My professor
My professor
Part:32
با اینکه میدونستم چقدر از برنامه هاش به خاطر من جا مونده و قراره جا بمونه و همین معذبم میکرد گفتم:
هیزل:باشه.
چون خوب میدونستم بهم هیچ انتخاب دیگه ای نمیده....
تو کلاس نشسته بودم و بازم پسری که فهمیده بودم اسمش جیمینه برام جلب توجه میکرد.
رو صندلی اول کنار دیوار نشسته بود....بازم با همون ژست ریلکس آرنجشو به پشتی صندلیش تکیه داده بود.....کت مشکی رنگش رو گذاشته بود رو میز.....تیشرت نوک مدادی با شلوار مشکی تنش کرده بود و تعداد زیادی دستبند باریک و ساده دور مچشو احاطه میکردن.
امروز قبل از من تو کلاس حاضر شده بود....حتی باید جبرانی ها رو حاضری میزد؟!
فقط به خاطر یه شیطنت ساده؟!
با خودم فکر میکردم جئون واقعا مرد بی رحمیه...میتونست طور دیگه ای مجازاتش کنه....این یکم زیاده روی نبود؟؟
استاد وارد شد....مثل همیشه همزمان گفتیم سلام و اون زیر لب جوابمونو داد....به میز و صندلیش نزدیک شد و وسایلشو رو میز گذاشت....یهو بی حرکت موند....خم شد و چیزی رو از روی صندلیش برداشت....بین دو تا انگشتش چرخوندش و ریلکس بهش نگاه کرد....چی؟!!!!! پونز بود؟؟؟!!!!!!!
ظاهراً همه بچه ها به اندازهی من تعجب کرده بودن چون صدای پچ پچ و نفسی که تو سینه ها حبس میشد کلاسو پر کرد....یا خدا!! کدوم کله خری میتونسته همچین کاری کرده باشه!!
دستاشو پشت کمرش به هم قفل کرد و قدمای محکم و مسلطشو آروم کشید سمت صندلی بچه ها......به جیمین نزدیک شد و جیمین بی هیچ حرفی نگاهش کرد....
استاد جلوش وایساد....سرشو کج کرد و چند ثانیه بی حرکت تو چشماش زل زد.
جونگکوک:بلند شو.
جیمین بی هیچ حرفی خیره به چهره ی استاد از جاش بلند شد...
قدش کمی کوتاه تر از استاد بود
جونگکوک:برو گوشه کلاس.
متعجب نگاهشون میکردم.....درست شنیده بودم؟!جیمین بی هیچ حرکت اضافه ای رفت گوشه کلاس و بی تفاوت منتظر دستور بعدی موند.
جونگکوک:درس امروز رو تو همین حالت گوش میدی.
بالاخره صدای جیمین رو برای اولین بار شنیدم
جیمین:اون وقت چرا؟!
استاد بدون اینکه نگاهش کنه ریلکس پونز رو روی صندلی جیمین گذاشت و بعد دستاشو دوباره پشت کمرش به هم گره زد و رو کرد سمت جیمین
جونگکوک:چون نمیشه اینجا نشست. اگر هم دوست داری بشینی ایرادی نداره. بیا بشین.
جیمین بدون اینکه هیچ اعتراضی بکنه بازوهاشو به هم گره زد...چشمای خمارشو از استاد گرفت و تابلو رو نگاه کرد....پچ پچ بین بچها شدت گرفت...پس کار خودش بود!!چرا این پسر آدم نمیشد ؟!! حالا میفهمیدم استاد چرا آنقدر مجازاتش میکرد....این پسر اصلا قصد آروم گرفتن نداشت....تازه دو روز بود که تو کلاس ما حاضر میشد...ولی از اون افتضاح تو آزمایشگاه اینم از کار بچگانه ی امروزش.
چشمای خمارشو نگاه کردم.... توشون یه تنفر و حسادت عمیق میدیدم...
اونقدر نگاهش به استاد در طول کلاس عجیب بود که کاملا فهمیدم یه دلیلی برای این همه لجبازی و شیطنت وجود داره...به خصوص که من تا امروز اصلا اسم جیمین رو نشنیده بودم و به نظر میومد پسر بی حاشیه ای باشه....
چرا آنقدر از این مرد بدش میومد...تو چشماش میتونستم انگیزه ی قتل رو ببینم!!!
حتی داشتم با خودم فکر میکردم یعنی ممکنه جابجایی مواد شیمیایی رو به قصد آسیب رسوندن به استاد انجام داده باشه؟!!....قلبم آتیش گرفت...درسته مردی که دوسش داشتم قدرتمند و مسلط بود...اما یه نفر مدام تلاش میکرد بهش آسیب بزنه و همین قلبمو تیکه پاره می کرد...اگر موفق میشد چی!!!
....
فکرم از اون موقع مشغول بود و اون سوالات امونمو بریده بودن...تمام مدتی که کلید یدک سوییت رو از آقای سونگ میگرفتیم...و تمام مدتی که تو ماشین بودیم و میرفتیم سمت سوییت...داشتم به این فکر میکردم که چطور باید ازش اینا رو بپرسم....چطور بپرسم که نگه به تو مربوط نیست؟!
اصلا شاید خودش هم نمیدونست جیمین تا این حد ازش متنفره...و پای شیطنت بچگانش میزاشت....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه ✨
#رمان #فیک #فیکشن
Part:32
با اینکه میدونستم چقدر از برنامه هاش به خاطر من جا مونده و قراره جا بمونه و همین معذبم میکرد گفتم:
هیزل:باشه.
چون خوب میدونستم بهم هیچ انتخاب دیگه ای نمیده....
تو کلاس نشسته بودم و بازم پسری که فهمیده بودم اسمش جیمینه برام جلب توجه میکرد.
رو صندلی اول کنار دیوار نشسته بود....بازم با همون ژست ریلکس آرنجشو به پشتی صندلیش تکیه داده بود.....کت مشکی رنگش رو گذاشته بود رو میز.....تیشرت نوک مدادی با شلوار مشکی تنش کرده بود و تعداد زیادی دستبند باریک و ساده دور مچشو احاطه میکردن.
امروز قبل از من تو کلاس حاضر شده بود....حتی باید جبرانی ها رو حاضری میزد؟!
فقط به خاطر یه شیطنت ساده؟!
با خودم فکر میکردم جئون واقعا مرد بی رحمیه...میتونست طور دیگه ای مجازاتش کنه....این یکم زیاده روی نبود؟؟
استاد وارد شد....مثل همیشه همزمان گفتیم سلام و اون زیر لب جوابمونو داد....به میز و صندلیش نزدیک شد و وسایلشو رو میز گذاشت....یهو بی حرکت موند....خم شد و چیزی رو از روی صندلیش برداشت....بین دو تا انگشتش چرخوندش و ریلکس بهش نگاه کرد....چی؟!!!!! پونز بود؟؟؟!!!!!!!
ظاهراً همه بچه ها به اندازهی من تعجب کرده بودن چون صدای پچ پچ و نفسی که تو سینه ها حبس میشد کلاسو پر کرد....یا خدا!! کدوم کله خری میتونسته همچین کاری کرده باشه!!
دستاشو پشت کمرش به هم قفل کرد و قدمای محکم و مسلطشو آروم کشید سمت صندلی بچه ها......به جیمین نزدیک شد و جیمین بی هیچ حرفی نگاهش کرد....
استاد جلوش وایساد....سرشو کج کرد و چند ثانیه بی حرکت تو چشماش زل زد.
جونگکوک:بلند شو.
جیمین بی هیچ حرفی خیره به چهره ی استاد از جاش بلند شد...
قدش کمی کوتاه تر از استاد بود
جونگکوک:برو گوشه کلاس.
متعجب نگاهشون میکردم.....درست شنیده بودم؟!جیمین بی هیچ حرکت اضافه ای رفت گوشه کلاس و بی تفاوت منتظر دستور بعدی موند.
جونگکوک:درس امروز رو تو همین حالت گوش میدی.
بالاخره صدای جیمین رو برای اولین بار شنیدم
جیمین:اون وقت چرا؟!
استاد بدون اینکه نگاهش کنه ریلکس پونز رو روی صندلی جیمین گذاشت و بعد دستاشو دوباره پشت کمرش به هم گره زد و رو کرد سمت جیمین
جونگکوک:چون نمیشه اینجا نشست. اگر هم دوست داری بشینی ایرادی نداره. بیا بشین.
جیمین بدون اینکه هیچ اعتراضی بکنه بازوهاشو به هم گره زد...چشمای خمارشو از استاد گرفت و تابلو رو نگاه کرد....پچ پچ بین بچها شدت گرفت...پس کار خودش بود!!چرا این پسر آدم نمیشد ؟!! حالا میفهمیدم استاد چرا آنقدر مجازاتش میکرد....این پسر اصلا قصد آروم گرفتن نداشت....تازه دو روز بود که تو کلاس ما حاضر میشد...ولی از اون افتضاح تو آزمایشگاه اینم از کار بچگانه ی امروزش.
چشمای خمارشو نگاه کردم.... توشون یه تنفر و حسادت عمیق میدیدم...
اونقدر نگاهش به استاد در طول کلاس عجیب بود که کاملا فهمیدم یه دلیلی برای این همه لجبازی و شیطنت وجود داره...به خصوص که من تا امروز اصلا اسم جیمین رو نشنیده بودم و به نظر میومد پسر بی حاشیه ای باشه....
چرا آنقدر از این مرد بدش میومد...تو چشماش میتونستم انگیزه ی قتل رو ببینم!!!
حتی داشتم با خودم فکر میکردم یعنی ممکنه جابجایی مواد شیمیایی رو به قصد آسیب رسوندن به استاد انجام داده باشه؟!!....قلبم آتیش گرفت...درسته مردی که دوسش داشتم قدرتمند و مسلط بود...اما یه نفر مدام تلاش میکرد بهش آسیب بزنه و همین قلبمو تیکه پاره می کرد...اگر موفق میشد چی!!!
....
فکرم از اون موقع مشغول بود و اون سوالات امونمو بریده بودن...تمام مدتی که کلید یدک سوییت رو از آقای سونگ میگرفتیم...و تمام مدتی که تو ماشین بودیم و میرفتیم سمت سوییت...داشتم به این فکر میکردم که چطور باید ازش اینا رو بپرسم....چطور بپرسم که نگه به تو مربوط نیست؟!
اصلا شاید خودش هم نمیدونست جیمین تا این حد ازش متنفره...و پای شیطنت بچگانش میزاشت....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه ✨
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱۶۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط