{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاعو سر جاش یخ زد. اون سوهو رو میشناخت. خوب هم میشناخت! ذ

تاعو سر جاش یخ زد. اون سوهو رو میشناخت. خوب هم میشناخت! ذهنش جرقه ای به گذشته زد...
توی حیاط پرورشگاه نشسته بود و به ستاره های اسمون نگاه میکرد. دستهای گرمی روی چشمهاشو گرفتند. خیلی سریع صاحب اون دستها رو تشخیص داد. تنها کسی که توی این دنیا داشت. برادر بزرگترش. دستهاشو روی دتهای اون گراشت و خندید. میشناسمت ژیومین. دستهاتو بردار. صدای خنده ی ژیومین توی فضا پیچید و کنار اون نشست.

 

- تاعوی ما چرا تنها اینجا نشسته؟

 

- فقط میخواستم یه کم تو حال خودم باشم.

 

- اوووووه. نه بابا! داداشی منم از این حرفها یاد گرفته. حالا داشتی به کی فکر میکردی؟ طرف کیه؟

 

- طرف؟!

 

- عشقت دیگه.

 

تاعو به طرز عجیبی هول کرد و دستهاشو بالا اورد و در حالی که به نشانه منفی دستها و سرش رو همزمان به این طرف و اون طرف حرکت میداد گفت:

 

- فقط داشتم به تو فکر میکردم.

 

- به چی من؟

 

- راستش ... هیونگ من...

 

ژیومن برادرش رو به اغوش کشید. سر اونو روی سینه خودش گذاشت و گفت: 

 

- بگو تاعو.

 

تاعو بیشتر توی اغوش گرمی که بغلش کرده بود فرو رفت و ادامه داد:

 

- راستی خیلی وقتها میبینمت که بعد از نیمه شب وقتی همه خوابن میای اینجا میشینی و به اسمون زل میزنی. من... فقط میخواستم بفهمم که تو چی میبینی.

 

وقتی سکوت ژیومین بیش از حد طولانی شد تاعو با صدای ارومی که به سختی شنیده میشد جواب خودش رو داد

 

- ولی مثل اینکه پای شخص دومی به زندگیت باز شده.

 

- پاش باز نشده. فقط فکرش توی ذهنمه.

 

تاعو خودش رو از اغوش ژیومین بیرون کشید به صورتش نگاه کرد و مردد پرسید :

 

- میشه اسمش رو بدونم؟

 

- خب.... فکر نکنم دلیلی وجود داشته باشه که بخوام اسمش رو ازت مخفی کنم... اسمش سوهو...

 

- سوهو؟ چندین بار دیدم که اسمش رو توی کتابهات نوشته بودی. ولی فکر میکردم که همکلاسیت باشه.

 

- درسته. هم کلاسیمه.

 

- هیونگ عشقت.... پسره؟!

 

ژیومین فقط به نشانه تایید سر تکان داد بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد:

 

- از اولین باری که دیدمش همیشه میدونستم که یه حسی بالاتر از دوستی بهش دارم. حالا دیگه مطمئن شدم که حسم بهش عشقه.

 

- حالا میخوای چکار کنی؟ اون میدونه؟

 

- نه. منم جرات نمیکنم بهش اعتراف کنم. یکی از دوستهای مشترکمون میگه که سوهو هیچ علاقه ای به پسرها نداره.

 

........................................................................

 

با صدای جیغ یکی از هم اتاقی ها از خواب پرید. اونقدر وحشت کرده و منگ بود که همونجا توی رختخواب خشکش زده بود. فقط صدای بقیه رو میشنید که ژیومین رو صدا میکردند و ازش خواهش میکردند که بدیار بشه. نمیتونست تصور کنه که چه اتفاقی برای برادرش افتاده. حتی توانش رو نداشت که سرش رو برگردوند و ببیند.

 

مسول پرورشگاه با وحشت داخل دوید و رو به تاعو پرسید: چه اتفاقی براش افتاده؟

 

 تاعو وحشت زده نگاهش رو به جایی که برادرش خوابیده بود داد. به محض گردوندن سرش با تصویر غرق خون برادرش مواجه شد. جیغ بلندی کشید و عقب خزید.

 

بعد از اون روز که درباره ی عشق با برادرش صحبت کرده بود روز به روز لفسرده تر شدن اونو دیده بود. سعی نکرده بود از ناراحتی اون چیزی بداند چون بعید میدونست که ژیومین در این باره حرفی بزند. حتی تمام این مدت اشک ریختن های برادرش رو دیده بود ولی فقط فکر میکرد به این دلیله که عشق درد دارد!

 

هزار تا فکر توی سرش میچرخید و خودش رو هزار بار مقصر میدونست که بیشتر به برادرش توجه نکرده بود بعد از ده روز بالاخره برادرش به هوش اومده بود. ولی نه چیزی میگفت و نه چیزی میخورد.

 

تاعو کنار تخت ژیومین نشست و سوپ رو به سمت دهان اون برد. ژیومین بدون هیچ حرفی سرش رو چرخوند و قطره اشکی از چشمش پایین چکید.همزمان با اشک اون بغض تاعو هم ترکید و داد کشید:

 

- اگه تو با من حرف نزنی پس من چکار کنم؟

 

ژیومین نگاهی به صورت اشی برادرش انداخت. سرش رو پایین انداخت و اروم پرسید:

 

- چی میخوای بشنوی؟

 

- چرا این کار رو کردی هیونگ؟ هیچ فکر کردی که اگه تو نباشی من چطور زندگی کنم؟

 

ژیومین اشکهای سردش رو با پشت دست پاک کرد و گفت:

 

- مگه تو نمیدونی که من عاشقم؟ هیچ فکر کردی که من بدون عشقم چطور میتونم زنده باشم؟

 

تاعو سکوت کرد. میدونست عشق ژیومین به اون شخص خیلی قویه. ولی فکر میکرد که هنوز هم نزدیک ترین شخص به ژیومینه. ولی اشتباه کرده بود.

 

- کی گفته که قرار بدون عشقت زندگی کنی؟ برو جلو و بهش اعتراف کن.

 

- یه عوضی به من گفته بود که سوهو هیچ علاقه ای به پسر ها نداره...

 

- هیونگ.... منظورتو نمیفهمم...

 

- اون به من دروغ گفته بود. این حرف رو زده بود چونکه خودش سوهو رو دوست داشت.

 

تاعو سرد شد. نگاهی به اشک های برادرش انداخت
دیدگاه ها (۱)

کای الان اون حرکت یعنی چی

قرفون خنده هات

هی خدا دلمون خوش بود همزادشون شیم که نشود هی زندگی

اوزای یکبار توی قسمت قبل و یکبار توی این قسمت به ملک گفت هیچ...

جدیداً دارم یک مانهوا میخونم اسمش:#عشق اول من، و این دختره ت...

dark life = 40

این پست رو تقدیم میکنم به دوست و رفیقم کسی که تو بدترین حالت...

### 🕯️ پارت هشتم: آینه‌ی دو تکهپاهام قفل شد. نفسم توی سینه ی...

شروع 🎀کفش ها و دستکش هارو پوشید و احساس احمق بودن کرد لباس ب...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و یکم: شورشِ کوچک و مراقبت‌هایِ...

### ⏳ پارت پنجم: رازِ زیرزمینتیزیِ دندون‌هاش رو حس کردم... د...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط