{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو حق داشتی دلخورباشی، من هیچ وقت برایت گل نخریدم، این بد

تو حق داشتی دلخورباشی، من هیچ وقت برایت گل نخریدم، این بدترین اتفاق برای یک دختر است، اما راستش را بخواهی، یک بار، اوایل اردیبهشت، که هوا ابری بود و بوی باران می آمد، وقتی از مسیر توچال بالا می رفتیم، چند شقایق وحشی کنار تکه سنگی دیدم، یک لحظه فکر کردم آنها را بچینم، ساقه هایشان را بپیچانم به دور هم و برایت تاجی از گل بسازم، حتی خم شدم تا بچینمشان، اما دلم نیامد.
تو حق داشتی عصبانی باشی، من روز تولدت را فراموش کردم، این بدترین اتفاق برای یک دختر است، باور کن هنوز هم روز تولدت را دقیق نمی دانم، فقط می دانم اواخر فروردین بدنیا آمده ای. من از این نظر همیشه احمق بوده ام، به اعداد و تاریخها اهمیت نمی دادم، رابطه ام با ریاضی خوب نبود، جدول ضرب را هم دیرتر از همه یاد گرفتم، تنها چیزی که همیشه خوب انجام داده ام، نوشتن بوده و نقاشی، تنها چیزهایی که وقتی سرگرمشان می شوم احساس زنده بودن می کنم. اما حالا اعداد برایم مهم شده اند، از وقتی که رفتی، روزها را می شمارم، حتی ساعتها را، باور می کنی مردی که همیشه نیم ساعت دیر سرقرار می آمد، حالا حتی دقایق نبودنت راهم حساب می کند؟
حق با تو بود، من هیچ چیزم شبیه مردها نبود، هیچ وقت به تو گل ندادم، تولدت را تبریک نگفتم، سر قرارهایمان دیر می آمدم، اینها گناهان کبیره من است، که با آب زمزم هم پاک نمی شود، اما می دانم حالا مرد دیگری تمام این کارها را برایت انجام می دهد، برایت هر روز دسته ای رز قرمز می آورد و تولدت را به شکل باشکوهی جشن می گیرد، اینها را هر مردی می تواند انجام دهد.
اما هیچ مردی مثل من هر سه شنبه و پنج شنبه با تو کوه نمی آید، هیچ مردی در آن راه باریکه مسیر توچال، مثل بچه ها با تو مسابقه دو نمی گذارد، هیچ مردی بر آن صخره مشرف به بلندیهای شیرپلا، برایت از فیزیک کوانتوم حرف نمی زند، هیچ مردی به برف، بلف نمی گوید و ادای برف بازی بچه ها را در نمی آورد تا تو از خنده روی برف های توچال غلت بزنی، هیچ مردی عمدا زیپ کوله اش را باز نمی گذارد تا تو هی حرص بخوری و برایش ببندی، هیچ مردی در مسیر دربند، با تو مسابقه پرتاب سنگ نمی دهد، هیچ مردی با ذوق و شوق اسم درختها و گلها وعلفهای کنار جاده را برایت نمی گوید، هیچ مردی بالا رفتن از درخت را به تو یاد نمی دهد، هیچ مردی رفتار مورچه ها و کفشدوزکها و کرمهای پروانه را برایت توضیح نمی دهد، هیچ مردی شعرهای ناظم حکمت را از حفظ برایت نمی خواند، هیچ مردی در آن راه های گل آلود کوهستان، در سرمای غروب آذرماه، شعر اون تا چشم سیاهت مث شبهای منه، را با مسخره بازی برایت نمی خواند، هیچ مردی وقتی از خستگی راه، خوابت برده، بالای آبشار دو قلو، به شیوه چوپانها، برایت چای آتیشی درست نمی کند، هیچ مردی همراه با تو پاهایش را در آب یخزده فرو نمی کند و نمی گوید هر کی پاشو زودتر در بیاره خره! هیچ مردی برای آنکه بترساندت با یک دست از درخت مشرف به پرتگاه آویزان نمی شود، هیچ مردی هر شب، توی وایبر برایت نقاشی نمی کشد، هیچ مردی هنگام خداحافظی وقتی از پله های مترو پایین می روی یواشکی ازت عکس نمی گیرد تا صبح که از خواب پا می شوی، با دیدنش توی تلگرامت غافلگیر شوی!
نه، هیچ مردی این کارهای احمقانه را انجام نمی دهد، مردهای واقعی کارهای مردانه می کنند، رفتار عاقلانه ای دارند، اما من نه مرد بودم نه واقعی، من بچه ای بودم که ادای مردها را در می آورد. دوست داشتنم کودکانه بود، آنقدر کودکانه، که فقط بچه ها باورش می کردند، اما تو بر خلاف قولی که داده بودی، زود بزرگ شدی، خیلی زود! آنقدر که من، اینجا، پشت یکی از پیچهای مسیری که به توچال می رسد، برای همیشه، جا مانده ام، برای همیشه و تا ابد!
علیرضا نصرتی
دیدگاه ها (۱)

ﭼﻪ ﮐﺴﯽﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ " ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ "ﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟

داداشی جونم همیشه بخندی تولدت مبارک ***

سرم را شاید دیگران بتوانند گرم کنند اما از وقتی ک تو نیستی ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط