در میان کوچه یک گنجشک تنها مانده است

در میان کوچه یک گنجشک تنها مانده است
زیر باران گوشه ای از خستگی وا مانده است
در پناه ِ آشنای ِ شاخه های ِ یک درخت
سر میان بال و پر در فکر فردا مانده است

از هجوم باد پاییز و میان بی کسی
در خزان زندگی از کار دنیا مانده است

یاد خوب روزهای گرم و سرسبز بهار
در سکوتی خیس و مبهم سر به رویا مانده است

سایه تاریک ، در شب با خودش لرزید و گفت
تا سحر کی می رسد ، حالا و حالا مانده است

نیمه شب در گوشۀ تاریکی ِ یک پنجره
کس ندید گنجشککی در زیر سرما مانده است

در میان گرمی خواب خوش بستر کسی
لحظه ای با خود نگفت آن دیگری جا مانده است
دیدگاه ها (۹)

ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است ک...

پای من خسته از این رفتن بود            قصه ام قصه دل کندن بو...

پا به پا کردی بری،پایت چرا لنگ است هنوز؟؟خاطراتم درمیان است ...

پرسه مزن خیال من ، این همه در هوای اواین همه ناله سر مکن،...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۶۲صدای دل شکستهنوای سکوتی ست که اگر...

من این پست رو چند روز پیش،گذاشتم و متاسفانه تعداد لایک ها کم...

Royal Veil — Part 11 : آتش در سایه‌هاشب، ناگهان با فریادی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط