𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART²⁷
(نایون+)(جونگکوک–)(مادربزرگ جونگکوک¥)(جیهون/)
+وـواقعا؟
نایون با لکنت گفت و مادربزرگ تایید کرد!
¥آره در ضمن... جونگکوک مراقب بود مست نکنه تا مطمئن بشه هیچ اتفاقی نمیافته... ولی یه بار مست کرد...دو سال پیش و اومد اینجا و دوباره گریه کرد!من از این مطمئنم جونگکوک انقدر تو رو دوست داره که حتی نمیتونه فکر خیانت رو بکنه چه برسه به انجامش!حالا بیا بریم یه دمنوش بهت بدم تا حالت بهتر بشه!و بعدش استراحت کن چون برای بچه خوب نیست زیاد بهت فشار بیاد!
مادربزرگ رفت سمت آشپزخونه و نایون از حرف مادربزرگ جا خورد!به جز مینا هیچکس نمیدونست و حتی شکمش بزرگ نشده بود پس چطور؟سعی کرد انکار کنه
+منظورتون از بچه چیه؟
¥نیاز نیست انکار کنی!من پیرم و از نگاه کردن به آدما همه چیز رو میفهمم!از حال صورتت و اینکه انقدر حساس شدی و موقع راه رفتن بیشتر حواست هست داره لو میده بارداری!
+خیلی ضایعست؟
¥نه!فقط باید دقت کرد...جونگکوک چه واکنشی نشون داد؟
+بهش نگفتم...میترسم بهش بگم...و امروز فهمیدم و دقیقا لارا هم امروز خبر بارداریش رو داد پس اگر به جونگکوک بگم ممکنه فکر کنه دروغ میگم و از حسادته
¥چی؟چرا میترسی؟اون پدر بچس قطعا خوشحال میشه...
+میشه بهش نگین؟میخوام ببینم اوضاع چطور پیش میره و بعدا بگم...
¥باشه اما اون حقشه بدونه...زیاد طولش نده تا بهش بگی! میدونی بچه ها معجزه ان و شاید با اومدن این بچه همه چیز عوض بشه! شاید تمام این اتفاقات تموم بشن و والدینتون با بچه کمی نرم تر بشن...
نایون کمی امیدوار شد و آروم دستش رو روی شکمش گذاشت...
+یعنی واقعا میشه این بچه همون معجزه ای باشه که نیازش داریم؟
مادربزرگ دیگه چیزی نگفت و دمنوش رو از آشپزخونه آورد و یه فنجون به نایون داد...
¥این رو بخور و برو توی اتاق بالا استراحت کن و به هیچ چیزی فکر نکن!
نایون سرش رو تکون داد و فنجون رو گرفت و صبر کرد تا کمی خنک تر بشه و بعد دمنوش رو خورد و به توصیه مادربزرگ به سمت اتاق رفت تا اونجا استراحت کنه...روی تخت دراز کشید و دستش رو روی شکمش گذاشت...از همین حالا کم کم داشت احساس مادر بودن میکرد و حس عجیبی داشت
+هی کوچولو؟به نظرت باید به پدرت اعتماد کنم؟...حتما دیوونه شدم دارم با بچه ای که هنوز اندازه لوبیاست حرف میزنم!شاید حق با مادربزرگه...تو همون معجزه ای هستی که ما بهش نیاز داریم...
یه پیام برای نایون اومد...نایون نگاه کرد...دوباره جیهون بود!
/احمق نشو نایون!جونگکوک داره بهت دروغ میگه!به من بپیوند!من و تو تیم خوبی میشیم!میتونم هرچی بخوای بهت بدم!
نایون پوزخند تمسخرآمیزی زد و با خودش گفت...
+چقدر میتونه رقت انگیز باشه؟حتی اگر بچه برای جونگکوک باشه هیچوقت بر علیه جونگکوک نمیشم!
بعد از کمی فکر کردن شروع به تایپ کردن کرد
+شاید اون دروغ بگه اما تو هم هیچوقت حقیقت رو نمیگی!ترجیح میدم تیم خودم رو داشته باشم!
/پس تصمیمت رو گرفتی!این اخرین فرصتت بود که خودت رو نجات بدی اما خرابش کردی!
نایون همین الانشم در حال نابودی بود دیگه بدتر از این نمیتونست بشه وقتی خواست گوشی رو بزاره کنار پیام بعدی براش اومد...فکر کرد جیهونه اما یه شماره ناشناس بود...نمیخواست جواب بده که همون شماره بهش زنگ زد...با تردید جواب داد و هیچی نگفت
–الو؟نایون؟
نایون صدا رو شناخت...جونگکوک بود اما چرا شمارش رو عوض کرده بود؟
+جونگکوک؟
–خودمم...مجبور شدم با این شماره بهت زنگ بزنم تا پدرم نتونه شنود کنه...حالت خوبه؟
نایون چند ثانیه مکث کرد و بعد آروم گفت...
+آره خوبم...چیکار داشتی؟
–فردا بیا بیمارستانی که زیرمجموعه شرکته...نتیجه تست فردا ساعت 10 صبح معلوم میشه! خودت اونجا باش تا مطمئن بشی بهت دروغ نمیگم!
+باشه...
–ممنون...خب خوب بخوابی!
+تو هم همینطور...
تلفن رو قطع کردن و نایون تا کمی بعد توی همون حالت موند...فکرش درگیر بود اما به خاطر دمنوش کم کم به خواب رفت...
(استوری چک بشه)
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ــــــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART²⁷
(نایون+)(جونگکوک–)(مادربزرگ جونگکوک¥)(جیهون/)
+وـواقعا؟
نایون با لکنت گفت و مادربزرگ تایید کرد!
¥آره در ضمن... جونگکوک مراقب بود مست نکنه تا مطمئن بشه هیچ اتفاقی نمیافته... ولی یه بار مست کرد...دو سال پیش و اومد اینجا و دوباره گریه کرد!من از این مطمئنم جونگکوک انقدر تو رو دوست داره که حتی نمیتونه فکر خیانت رو بکنه چه برسه به انجامش!حالا بیا بریم یه دمنوش بهت بدم تا حالت بهتر بشه!و بعدش استراحت کن چون برای بچه خوب نیست زیاد بهت فشار بیاد!
مادربزرگ رفت سمت آشپزخونه و نایون از حرف مادربزرگ جا خورد!به جز مینا هیچکس نمیدونست و حتی شکمش بزرگ نشده بود پس چطور؟سعی کرد انکار کنه
+منظورتون از بچه چیه؟
¥نیاز نیست انکار کنی!من پیرم و از نگاه کردن به آدما همه چیز رو میفهمم!از حال صورتت و اینکه انقدر حساس شدی و موقع راه رفتن بیشتر حواست هست داره لو میده بارداری!
+خیلی ضایعست؟
¥نه!فقط باید دقت کرد...جونگکوک چه واکنشی نشون داد؟
+بهش نگفتم...میترسم بهش بگم...و امروز فهمیدم و دقیقا لارا هم امروز خبر بارداریش رو داد پس اگر به جونگکوک بگم ممکنه فکر کنه دروغ میگم و از حسادته
¥چی؟چرا میترسی؟اون پدر بچس قطعا خوشحال میشه...
+میشه بهش نگین؟میخوام ببینم اوضاع چطور پیش میره و بعدا بگم...
¥باشه اما اون حقشه بدونه...زیاد طولش نده تا بهش بگی! میدونی بچه ها معجزه ان و شاید با اومدن این بچه همه چیز عوض بشه! شاید تمام این اتفاقات تموم بشن و والدینتون با بچه کمی نرم تر بشن...
نایون کمی امیدوار شد و آروم دستش رو روی شکمش گذاشت...
+یعنی واقعا میشه این بچه همون معجزه ای باشه که نیازش داریم؟
مادربزرگ دیگه چیزی نگفت و دمنوش رو از آشپزخونه آورد و یه فنجون به نایون داد...
¥این رو بخور و برو توی اتاق بالا استراحت کن و به هیچ چیزی فکر نکن!
نایون سرش رو تکون داد و فنجون رو گرفت و صبر کرد تا کمی خنک تر بشه و بعد دمنوش رو خورد و به توصیه مادربزرگ به سمت اتاق رفت تا اونجا استراحت کنه...روی تخت دراز کشید و دستش رو روی شکمش گذاشت...از همین حالا کم کم داشت احساس مادر بودن میکرد و حس عجیبی داشت
+هی کوچولو؟به نظرت باید به پدرت اعتماد کنم؟...حتما دیوونه شدم دارم با بچه ای که هنوز اندازه لوبیاست حرف میزنم!شاید حق با مادربزرگه...تو همون معجزه ای هستی که ما بهش نیاز داریم...
یه پیام برای نایون اومد...نایون نگاه کرد...دوباره جیهون بود!
/احمق نشو نایون!جونگکوک داره بهت دروغ میگه!به من بپیوند!من و تو تیم خوبی میشیم!میتونم هرچی بخوای بهت بدم!
نایون پوزخند تمسخرآمیزی زد و با خودش گفت...
+چقدر میتونه رقت انگیز باشه؟حتی اگر بچه برای جونگکوک باشه هیچوقت بر علیه جونگکوک نمیشم!
بعد از کمی فکر کردن شروع به تایپ کردن کرد
+شاید اون دروغ بگه اما تو هم هیچوقت حقیقت رو نمیگی!ترجیح میدم تیم خودم رو داشته باشم!
/پس تصمیمت رو گرفتی!این اخرین فرصتت بود که خودت رو نجات بدی اما خرابش کردی!
نایون همین الانشم در حال نابودی بود دیگه بدتر از این نمیتونست بشه وقتی خواست گوشی رو بزاره کنار پیام بعدی براش اومد...فکر کرد جیهونه اما یه شماره ناشناس بود...نمیخواست جواب بده که همون شماره بهش زنگ زد...با تردید جواب داد و هیچی نگفت
–الو؟نایون؟
نایون صدا رو شناخت...جونگکوک بود اما چرا شمارش رو عوض کرده بود؟
+جونگکوک؟
–خودمم...مجبور شدم با این شماره بهت زنگ بزنم تا پدرم نتونه شنود کنه...حالت خوبه؟
نایون چند ثانیه مکث کرد و بعد آروم گفت...
+آره خوبم...چیکار داشتی؟
–فردا بیا بیمارستانی که زیرمجموعه شرکته...نتیجه تست فردا ساعت 10 صبح معلوم میشه! خودت اونجا باش تا مطمئن بشی بهت دروغ نمیگم!
+باشه...
–ممنون...خب خوب بخوابی!
+تو هم همینطور...
تلفن رو قطع کردن و نایون تا کمی بعد توی همون حالت موند...فکرش درگیر بود اما به خاطر دمنوش کم کم به خواب رفت...
(استوری چک بشه)
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ــــــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۲۳۰
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط