشت، ناخودآگاه خیره ماند
زن: وای...
زن کناری خیلی آرام زیر لب گفت:
زن دوم: باورم نمیشه...
زن سوم لبخند زد
زن سوم: انگار اصلاً احتیاج به آرایش نداشتین...
نیکی با بیحوصلگی از روی صندلی بلند شد، جلوی آینه ایستاد برای چند ثانیه خودش هم مات تصویرش شد رنگ مشکی لباس، پوست سفیدش را روشنتر نشان میداد
موهای مشکی، صورت ظریفش را قاب گرفته بودند، چشمهای سبز و درشتش زیر خط چشم، نافذتر از همیشه شده بود،حتی کبودی های کمرنگ روی گردنش هم زیر کانسیلر تقریباً محو شده بودند
زنها هنوز نگاهش میکردند، یکی از آنها بیاختیار گفت:
زن: اگه ارباب شما رو این شکلی ببینه...
جملهاش را نیمهکاره قورت داد، همه ساکت شدند.
نیکی آخرین نگاه را به تصویرش در آینه انداخت هنوز برایش عجیب بود که همان دختری است که چند ساعت پیش با چشم های پفکرده روی تخت نشسته بود، آرام پرسید:
+ حالا اصلاً مهمونی کیه؟
زنها مشغول جمع کردن وسایلشان بودند یکی از آنها بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:
زن: عمارت آقای کیم، خانم.
نیکی کمی مکث کرد
«کیم؟»
اسم برایش آشنا بود، اما سؤال دیگری هم نپرسید. فقط گوشی خاموشش را از روی میز برداشت، داخل کیف کوچکش انداخت و نفس آرامی کشید
زنها تعظیم کوتاهی کردند
زن: اجازه بدین.
در بسته شد و نیکی برای چند لحظه دوباره تنها ماند، دستگیره را گرفت و از اتاق بیرون آمد؛ راهروی عمارت مثل همیشه ساکت بود
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که سولی و دایون از انتهای راهرو پیدا شدند، با دیدن نیکی، هر دو ناخودآگاه ایستادند نگاهشان از موهای بستهی او تا لباس مشکیِ براق و اندام کشیدهاش پایین آمد
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند، نیکی هم از کنارشان رد نشد.. جلویشان ایستاد نگاهش مستقیم توی چشمهای هر دو نشست، لبخند خیلی آرامی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود.
+ وقتی برگشتم...
مکث کوتاهی کرد
+ حساب دوتاتونو میرسم.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 42
✦.................................
نیکی بدون اینکه نگاهشان کند آرام به سمت رگال رفت، نگاهش روی لباسهای سفید، مشکی، طلایی و سرمهای چرخید؛ اما ناگهان روی یکی از آنها ثابت ماند
لباسی بلند به رنگ مشکی [ اسلاید دوم ]
لبهی لباس را بین انگشتهایش گرفت
+ همین.
زنها با تعجب به هم نگاه کردند.
زن دوم: انتخاب خیلی خاصیه...
نیکی بیحوصله لباس را از دستش کشید، همه سریع سر تکان دادند، زن سوم لبخند زد
زن سوم: ما بیرون منتظر میمونیم، وقتی آماده شدین...
نیکی بدون اینکه جواب بدهد، در را پشت سرشان بست، اتاق دوباره ساکت شد لباس هودی را آرام از تنش بیرون آورد، مقابل آینه ایستاد؛ نگاهش... روی خودش ماند
رد کبودی دور مچهایش هنوز آبی و بنفش بود، اثر انگشتهای جونگکوک دور گلویش مثل حلقهای کمرنگ باقی مانده بود روی ترقوهاش، خط باریکی که تیغه ایجاد کرده بود هنوز قرمز بود و با هر حرکت پوستش کمی میسوخت.
نوک انگشتش را آرام روی یکی از زخمها کشید، از سوزشش چشمهایش ناخودآگاه بسته شد
+ عوضی...
زیر لب گفت و نگاهش را از آینه گرفت، لباس مشکی را پوشید؛ پارچه مثل آب روی بدنش نشست انگار دقیقاً برای اندام او دوخته شده بود چند لحظه خودش را در آینه نگاه کرد، بعد با اخم زمزمه کرد:
+ معلومه پولش از خون آدمای بیچارهست
تق تق...
زنها دوباره وارد شدند، یکی صندلی را جلو کشید
زن دوم: اجازه میدین؟
نیکی فقط نشست
آرایشگر با دقت موهای بلند مشکیاش را شانه زد، هر بار که برس از میان موهای نرمش رد میشد تارها مثل ابریشم روی شانههایش میریختند
قسمتی از موها را بالا بست و چند رشتهی بلند را آزاد گذاشت تا دو طرف صورتش بیفتد،آرایشش سبک بود؛ فقط کمی سایهی گرم، خط چشم ظریف و رژ لب صورتی همرنگ لب هایش.
زنها تقریباً ده دقیقه بیوقفه کار کردند، آخرین سنجاق که روی موهایش نشست... همه عقب رفتند.
چند ثانیه... هیچکس چیزی نگفت زن جوانی که رژ لب را روی میز میگذاشت، ناخودآگاه خیره ماند
زن: وای...
زن کناری خیلی آرام زیر لب گفت:
زن دوم: باورم نمیشه...
زن سوم لبخند زد
زن سوم: انگار اصلاً احتیاج به آرایش نداشتین...
نیکی با بیحوصلگی از روی صندلی بلند شد، جلوی آینه ایستاد برای چند ثانیه خودش هم مات تصویرش شد رنگ مشکی لباس، پوست سفیدش را روشنتر نشان میداد
موهای مشکی، صورت ظریفش را قاب گرفته بودند، چشمهای سبز و درشتش زیر خط چشم، نافذتر از همیشه شده بود،حتی کبودی های کمرنگ روی گردنش هم زیر کانسیلر تقریباً محو شده بودند
زنها هنوز نگاهش میکردند، یکی از آنها بیاختیار گفت:
زن: اگه ارباب شما رو این شکلی ببینه...
جملهاش را نیمهکاره قورت داد، همه ساکت شدند.
نیکی آخرین نگاه را به تصویرش در آینه انداخت هنوز برایش عجیب بود که همان دختری است که چند ساعت پیش با چشم های پفکرده روی تخت نشسته بود، آرام پرسید:
+ حالا اصلاً مهمونی کیه؟
زنها مشغول جمع کردن وسایلشان بودند یکی از آنها بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:
زن: عمارت آقای کیم، خانم.
نیکی کمی مکث کرد
«کیم؟»
اسم برایش آشنا بود، اما سؤال دیگری هم نپرسید. فقط گوشی خاموشش را از روی میز برداشت، داخل کیف کوچکش انداخت و نفس آرامی کشید
زنها تعظیم کوتاهی کردند
زن: اجازه بدین.
در بسته شد و نیکی برای چند لحظه دوباره تنها ماند، دستگیره را گرفت و از اتاق بیرون آمد؛ راهروی عمارت مثل همیشه ساکت بود
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که سولی و دایون از انتهای راهرو پیدا شدند، با دیدن نیکی، هر دو ناخودآگاه ایستادند نگاهشان از موهای بستهی او تا لباس مشکیِ براق و اندام کشیدهاش پایین آمد
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند، نیکی هم از کنارشان رد نشد.. جلویشان ایستاد نگاهش مستقیم توی چشمهای هر دو نشست، لبخند خیلی آرامی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود.
+ وقتی برگشتم...
مکث کوتاهی کرد
+ حساب دوتاتونو میرسم.
- ۷۹۴
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط