{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۶۰

ویو املیا
حس تابش نور به صورت از خواب پاشدم و به اطرافم نگاهی کردم و بعدش نگاهم به سمت تهیونگ که روی پاهام خوابیده بود رفت و غرق نگاه کردنش شدم میتونم بگم بی شک زیبا ترین پسری بود که به عمرم دیده بودم چند دقیقه ای به تهیونگ نگاه میکردم که دیدم کم کم داره چشماشو باز میکنه زود خودمو زدم به خواب که فک کنه هنوز خوابم

_ هیییی پاشو

+هاااااااا( خمیازه😂) باشه باشه ( خواب‌آلود )

تهیونگ بلند شد و رفت سمت حموم ، منم بلند شدم رفتم سمت چمدونم و لباسی رو انتخاب کردم و پوشیدمش بعد ازاینکه لباسمو پوشیدم تهیونگ از حموم صدام کرد

_ املیااا

+بله

_ میشه حوله ام رو از چمدونم بدی ؟

+ ها اره ...... اره

رفتم سمت چمدونش و بازش کردم حوله اش رو پیدا کردم و برداشتمش و رفتم سمت حموم و در زدم

_ بله؟

+ حوله اتو اوردم

_ وایسا

یه ذره صبر کردم ، بعدش در و اروم باز کرد و دسته اشو اورد بیرون چون یه ذره دورتر بودم داشت با دستش دنبال حوله می‌گشت

_ کجایی؟

+وایسا اینجام وایسا

یه قدم اومدم جلوتر که دست خیس خورد به بازوم

+این .....اینهاش

به زور وستشو از روی بازو برداشتم و حوله رو گذاشتم تو دستش

_ ممنون

بعد از مدتی از حموم اومد بیرون و لباساشو رو پوشید و هردومون رفتیم پایین و آماده رفتن شدم . تهیونگ داشت اسبشو آماده میکرد که سوارش بشه که رفتم پیشش

+امم میگم ........ تو راه که میرم سمت پادگان ارتش قرار از کنار مرز فرانسه رد شیم

_ اره چطور ؟

+میگم که میشه بریم دشت گل زنبقم چون چند ماهی از رفتنم میگذره نمیدونم گلا در چه حالین

_ باشه میریم

+واقعااا؟ ( ذوق )

_ اره ........حالا برو سوار کالسکه ات شو

باشه ای گفتم و رفتم سوار کالسکه ای شدم که تازه آورده بودنش . هوای خوبی بود به خاطر همین پنجره ها رو باز کردیم

٪ بانوی من سال نو نزدیکه ولی هنوز برف نباریده

+اهمممم اره هنوز هوا آفتابی

٪ میگم انگار قرار تا آخر سال نو ما تو شهر کاردیف باشیم

+چه اشکالی داره ..........شنیدم سال نوی تو شهر کاردیف خیلی خوشگله

٪ واقعاا؟

+اره چون شهر کاردیف نسبت به بقیه شهر ها کوچیک تره و صمیمیت بین مردم بیشتره

ساعت ها گذشت و بلاخره به کاردیف رسیدیم شهر قشنگی بود مردم با صفایی داشت به یه خونه ای رسیدیم که بزرگتر از خونه های دیگه ی شهر بود . تهیونگ از اسبش پیدا شده و به طرف پیرزنی که جلوی خونه ایستاده بود رفت و باهاش حرف زد و بعد به بقیه اشاره کرد که اسب ها رو توی اصطبل کنار خونه بزارن و خودشون برن .....‌‌‌‌‌.................................
دیدگاه ها (۵)

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۵۹ویو راوی تهیونگ که دید دارن نزدی...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۸ویو راویچند ساعتی گذشت و تصمیم گر...

.. MY DOLL .. سلام من ا.ت هستم من و جیمین ۴ سال هستش که باهم...

part ۲۱ویو تهیونگ ا/ت رو بغل کردم راهی خونه شدم رفتم به طرف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط