{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟐


لحظه ای که پرستار از اتاق بیرون رفت راهرو بیمارستان به صحنه ی غیر قابل کنترل تبدیل شد. سوجین با چشمای پر از اشک و عصبانیت با قدم هایی تند به سمت جونگ وو رفت.. تهیونگ و سئوجون در سکوت به دنبالش رفتن اما نتونستن جلوی خشمش رو بگیرن.

سوجین جلوی جونگ وو ایستاد و یهو با دو دستش یقه اش رو گرفت. صورتش از شدت عصبانیت قرمز شده بود و با فریاد گفت..

سوجین: میدونستم از اول.. میدونستم یه ریگی به کفشته.. برای همین بهم نزدیک شدی؟ برای همین منو عاشق خودت کردی؟

جونگ وو سکوت کرد و اجازه داد که سوجین یقه اش رو بگیره و تقلایی برای جدا کردن یقه اش نکرد...نگاهش غمگین و پر از پشیمونی بود.

با صدایی آروم و لرزون گفت..
جونگ‌وو: من متاسفم...متاسفم که عاشقت کردم.

این جمله آخرین چیزی بود که سوجین میتونست تحمل کنه. با چشمایی که از اشک پر شده بود، پوزخندی تلخ زد و با صدایی خفه و پر از نفرت گفت..
سوجین: تو فکر کردی واقعا دوست دارم؟ من مگه دیوونه ام که عاشق همچین آدمی مثل تو بشم؟

جونگ وو از این جمله شوکه شد.. چشماش از تعجب گشاد شدن. اون فکر میکرد سوجین واقعا عاشقشه اما حالا فهمید همه اون لحظه های به ظاهر عاشقانه،فقط یه بازی حساب شده بود....

سئوجون به آرومی به سوجین نزدیک شد.

سئوجون: سوجين... آروم باش همه چیز رو خراب نکن

اما دیگه دیر شده بود.. سوجین با تموم قدرتش جونگ وو رو هل داد و به سمت دیوار رفت..

تهیونگ که تا اون لحظه سعی داشت خودش رو کنترل کنه یهو فریاد زد و با صدای بلند و عصبی گفت..
تهیونگ: بس کنید.. این بحث های الکی رو تموم کنید..باید به فکر مادرتون باشید. تو این شرایط... این چه کاریه؟

فریاد تهیونگ برای لحظه ای همه رو ساکت کرد. در همین لحظه پرستارا با عجله به سمتشون اومدن..

پرستار با صدایی محکم گفت..
پرستار: آقا، خانم! اینجا بیمارستانه.. باید آروم باشید ..نمیتونید اینقدر سر و صدا کنید.. باید از اینجا برید بیرون

سئوجون با صدایی لرزون و نگران گفت..
سئوجون: اما ما نمیتونیم مادرمون رو تنها بذاریم

پرستار با نگاهی دلسوزانه و با لحنی آروم تر گفت‌‌..
پرستار: ما حواسمون بهش هست. بهتره شما فعلا برید بیرون تا همه چیز آروم بشه.

تهیونگ و سوجین و سئوجون و جونگ وو به اجبار توسط پرستاران از بخش خارج شدن.. اما...آشوب از راهرو به بیرون بیمارستان منتقل شد.
هوای خنک عصر هم نتونست آتیش درگیری و ناباوری رو تو دل‌ این چهار نفر خاموش کنه..

سوجین با چشمای پر از اشک نگاهی پر از نفرت به جونگ وو انداخت و گفت..
سوجین: چی رو از من پنهون کردی؟ چرا میخواستی من رو بازی بدی؟

سئوجون جلوی جونگ وو ایستاد..
سئوجون: جواب بده اینا یعنی چی؟

جونگ وو در بین این آشوب تنها سکوت کرده بود.
نمی دونست چطور این حقیقت تلخ رو توضیح بده...غم از دست دادن جونگکوک هنوز تو دلش سنگینی میکرد...در همین لحظه تلفنش زنگ خورد...

جونگ‌وو: الو؟

صدای جیمین آروم و محکم از پشت خط به گوش رسید...
جیمین:جونگ وو من همه چیز رو از دور دیدم.. بیا بریم باید با هم صحبت کنیم.

این صدا تنها پناهگاه جونگ وو تو این لحظه بود. اون به سمت جیمین که با ماشینش در گوشه ای از پارکینگ بیمارستان منتظر بود نگاهی انداخت. نگاهی که پر از خواهش ،کمک و نجات بود.

جونگ‌‌وو: باشه... دارم میام.
دیدگاه ها (۱۶)

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟑جونگ وو گوشی رو قطع کرد و...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟒و با دیدن جیمین چشمام از ...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟏تهیونگ تو همون کت و شلوار...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟗نامه رو با دستای لرزون گر...

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت اول

پارت ۱۷: سایه‌ی آرامشسکوت سنگینی بر سالن حاکم بود. تهیونگ از...

پارت 3لحظه ی دیدار با تو استور نازم @karlykarlyا.ت چیزی نگفت...

پارت ۳۰

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

پارت ۶۴

پارت ۷۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط