{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اما من دیگه توان جنگ هم نداشتم،

اما من دیگه توان جنگ هم نداشتم،
اسلحه مو گذاشتم زمین،
لباس رزمم رو در اوردم و دستامو جلوت بالا بردم ،
جلوت زانو زدم.
بهت گفتم من دیگه نمیتونم بجنگم سر چیزی که قراره روزی واسه ی خود خودم نباشه،
اگه واسه ی من قراره نباشی همین الان،
با چاقویی که زبونته،
خداحافظی کن و سرمو بِبُر.
من دیگه نمیتونم جلوی این همه آدم بایستم و از خودم دفاع کنم،
اگه قرار نیست تو اونی باشی که منو از این همه آدم نجات بده
پس این زندگی به چه درد میخوره.
سال های سال ِسال گذشته و اگه قرار نیست بعد از این همه جنگ " تو" دست آوردم باشی،
همه ش اتلاف عمر بوده.
من دیگه توان ندارم قصه سرایی ندارم، دیگه خسته شدم از پایانِ بد همه ی قصه هام.
من از همه ی اون نگرانی ها،
خاطره های بد، همه ی اون خواب های بد رها شدم، خودمو رها کردم که همینجا،
درست جلوی تو زانو بزنم بگم توان جنگیدن ندارم،
که هر چقدر هم دنیا نخواد نگرده برام،
من دور تو میگردم.
همینجا،
همین لحظه ای که روی پاهات سجده کردم میتونی سرمو بِبُری
و یا دستمو بگیری و بلندم کنی.
تو بهم بگو بعد این همه جنگ،
یه صلح حق دوتامون نیست؟
دیدگاه ها (۳۵۲)

حوصلم به فاعک رف باو هیچی نی بحرفیم=/؟#Arshia_00_#me

داوشم لایک وفالوشه مرصی=/ @parha_1375

پارت ۲۷ — «پاکت مرموز»همه دور میز جمع شده بودن و به پاکتی که...

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

پارت ۱۹ — «نقشه برمی‌گرده»جونگکوک دست به سینه جلوی سه نفر ای...

پارت ۲۶ — «رازِ رها»چند دقیقه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد.جونگک...

پارت ۲۴ — «فرار کن رها!»رها با خنده از اتاق بیرون دوید.ـ جون...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۰ — نقشه‌ی دوتاییجونگکوک با شک به رها و...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط