{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه،تادهنشوبازمیکردآب میرف

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه،تادهنشوبازمیکردآب میرفت تودهنش،نمیتونست بگه.دست کردم توآکواریوم درش آوردم.شروع کرد ازخوشحالی بالاپایین پریدن. دلم نیومددوباره بندازمش اون تو. اینقده بالا پایین پرید، خسته شد خوابید.دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش توآب.ولی الان چند ساعته بیدار نشده.یعنی فکرکنم بیدارشده،دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...! این داستان رفتارمابابعضی آدمای اطرافمونه.دوسشون داریم و دوستمون دارند،ولی اونارو نمیفهمیم؛فقط تودنیای خودمون داریم بهترین رفتارروبااونا میکنیم
دیدگاه ها (۲)

هوا بارانی بود…کودکی را دیدم که معصومانه آسمان را نگاه میکرد...

انگار حتماً باید آسمان به زمین بیاید، باید اتفاق خاصی بیفتد....

روزهایی را همبرای خودت زندگی کنبرایِ خودت شاخه گلی بخربه دید...

هميشه ابر ها مي بارند ولي آدم ها عاشق ستاره ها مي شوند …!! ن...

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه،تادهنشو وامیکرد اب میرفت ...

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه،تادهنشووامیکردآب مبرفت تو...

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه،تادهنشووامیکردآب مبرفت تو...

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب م...

به قول خسرو شکیبایی:ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، ...

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب م...

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب می...

خسرو شکیبایی:ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو با...

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه ,تا دهنشو باز میکرد آب می...

خسرو شکیبایی:ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط