「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 45
✦.................................
آروم دستش را آزاد کرد و میان جمعیت گم شد...
چند دقیقه بعد؛ جونگکوک مشغول صحبت کوتاهی با چند نفر از رؤسای شرکتها بود نیکی آهسته نفس کشید حوصلهاش سر رفته بود، تمام حرف های اطرافش فقط درباره قرارداد، سهام و پول بود
نگاهش میان جمعیت چرخید ناگهان با دیدن بهترین دوستش چشمهایش برق زد
+ یونا...؟
دختر با موهای قهوهای روشن کنار میز نوشیدنی ایستاده بود..
نیکی آرام از روی مبل بلند شد هنوز یک قدم برنداشته بود که دستی گرم و محکم دور کمرش حلقه شد و دوباره او را همان جا نگه داشت
نفسش برای لحظهای بند آمد اخم کرد و سرش را برگرداند؛ جونگکوک حتی نگاهش هم نمیکرد، انگار کاملاً عادی بود فقط دستش دور کمر نیکی قفل شده بود
+ میشه ولم کنی؟
جونگکوک بیحوصله لیوانش را روی میز گذاشت
_ نه.
نیکی چشمهایش را چرخاند
+ میخوام برم پیش دوستم
جونگکوک این بار نگاه کوتاهی به سمتی که نیکی اشاره کرده بود انداخت؛ یونا هنوز کنار میز نوشیدنی ایستاده بود و با چند نفر صحبت میکرد
نگاهش دوباره برگشت روی نیکی.
_ لازم نکرده.
+ فقط چند دقیقهست.
_ نه.
نیکی با حرص نفسش را بیرون داد
+ جونگکوک...
این بار مرد مستقیم نگاهش کرد همان نگاه سردی که همیشه باعث میشد آدم ادامه حرفش را قورت بدهد، اما نیکی عقب نکشید
+ از وقتی اومدیم فقط اینجا نشستم
_ خب؟
+ حوصلهم سر رفته خب.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند، انگشت هایش هنوز روی کمر نیکی بود، بعد خیلی آرام دستش را برداشت
_ پنج دقیقه.
نیکی پلک زد
+ جدی؟
_ زود برگرد.
+ باشه.
لبخند کوچکی روی لبهای نیکی نشست؛ اولین لبخندی که از وقتی وارد مهمانی شده بود، تقریباً با ذوق از کنارش دور شد.
جونگکوک نگاهش کرد تا وقتی میان جمعیت گم شد چشم از او برنداشت.
یونا همان لحظه برگشت و با دیدن نیکی چشم هایش برق زد
یونا: وای ... بالاخره اومدی!
نیکی خندید و او را بغل کرد
+ دلم برات تنگ شده بود
یونا کمی عقب رفت و از سر تا پای نیکی را نگاه کرد، با خنده سوت کوتاهی کشید.
یونا: تو واقعاً خودتی؟
نیکی خندید
+ انقدر فرق کردم؟
یونا با شیطنت گفت:
یونا: فرق؟ اگه اسمتو نمیدونستم فکر میکردم یه مدل معروفی چیزی هستی.
نیکی خندهاش گرفت
+ خفه شو.
یونا آرام آرنجش را به بازوی نیکی زد
یونا: خب... شوهر خطرناکت کو؟
نیکی ناخودآگاه برگشت، از آن فاصله هم میتوانست جونگکوک را ببیند؛ میان چند مرد ایستاده بود همه حرف میزدند اما او فقط گوش میداد، همان قامت صاف همان کت مشکی، همان نگاه سرد
بیاختیار چند ثانیه بیشتر نگاهش کرد، یونا لبخند معنیداری زد
یونا: چرا زل زدی بهش؟
نیکی سریع نگاهش را گرفت
+ نه بابا.
یونا ریز خندید
یونا: خب بگو زندگی باهاش چطوره؟
نیکی چند لحظه فکر کرد، بعد خیلی آرام شانه بالا انداخت
+ اخلاقش افتضاحه، لجبازه، کنترلگره فکر میکنه دنیا فقط مال خودشه هرچی دلش بخواد همون میشه.
یونا با خنده گفت:
یونا: ولی؟
نیکی ناخودآگاه لبش را گاز گرفت، چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام، انگار بدون اینکه خودش متوجه باشد، زیر لب گفت:
+ اگه این اخلاق مزخرفش نبود احتمالاً عاشقش میشدم.
سکوت، یونا فقط خیره نگاهش کرد چند ثانیه... هیچکدام حرفی نزدند بعد یونا ابرویش را بالا انداخت
یونا: چی گفتی؟
نیکی تازه فهمید چه چیزی از دهانش بیرون آمده، چشمهایش گرد شد
+ هیچی!
یونا خندهاش گرفت
یونا: نه، همین الان گفتی عاشقش میشی.
+ نگفتم.
یونا دست به سینه زد و با لبخند پیروزمندانهای گفت:
یونا: شنیدم، کاملاً هم شنیدم.
نیکی با حرص موهایش را پشت گوشش فرستاد
+ منظورم این نبود
یونا با شیطنت زمزمه کرد:
یونا: معلومه، هیچکس الکی اسم عشق رو وسط نمیاره.
گونههای نیکی برای اولین بار آن شب خیلی آرام صورتی شد، برای اینکه بحث را عوض کند سریع گفت:
+ راستی... تو با کی اومدی؟
یونا خیلی عادی لیوان آبمیوهاش را برداشت.
یونا: تهیونگ دعوتم کرده.
نیکی چند ثانیه ساکت ماند
+ تهیونگ...؟
یونا: مگه نمیدونستی؟
+ چیو؟
یونا خندید
یونا: این مهمونی مال خود تهیونگه.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 45
✦.................................
آروم دستش را آزاد کرد و میان جمعیت گم شد...
چند دقیقه بعد؛ جونگکوک مشغول صحبت کوتاهی با چند نفر از رؤسای شرکتها بود نیکی آهسته نفس کشید حوصلهاش سر رفته بود، تمام حرف های اطرافش فقط درباره قرارداد، سهام و پول بود
نگاهش میان جمعیت چرخید ناگهان با دیدن بهترین دوستش چشمهایش برق زد
+ یونا...؟
دختر با موهای قهوهای روشن کنار میز نوشیدنی ایستاده بود..
نیکی آرام از روی مبل بلند شد هنوز یک قدم برنداشته بود که دستی گرم و محکم دور کمرش حلقه شد و دوباره او را همان جا نگه داشت
نفسش برای لحظهای بند آمد اخم کرد و سرش را برگرداند؛ جونگکوک حتی نگاهش هم نمیکرد، انگار کاملاً عادی بود فقط دستش دور کمر نیکی قفل شده بود
+ میشه ولم کنی؟
جونگکوک بیحوصله لیوانش را روی میز گذاشت
_ نه.
نیکی چشمهایش را چرخاند
+ میخوام برم پیش دوستم
جونگکوک این بار نگاه کوتاهی به سمتی که نیکی اشاره کرده بود انداخت؛ یونا هنوز کنار میز نوشیدنی ایستاده بود و با چند نفر صحبت میکرد
نگاهش دوباره برگشت روی نیکی.
_ لازم نکرده.
+ فقط چند دقیقهست.
_ نه.
نیکی با حرص نفسش را بیرون داد
+ جونگکوک...
این بار مرد مستقیم نگاهش کرد همان نگاه سردی که همیشه باعث میشد آدم ادامه حرفش را قورت بدهد، اما نیکی عقب نکشید
+ از وقتی اومدیم فقط اینجا نشستم
_ خب؟
+ حوصلهم سر رفته خب.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند، انگشت هایش هنوز روی کمر نیکی بود، بعد خیلی آرام دستش را برداشت
_ پنج دقیقه.
نیکی پلک زد
+ جدی؟
_ زود برگرد.
+ باشه.
لبخند کوچکی روی لبهای نیکی نشست؛ اولین لبخندی که از وقتی وارد مهمانی شده بود، تقریباً با ذوق از کنارش دور شد.
جونگکوک نگاهش کرد تا وقتی میان جمعیت گم شد چشم از او برنداشت.
یونا همان لحظه برگشت و با دیدن نیکی چشم هایش برق زد
یونا: وای ... بالاخره اومدی!
نیکی خندید و او را بغل کرد
+ دلم برات تنگ شده بود
یونا کمی عقب رفت و از سر تا پای نیکی را نگاه کرد، با خنده سوت کوتاهی کشید.
یونا: تو واقعاً خودتی؟
نیکی خندید
+ انقدر فرق کردم؟
یونا با شیطنت گفت:
یونا: فرق؟ اگه اسمتو نمیدونستم فکر میکردم یه مدل معروفی چیزی هستی.
نیکی خندهاش گرفت
+ خفه شو.
یونا آرام آرنجش را به بازوی نیکی زد
یونا: خب... شوهر خطرناکت کو؟
نیکی ناخودآگاه برگشت، از آن فاصله هم میتوانست جونگکوک را ببیند؛ میان چند مرد ایستاده بود همه حرف میزدند اما او فقط گوش میداد، همان قامت صاف همان کت مشکی، همان نگاه سرد
بیاختیار چند ثانیه بیشتر نگاهش کرد، یونا لبخند معنیداری زد
یونا: چرا زل زدی بهش؟
نیکی سریع نگاهش را گرفت
+ نه بابا.
یونا ریز خندید
یونا: خب بگو زندگی باهاش چطوره؟
نیکی چند لحظه فکر کرد، بعد خیلی آرام شانه بالا انداخت
+ اخلاقش افتضاحه، لجبازه، کنترلگره فکر میکنه دنیا فقط مال خودشه هرچی دلش بخواد همون میشه.
یونا با خنده گفت:
یونا: ولی؟
نیکی ناخودآگاه لبش را گاز گرفت، چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام، انگار بدون اینکه خودش متوجه باشد، زیر لب گفت:
+ اگه این اخلاق مزخرفش نبود احتمالاً عاشقش میشدم.
سکوت، یونا فقط خیره نگاهش کرد چند ثانیه... هیچکدام حرفی نزدند بعد یونا ابرویش را بالا انداخت
یونا: چی گفتی؟
نیکی تازه فهمید چه چیزی از دهانش بیرون آمده، چشمهایش گرد شد
+ هیچی!
یونا خندهاش گرفت
یونا: نه، همین الان گفتی عاشقش میشی.
+ نگفتم.
یونا دست به سینه زد و با لبخند پیروزمندانهای گفت:
یونا: شنیدم، کاملاً هم شنیدم.
نیکی با حرص موهایش را پشت گوشش فرستاد
+ منظورم این نبود
یونا با شیطنت زمزمه کرد:
یونا: معلومه، هیچکس الکی اسم عشق رو وسط نمیاره.
گونههای نیکی برای اولین بار آن شب خیلی آرام صورتی شد، برای اینکه بحث را عوض کند سریع گفت:
+ راستی... تو با کی اومدی؟
یونا خیلی عادی لیوان آبمیوهاش را برداشت.
یونا: تهیونگ دعوتم کرده.
نیکی چند ثانیه ساکت ماند
+ تهیونگ...؟
یونا: مگه نمیدونستی؟
+ چیو؟
یونا خندید
یونا: این مهمونی مال خود تهیونگه.
- ۱.۷k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط