{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ندارم شعر تازه ... نه، غزل هم رفته از یادم

ندارم شعر تازه ... نه، غزل هم رفته از یادم
تمام شعرهایم را به دست بادها دادم

سرودن را نیازی نیست با تو ـ نازنین ـ زیرا
سپیدِ بامدادی ای فروغِ شعرِ آزادم

چرا شعری بگویم؟ تا که خواندم گوش شیطان کر
دو بیت ناب از دیوانِ چشمانت پریزادم

مرا برداشتی از خاک ـ مثل نان ـ ...و بوسیدی
و من هر روز با این عشق در پای تو افتادم
تو را لیلی نمی گویم که شیرین تر از او هستی
خود من هم خودم هستم نه مجنونم، نه فرهادم
مرا از عاشقی راه گریزی نیست، چیزی نیست
به غیر از عشق ـ ای حوای من ـ میراثم از آدم
مکن اصرار... بیهوده ست، از اول حرفم این بوده ست
ندارم شعر تازه... نه، غزل هم رفته از یادم
دیدگاه ها (۱)

شور ِ شیرین ِ تو بودست اگر فرهادم* که از آن روز که در بند ِ...

روزی از راه آمدم اینجا،ساعتش را درست یادم نیستدیدم انگار دوس...

روزی از راه آمدم اینجا ساعتش را درست یادم نیستدیدم انگار دوس...

روزی از راه آمدم اینجا ساعتش را درست یادم نیست دیدم انگار دو...

🏮 دو خط شعر.....لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردنبیـن روح و بدن...

نشسته اشک هایم دانه دانه روی دامانمکه در تقویم، یک زن، یک زن...

از شعر قفس ساخت برایم ،تک و تنها در بند همین قافیه ها کرد ت...

دشت ها نام تو را می گویند کوه ها شعر مرا می خوانند کوه بای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط