「#NEWTON'S LAW」
「#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 41
✦.................................
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ نه اخمی روی صورتش نشست نه صدایش بالا رفت همین سکوت، از هر فریادی سنگینتر بود.
آرام در را بست و بدون اینکه نگاهش را از نیکی بردارد، با یک حرکت کوتاه دست به زنها اشاره کرد
_ بیرون.
هیچکدام جرئت نکردند حتی یک ثانیه تأخیر کنند سرهایشان پایین افتاد و یکی یکی از اتاق خارج شدند
در که بسته شد، سکوت دوباره بینشان افتاد.
نیکی نگاهش را از او دزدید، انگار حتی دیدنش هم عصبانیتش را بیشتر میکرد دستهایش را روی هم گره زد و سمت پنجره رفت.
جونگکوک با قدمهایی آرام جلو آمد، صدای کفشهای چرمیاش روی کف چوبی اتاق میپیچید، آنقدر نزدیک ایستاد که فاصلهشان فقط چند سانتیمتر شد
_ برگرد
نیکی حتی تکان هم نخورد
+ حوصلهتو ندارم.
چند ثانیه سکوت، بعد صدای سرد جونگکوک دوباره بلند شد:
_ گفتم برگرد.
نیکی آهسته برگشت اما نه از روی اطاعت؛ فقط میخواست مستقیم توی چشمهایش نگاه کند
+ چیه؟
جونگکوک نگاهش را روی صورت رنگ پریدهی دختر ثابت نگه داشت
_ اون چیزی که چند دقیقه پیش گفتی...
مکث کوتاهی کرد
_ یه بار دیگه تکرارش کن.
نیکی لبخند تلخی زد
+ کدومش؟
_ همون قسمتی که گفتی غلط کرده.
نگاه نیکی ذرهای نلرزید
+ خب؟ شنیدی دیگه.
برای اولین بار فک جونگکوک محکم قفل شد، دو قدم جلوتر آمد حالا فقط نفس هایشان بینشان فاصله بود
_ زیادی زبونت درازه
نیکی پوزخند زد
+ شاید چون یکی هی زور میگه.
چشمهای جونگکوک برای لحظهای باریک شد
_ زور؟
سرش را کمی کج کرد
_ تو هنوز فرق زور با رحم رو نفهمیدی.
نیکی خندید؛ خندهای کوتاه و عصبی
+ اون کاری که امروز کردی اسمش رحم بود؟
جونگکوک هیچ جوابی نداد، فقط چند ثانیه نگاهش کرد؛ آن نگاه سرد آرامآرام از چشم های نیکی پایین آمد؛ روی رد کبودی مچ دستش مکث کرد و دوباره بالا برگشت انگار خودش هم از دیدن اثر انگشت هایش خوشش نیامده بود
اما حتی ذرهای از صورتش معلوم نبود
+ لباسو نمیپوشم.
جونگکوک بدون اینکه واکنشی نشان بدهد، نگاهش را از او گرفت، آرام به سمت لباس روی تخت رفت، کاورش را با دو انگشت برداشت و دوباره سر جایش گذاشت، بعد برگشت.
_ غلط کردی.
نیکی فقط نگاهش کرد.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند بعد ساعت مچیاش را نگاه کرد همانطور که به سمت در میرفت، دستگیره را گرفت و بدون اینکه برگردد گفت:
_ ده دقیقه.
نیکی با لجبازی دست به سینه زد
+ حتی اگه تا صبحم وقت بدی، نمیپوشم.
جونگکوک دستگیره را پایین داد در نیمهباز شد بعد خیلی آرام سرش را کمی برگرداند؛ نه آنقدر که صورتش کامل دیده شود فقط نیمرخ سردش
_ تا ده دقیقه دیگه بیام و ببینم نپوشیدی خودم تنت میکنم.
قلب نیکی یک لحظه از تپش ایستاد اما خیلی زود اخمش برگشت
+ جرئتشو نداری.
چند ثانیه چشم در چشم ماندند هیچکدام حاضر نبودند نگاهشان را بدزدند، بعد جونگکوک خیلی آرام گفت:
_ زمانت از الان شروع شد
در را بست؛ صدای قفل شدنش داخل اتاق پیچید، نیکی چند ثانیه همانجا خشک ایستاد بعد با عصبانیت اولین کوسن روی تخت را برداشت و محکم سمت در پرت کرد
+ بیشعور...
کوسن بیصدا روی زمین افتاد، اما پشت آن در جونگکوک لحظهای ایستاده بود دستش هنوز روی دستگیره بود، چشم هایش بسته شد نفس عمیقی کشید بعد بدون اینکه برگردد، راه افتاد.
نیکی چند ثانیه همانطور وسط اتاق ایستاد؛ نفسش آرام نبود هنوز بوی تلخ عطر مرد داخل اتاق مانده بود؛ همان بویی که هر بار حضورش را قبل از خودش اعلام میکرد
چشمش به لباسهایی افتاد که روی تخت چیده شده بودند، پوزخند کوتاهی زد
همان لحظه دوباره در باز شد و همان چهار زن با احتیاط وارد شدند این بار چند رگال لباس هم همراهشان بود؛ لباسهایی با پارچههای ابریشمی، ساتن و مخمل که هر کدام از قبلی گرانتر به نظر میرسیدند.
یکی از زنها با لبخند گفت:
زن: خانم... اجازه بدین لباس مناسب رو انتخاب کنیم.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 41
✦.................................
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ نه اخمی روی صورتش نشست نه صدایش بالا رفت همین سکوت، از هر فریادی سنگینتر بود.
آرام در را بست و بدون اینکه نگاهش را از نیکی بردارد، با یک حرکت کوتاه دست به زنها اشاره کرد
_ بیرون.
هیچکدام جرئت نکردند حتی یک ثانیه تأخیر کنند سرهایشان پایین افتاد و یکی یکی از اتاق خارج شدند
در که بسته شد، سکوت دوباره بینشان افتاد.
نیکی نگاهش را از او دزدید، انگار حتی دیدنش هم عصبانیتش را بیشتر میکرد دستهایش را روی هم گره زد و سمت پنجره رفت.
جونگکوک با قدمهایی آرام جلو آمد، صدای کفشهای چرمیاش روی کف چوبی اتاق میپیچید، آنقدر نزدیک ایستاد که فاصلهشان فقط چند سانتیمتر شد
_ برگرد
نیکی حتی تکان هم نخورد
+ حوصلهتو ندارم.
چند ثانیه سکوت، بعد صدای سرد جونگکوک دوباره بلند شد:
_ گفتم برگرد.
نیکی آهسته برگشت اما نه از روی اطاعت؛ فقط میخواست مستقیم توی چشمهایش نگاه کند
+ چیه؟
جونگکوک نگاهش را روی صورت رنگ پریدهی دختر ثابت نگه داشت
_ اون چیزی که چند دقیقه پیش گفتی...
مکث کوتاهی کرد
_ یه بار دیگه تکرارش کن.
نیکی لبخند تلخی زد
+ کدومش؟
_ همون قسمتی که گفتی غلط کرده.
نگاه نیکی ذرهای نلرزید
+ خب؟ شنیدی دیگه.
برای اولین بار فک جونگکوک محکم قفل شد، دو قدم جلوتر آمد حالا فقط نفس هایشان بینشان فاصله بود
_ زیادی زبونت درازه
نیکی پوزخند زد
+ شاید چون یکی هی زور میگه.
چشمهای جونگکوک برای لحظهای باریک شد
_ زور؟
سرش را کمی کج کرد
_ تو هنوز فرق زور با رحم رو نفهمیدی.
نیکی خندید؛ خندهای کوتاه و عصبی
+ اون کاری که امروز کردی اسمش رحم بود؟
جونگکوک هیچ جوابی نداد، فقط چند ثانیه نگاهش کرد؛ آن نگاه سرد آرامآرام از چشم های نیکی پایین آمد؛ روی رد کبودی مچ دستش مکث کرد و دوباره بالا برگشت انگار خودش هم از دیدن اثر انگشت هایش خوشش نیامده بود
اما حتی ذرهای از صورتش معلوم نبود
+ لباسو نمیپوشم.
جونگکوک بدون اینکه واکنشی نشان بدهد، نگاهش را از او گرفت، آرام به سمت لباس روی تخت رفت، کاورش را با دو انگشت برداشت و دوباره سر جایش گذاشت، بعد برگشت.
_ غلط کردی.
نیکی فقط نگاهش کرد.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند بعد ساعت مچیاش را نگاه کرد همانطور که به سمت در میرفت، دستگیره را گرفت و بدون اینکه برگردد گفت:
_ ده دقیقه.
نیکی با لجبازی دست به سینه زد
+ حتی اگه تا صبحم وقت بدی، نمیپوشم.
جونگکوک دستگیره را پایین داد در نیمهباز شد بعد خیلی آرام سرش را کمی برگرداند؛ نه آنقدر که صورتش کامل دیده شود فقط نیمرخ سردش
_ تا ده دقیقه دیگه بیام و ببینم نپوشیدی خودم تنت میکنم.
قلب نیکی یک لحظه از تپش ایستاد اما خیلی زود اخمش برگشت
+ جرئتشو نداری.
چند ثانیه چشم در چشم ماندند هیچکدام حاضر نبودند نگاهشان را بدزدند، بعد جونگکوک خیلی آرام گفت:
_ زمانت از الان شروع شد
در را بست؛ صدای قفل شدنش داخل اتاق پیچید، نیکی چند ثانیه همانجا خشک ایستاد بعد با عصبانیت اولین کوسن روی تخت را برداشت و محکم سمت در پرت کرد
+ بیشعور...
کوسن بیصدا روی زمین افتاد، اما پشت آن در جونگکوک لحظهای ایستاده بود دستش هنوز روی دستگیره بود، چشم هایش بسته شد نفس عمیقی کشید بعد بدون اینکه برگردد، راه افتاد.
نیکی چند ثانیه همانطور وسط اتاق ایستاد؛ نفسش آرام نبود هنوز بوی تلخ عطر مرد داخل اتاق مانده بود؛ همان بویی که هر بار حضورش را قبل از خودش اعلام میکرد
چشمش به لباسهایی افتاد که روی تخت چیده شده بودند، پوزخند کوتاهی زد
همان لحظه دوباره در باز شد و همان چهار زن با احتیاط وارد شدند این بار چند رگال لباس هم همراهشان بود؛ لباسهایی با پارچههای ابریشمی، ساتن و مخمل که هر کدام از قبلی گرانتر به نظر میرسیدند.
یکی از زنها با لبخند گفت:
زن: خانم... اجازه بدین لباس مناسب رو انتخاب کنیم.
- ۹۵۱
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط