{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☀️گیسوی شب☀️

☀️گیسوی شب☀️
# پارت صد ونود ودو...


گیسو :
انا ویاشار با دستای پر رسیدن ومنم کمک کردم ومیزها رو چیدیم
- میشه بگید تولد رو چه وقت می گیرید
آنا : خب معلومه وقتی مهمانها بیان
یاشار : پدر عروس خسته شده
بلاخره آریا هم زبونش باز شد وگفت : پدر عروس داره شب میشه دیگه
یاشار : عه آریا تا اخر شب جشن داریم ...نکنه قرار داری
نگاهم به آریا افتاد بی تفاوت گفت : تو دخالت نکن
یاشار : باشه بداخلاق خان
آریا دوباره مشغول شد نشستم رو یه صندلی
یاشار : تو نمیخوای اماده شی
- چرا فقط میشه بگی مهمان هات کی هستن
یاشار : خب کلی مهمون دعوت کردم سر هم یه چهل نفری میشن
متعجب نگاش کردم یه خیار از تو میوه ها برداشت وگفت : چیه ؟
- زیاد نیست
یاشار : نمی دونم گلین خواسته دیگه دوستای من وخانم هاشون دوستای گلین عمه اینا عمو زاده هام ...
داشت همینجوری ردیف می کرد
نمی دونم چطور نگاش می کردم که پقی زد زیر خنده
- چه خبره یه تولده بعدشم تولد کوچلو ها رو با دوستاش می گیرن نه فامیل
یاشار لبخند کمرنگی زد وگفت : بعد متوجه میشی چه خبره
آنا : مارفتیم .
آنا دستمو گرفت وکشید
- چه خبره آنا
آنا با لبخند نگام کرد وگفت : یه مهمان اختصاصی داریم امشب
- کی ؟
آنا : می دونی که من حرف تو دلم نمی مونه
- خب بگو اینا مشکوکن
آنا : مامانم امشب میاد اینجا ودختر خاله ام
- دخترخاله ات ؟!
سوالی نگاهش کردم سرشو پایین انداخت وگفت : اوممم ..خب نامزاد آریا دیگه
یه لحظه نفسم حبس شد ولی به زور لبخند زدم وگفتم : اها
آنا رفت وتنهام گذاشت انگار می دونست حال خوشی ندارم
- خوبی
نگاش نکردم سرم پایین بود
- گیسو خوبی
اومد کنارم اروم ازش فاصله گرفتم
میخواستم بهش تبریک بگم نمی تونستم زبونم یاری نمی کرد نگاهمو تو چشاش دوختم اخم کرده بود که با دیدن چشای پر اشکم گفت : میشه بگی چی شده کوچلو
باز بهم گفت کوچلو یعنی شدم همون گیسوی قدیم براش
زود وتند وسریع گفتم : مبارک باشه مطمئنم انتخوابت حرف نداره
متعجب نگام کرد وگفت : چی ؟
- نامزادیتو دیگه
ابروهاش پرید بالا وگفت : چی نامزادی ؟ ...
- نمی دونم اسمش چیه لیلا بود لیلی بود
آریا بدون توجه گفت : میشه بپرسم چرا حالت بد شد
- نع
باز ابروهاش بالا انداخت وچند بار سرشو تکون داد
- که اینطور...
از کنارم رد شد ورفت منم تقریبا پشت سرش راه می رفتم اون زودتر از من رفت تو خونه ومن باتاخیر دوست نداشتم کسی در موردم فکری بکنه آریای که بخاطر من با همه جنگید مطمئنم دوست نداشت منو نزدیک خودش ببینه کاملا از رفتارش معلوم بود مخصوصا هم بخاطر نامزادش بود پس اون رو امشب می دیدم
دیدگاه ها (۱)

☀️گیسوی شب☀️# پارت صد ونود وسه ...گیسو :موهامو خیلی ساده باف...

☀️گیسوی شب☀️# پارت صد ونود وچهار ...گیسو : آنا ناراحت نشست پ...

☀️گیسوی شب☀️# پارت صد ونودویک ...گیسو : گلی آروم خواب بود مو...

☀️گیسوی شب☀️# پارت صدونود...گیسو : - منظورم این آلاچیقه چرا ...

وقتی دوستت داشت ولی…

دستت رو به سمتش دراز کردی تا نامه رو بگیری. برخورد، و لمس نا...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط