{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت هشتم

لی لی: (مکث کردم) باشه. ولی یه شرط دارم.

تهیونگ: بگو.

لی لی: قهوه‌ی تلخ رو خودت برام درست کنی. هر روز.
تهیونگ خندید. برای اولین بار، خنده‌ش واقعی بود.

تهیونگ: از امروز شروع کنم؟

همین موقع در کافه باز شد. یه نفر اومد تو، خیس از بارون. قد بلند، موهای خیس چسبیده به صورتش، یه کیف مشکی دستش.

جونگکوک.

ایستاد. منو دید. تهیونگ رو دید. لبخند زد، ولی ته لبخندش یه چیزی بود... یه راز.

جونگکوک: می‌دونستم اینجام. می‌دونستم پیداتون می‌کنم.

لی لی: جونگکوک... بابا...

جونگکوک: می‌دونم. بعداً همه چیز رو می‌گم. ولی اول... (نگاه به تهیونگ) باید یه چیزی بهتون بگم. پدرم قبل مردن، یه نامه برام گذاشته. توش نوشته: "قاتل منو پیدا کن. اونی که من و پدر تهیونگ و... یه نفر دیگه رو کشت."

یخ کردم. یه نفر دیگه؟ یعنی چی؟

جونگکوک: اون یه نفر دیگه... پدر و مادر تو نیستن لی لی. ولی کسی هست که نمی‌شناسیش. یه دختر. اسمش هاناس. خواهر تهیونگ.

تهیونگ رنگش پرید.

تهیونگ: چی؟ هانا؟ هانا زنده‌ست؟ یعنی... اونم توی اون تصادف بوده؟

جونگکوک: آره. و الان پیش کسیه که همه‌ی اینا رو طراحی کرده.

بارون بیرون تندتر می‌زد. توی کافه سکوت شد. فقط صدای قلپ قلپ قهوه بود که روی شعله گرم می‌شد.

و من توی اون لحظه فهمیدم... زندگی من از این به بعد، دیگه اون زندگی ساده و معمولی نیست.

ادامه دارد...

لطفا اون دکمه لایک رو بزن تا منم خوشحال بشم😊💋
شرطا:
-لایک:۹تا
-کامنت:۳ تا
این دفعه تا شرطا نرسه از پارت بعدی خبری نیست
دیدگاه ها (۱۵)

☕ قهوه تلخ پارت نهم---هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود. بارون ه...

قهوه تلخ پارت هفتملی لی: نه، خودت خیس میشی.تهیونگ: من عادت د...

قهوه تلخپارت ششمدو-هیون خواست جلو بیاد که من بینشون وایسادم....

☕️قهوه تلخ☕️پارت چهل هفتمهمه جیغ کشیدیم. دو-هیون شروع کرد به...

☕ قهوه تلخ☕پارت چهل یکمیک ماه بعد از اون روزها...دنیا عوض شد...

☕ قهوه تلخ ☕️پارت شصت دوملی لی: وقت چی؟جونگکوک: (یه حلقه‌ی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط