𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART²⁸
(نایون+)(جونگکوک–)(لارا#)(جیهون/)
صبح روز بعد نایون بیدار شد و با مادربزرگ صبحانه خورد...بعد شروع کرد به آماده شدن و بعد از خداحافظی از مادربزرگ از خونه رفت بیرون البته تمام مدت ذهنش مشغول حرفی شد که موقع صبحانه مادربزرگ بهش گفته بود«امروز نه فقط یک حقیقت بلکه تقریباً همه چیز برات روشن میشه...
+منظور مادربزرگ از اون حرف چی بود؟قبلا زیاد از جونگکوک شنیده بودم معمولا همه حرفای مادربزرگ به واقعیت تبدیل میشه انگار آینده رو میبینه اما چطور ممکن بود؟پیشگو بود؟نه این خیلی فکر مسخره ای بود!اما اگر حرفای مادربزرگ راست باشن یعنی واقعا میشه؟
نایون به بیمارستان رسید...از رو به رو شدن با حقیقت میترسید...وقتی رسید بیمارستان،جونگکوک رو دید که رو به روی آزمایشگاه ایستاده بود و منتظر نتایج بود و حواسش به اطرافش نبود اما لارا اون اطراف نبود...و این عجیب بود یعنی نگران نتیجه نبود...نایون به اطراف نگاه کرد و بلاخره لارا رو دید که داشت با یه مرد میرفت داخل یکی از اتاقا...اون مرد جیهون بود...نایون با کنجکاوی و احتیاط رفت سمت اتاق و کمی با فاصله ایستاد تا بشنوه...با چیزی که از مکالمه درون اتاق شنید جا خورد...
«مکالمه بین جیهون و لارا»
/خب اوضاع چطور پیش میره؟باور کردن؟
لارا خنده ای کرد
# باور؟کلمه کمیه برای توصیف...پدر جونگکوک همین حالا هم داره فکر میکنه باید چی برای هدیه تولد این بچه بیاره...
/بدم میاد فکر کنن بچه من،بچه جونگکوکه و دارم از بچم سو استفاده میکنم اما مطمئنم این کوچولو درک میکنه که پدرش برای انتقام باید این کار رو بکنه!
# از نقش بازی کردن خسته شدم...جونگکوک و خانوادش خیلی احمقن که فکر میکنن من عاشق جونگکوکم...فقط منتظرم نابودی همشون رو ببینم
/صبر کن! به زودی...
# اما عزیزم...نایون... میدونی خیلی داره دخالت میکنه!مزاحمه...باید به زور اون نوشیدنی رو میریختم توی حلقش!
/به وقتش حسابش رو میرسم... میدونی اگر بخوام جونگکوک کامل نابود بشه باید نایون رو از بین ببرم چون این بیشتر از هرچیزی جونگکوک رو نابود میکنه...
# واقعا که باهوشی!بیا هرچه سریعتر این بازی رو تمومش کنیم و با پولایی که به جیب میزنیم برای بچمون سنگ تموم بزاریم!راستی گفتی ترتیب دکتر رو دادی؟یعنی قراره اعلام کنه بچه برای جونگکوکه؟
/ آره دکتر قرار شد اون رو بگه!
«پایان مکالمه»
نایون که تمام مدت این ها رو شنیده بود...جا خورد...همه چیز براش روشن شده بود...همه حدساشون داشتن درست میشدن...بی دلیل به خاطر چهارتا حرف نزدیک بود اعتمادش به جونگکوک رو از دست بده اما الان دیگه همه چیز رو میدونست...باید میرفت به جونگکوک میگفت...با تمام سرعتش به سمت جونگکوک رفت و به نفس نفس افتاده بود...
+جونگکوک...باید...باید یه چیزی-
حرفش نصفه موند...حالش بد شد و سردرد شدیدی رو حس کرد و چشماش سنگین شدن و تقریبا نزدیک بود بیفته زمین که جونگکوک گرفتش...این مدت فشار زیادی روی نایون بود و الان بارداری هم داشت حساس ترش میکرد پس بیهوش شده بود...
–نایون؟چیشد؟نایون؟حالت خوبه؟
جونگکوک بیخیال اومدن نتیجه شد و نایون رو بلند کرد و به اورژانس برد... اورژانس سریعا نایون رو بستری کردن...جونگکوک نگران بالا سر نایون بود که دکتر اومد صداش زد و گفت نتایج آزمایش دی ان ای اومده...جونگکوک نمیخواست نایون رو ترک کنه اما باید میرفت نتایج رو میگرفت که وقتی نایون بیدار شد بهش نشون بده...اما جونگکوک نمیدونست تنها گذاشتن نایون بدترین اشتباهه چون متوجه نشده بود وقتی نایون بیهوش شد لارا و جیهون که تازه از اتاق اومده بودن بیرون این رو دیده بودن و بهترین فرصت بود برای حذف نایون...
/لارا تو برو به نقش بازی کردن ادامه بده...الان وقتشه نایون رو کنار بزنم!
جیهون پوزخندی زده بود و رفته بود تا نقشش رو عملی کنه...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART²⁸
(نایون+)(جونگکوک–)(لارا#)(جیهون/)
صبح روز بعد نایون بیدار شد و با مادربزرگ صبحانه خورد...بعد شروع کرد به آماده شدن و بعد از خداحافظی از مادربزرگ از خونه رفت بیرون البته تمام مدت ذهنش مشغول حرفی شد که موقع صبحانه مادربزرگ بهش گفته بود«امروز نه فقط یک حقیقت بلکه تقریباً همه چیز برات روشن میشه...
+منظور مادربزرگ از اون حرف چی بود؟قبلا زیاد از جونگکوک شنیده بودم معمولا همه حرفای مادربزرگ به واقعیت تبدیل میشه انگار آینده رو میبینه اما چطور ممکن بود؟پیشگو بود؟نه این خیلی فکر مسخره ای بود!اما اگر حرفای مادربزرگ راست باشن یعنی واقعا میشه؟
نایون به بیمارستان رسید...از رو به رو شدن با حقیقت میترسید...وقتی رسید بیمارستان،جونگکوک رو دید که رو به روی آزمایشگاه ایستاده بود و منتظر نتایج بود و حواسش به اطرافش نبود اما لارا اون اطراف نبود...و این عجیب بود یعنی نگران نتیجه نبود...نایون به اطراف نگاه کرد و بلاخره لارا رو دید که داشت با یه مرد میرفت داخل یکی از اتاقا...اون مرد جیهون بود...نایون با کنجکاوی و احتیاط رفت سمت اتاق و کمی با فاصله ایستاد تا بشنوه...با چیزی که از مکالمه درون اتاق شنید جا خورد...
«مکالمه بین جیهون و لارا»
/خب اوضاع چطور پیش میره؟باور کردن؟
لارا خنده ای کرد
# باور؟کلمه کمیه برای توصیف...پدر جونگکوک همین حالا هم داره فکر میکنه باید چی برای هدیه تولد این بچه بیاره...
/بدم میاد فکر کنن بچه من،بچه جونگکوکه و دارم از بچم سو استفاده میکنم اما مطمئنم این کوچولو درک میکنه که پدرش برای انتقام باید این کار رو بکنه!
# از نقش بازی کردن خسته شدم...جونگکوک و خانوادش خیلی احمقن که فکر میکنن من عاشق جونگکوکم...فقط منتظرم نابودی همشون رو ببینم
/صبر کن! به زودی...
# اما عزیزم...نایون... میدونی خیلی داره دخالت میکنه!مزاحمه...باید به زور اون نوشیدنی رو میریختم توی حلقش!
/به وقتش حسابش رو میرسم... میدونی اگر بخوام جونگکوک کامل نابود بشه باید نایون رو از بین ببرم چون این بیشتر از هرچیزی جونگکوک رو نابود میکنه...
# واقعا که باهوشی!بیا هرچه سریعتر این بازی رو تمومش کنیم و با پولایی که به جیب میزنیم برای بچمون سنگ تموم بزاریم!راستی گفتی ترتیب دکتر رو دادی؟یعنی قراره اعلام کنه بچه برای جونگکوکه؟
/ آره دکتر قرار شد اون رو بگه!
«پایان مکالمه»
نایون که تمام مدت این ها رو شنیده بود...جا خورد...همه چیز براش روشن شده بود...همه حدساشون داشتن درست میشدن...بی دلیل به خاطر چهارتا حرف نزدیک بود اعتمادش به جونگکوک رو از دست بده اما الان دیگه همه چیز رو میدونست...باید میرفت به جونگکوک میگفت...با تمام سرعتش به سمت جونگکوک رفت و به نفس نفس افتاده بود...
+جونگکوک...باید...باید یه چیزی-
حرفش نصفه موند...حالش بد شد و سردرد شدیدی رو حس کرد و چشماش سنگین شدن و تقریبا نزدیک بود بیفته زمین که جونگکوک گرفتش...این مدت فشار زیادی روی نایون بود و الان بارداری هم داشت حساس ترش میکرد پس بیهوش شده بود...
–نایون؟چیشد؟نایون؟حالت خوبه؟
جونگکوک بیخیال اومدن نتیجه شد و نایون رو بلند کرد و به اورژانس برد... اورژانس سریعا نایون رو بستری کردن...جونگکوک نگران بالا سر نایون بود که دکتر اومد صداش زد و گفت نتایج آزمایش دی ان ای اومده...جونگکوک نمیخواست نایون رو ترک کنه اما باید میرفت نتایج رو میگرفت که وقتی نایون بیدار شد بهش نشون بده...اما جونگکوک نمیدونست تنها گذاشتن نایون بدترین اشتباهه چون متوجه نشده بود وقتی نایون بیهوش شد لارا و جیهون که تازه از اتاق اومده بودن بیرون این رو دیده بودن و بهترین فرصت بود برای حذف نایون...
/لارا تو برو به نقش بازی کردن ادامه بده...الان وقتشه نایون رو کنار بزنم!
جیهون پوزخندی زده بود و رفته بود تا نقشش رو عملی کنه...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۴۷۹
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط