{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در این حکایت آشوب شهر و بیماری وکرونا

در این حکایت آشوبِ شهر و بیماری وکرونا..
نمی شود که تو از عشوه دست برداری؟
خیال پیرهَنت بسکه آمدَه ست اینجا...
گرفته بوی تو را، خانه ی من انگاری
کمی بیا نگران شو!بیا و غصه بخور!
بیا بپرس «عزیزم دوباره تب داری؟»
و خواستم که بیایم به خانه ات اما...
ببخش! جانِ نحیفم نمی کند یاری
دیدگاه ها (۹)

بیا و تازه گردان فرصتِ دیدار را امشببه جامِ من بریز آن مستیِ...

آنجا نشسته بود به زیر درخت بیدبانوی شبنم و گل و ابریشم سپیدب...

‍ از آن زمان که خدا غرقِ غم-دمیدن بوددلم حوالی موی تو در تپی...

درون چشم تو گویا غزال پنهان استکه از من و همه ی مردمان گریزا...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط