ندارم شعر تازه ... نه، غزل هم رفته از یادم
ندارم شعر تازه ... نه، غزل هم رفته از یادم
تمام شعرهایم را به دست بادها دادم
سرودن را نیازی نیست با تو ـ نازنین ـ زیرا
سپیدِ بامدادی ای فروغِ شعرِ آزادم
چرا شعری بگویم؟ تا که خواندم گوش شیطان کر
دو بیت ناب از دیوانِ چشمانت پریزادم
مرا برداشتی از خاک ـ مثل نان ـ ...و بوسیدی
و من هر روز با این عشق در پای تو افتادم
تو را لیلی نمی گویم که شیرین تر از او هستی
خود من هم خودم هستم نه مجنونم، نه فرهادم
مرا از عاشقی راه گریزی نیست، چیزی نیست
به غیر از عشق ـ ای حوای من ـ میراثم از آدم
مکن اصرار... بیهوده ست، از اول حرفم این بوده ست
ندارم شعر تازه... نه، غزل هم رفته از یادم
تمام شعرهایم را به دست بادها دادم
سرودن را نیازی نیست با تو ـ نازنین ـ زیرا
سپیدِ بامدادی ای فروغِ شعرِ آزادم
چرا شعری بگویم؟ تا که خواندم گوش شیطان کر
دو بیت ناب از دیوانِ چشمانت پریزادم
مرا برداشتی از خاک ـ مثل نان ـ ...و بوسیدی
و من هر روز با این عشق در پای تو افتادم
تو را لیلی نمی گویم که شیرین تر از او هستی
خود من هم خودم هستم نه مجنونم، نه فرهادم
مرا از عاشقی راه گریزی نیست، چیزی نیست
به غیر از عشق ـ ای حوای من ـ میراثم از آدم
مکن اصرار... بیهوده ست، از اول حرفم این بوده ست
ندارم شعر تازه... نه، غزل هم رفته از یادم
- ۶۹۲
- ۰۲ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط