{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزي شخصي نزد بزرگي رفت و گفت سوالي دارم که نميتوانم جلوي

روزي شخصي نزد بزرگي رفت و گفت سوالي دارم که نميتوانم جلوي جمع بگويم. بزرگ حاضران را بيرون کرد و شخص سوالش را پرسيد.
ولي چون همه رفته بودند بيرون کسي نميدونه چه سوالي کرد و چه جوابي شنيد!!









شرمندتون شدم ببخشيد!
دیدگاه ها (۷)

با آغازسال 2015 آرزو میکنم براتون... 12ماه عشق 52هفته ...

زمان چیز عجیبیست ...میدود ... جلو می رود ... به صفر می رسد.....

این نیز بگذرد . . . . . ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮ ﻣ...

پارت ۱ویو ا.ت ( سوجون ) اسمی که ازش متنفرم با بغض داشتم بهشو...

بیاید پایین. خب سلام من سودام 14 سالمه نویسنده امارلینک هستم...

پارت 3لحظه ی دیدار با تو استور نازم @karlykarlyا.ت چیزی نگفت...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟧 دراز کشیده بودن، روی تخت یونگی، ک...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

جونگکوکا تو واقعا داره ۲۹ سالت میشه؟ ‌ولی تو هنوز برای ما آر...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

سناریو درخواستی وقتی جونگ کوک رو میاری ایران پارت دوم

این پایینو ببینن🎀🐥عروسک من 😈🔞پارت بیست و شش چنگی به گردنش زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط