{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داد و بیداد نکردم که در اندیشه ی من

داد و بیداد نکردم که در اندیشه ی من

مرد آن است که غم را به گلو می ریزد

آخرین مرحله ی اوج فرو ریختن است

مثل فواره که در اوج فرو می ریزد



من بنایم همه درس است نه تحسین دو شیخ

دل نبستم به بنایی که فرو ریختنی ست

دل نبستم به خودِ مدرسه حتی! چه رسد

به عبایی که پس از مدرسه آویختنی ست



گوسفندان ِ فراوان هوس ِ چوپان است

آنچه دل بسته به آن است فقط تعداد است

شاعر امّا غم تعداد ندارد وقتی

پرچمش کوفته بر قله ی استعداد است



شاعر این مسئله را خوب به خاطر دارد

که نفس می کشد این قشر به جو سازی ها

هر کسی انجمنش کنج اتاقش باشد

بی نیاز است از این خاله زنک بازی ها !



می روم پشتِ همه بلکه از این پس دیگر

پشت من حرف نباشد که چه شد یا چه نشد

می روم تا نفسی تازه کنم برگردم

کاش روزی برسد هر که رَوَد خانه ی خود...
دیدگاه ها (۱)

آدمی گاهی در میانه‌ی این جاده‌های بی‌سرانجام،بیش از هر چیزی ...

آنجا که «من» در آتشِ شناخت می‌سوزد، پرده‌ها از میان برمی‌خیز...

لیدر های عزیز من یه شعر برای جادویی به نام عشق نوشتم

فراتر از خویش

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁴﴿ویو ات﴾لیا دستم را محکم گرفته بود و تق...

کاش می‌شد برای لحظه‌ای، دنیا را روی دور کند گذاشت.آن‌قدر دوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط