من عاشق یک مافیا شدم پارت

من عاشق یک مافیا شدم (پارت ۱)
سلام من جانگ ا.ت هستم یک دختر ۱۶ ساله من توی سن ۱۵ سالگی ترک تحصیل کردم به خاطر مشکلات مالی و... من مادر و پدر ندارم توی سن ۱۴ سالگی توی تصادف جونشون رو از دست دادن فقط یک برادر دارم که اسمش هوسوک هست یک دوست پسرم داشتم که اسمش جعون جونگ کوک بود ولی ماه پیش ازش جدا شدم چون من به درد اون نمیخوردم  برادرم وضعیت مالیش عالیه و رئیس یک شرکته اما حاضر نشده به من کمک کنه اون توی یک خانه ویلایی بزرگ زندگی میکنه و من توی یک خونه ۳۰ متری دوست پسر قبلیم هم وضعیت مالیش عالی بود توی عمارت زندگی میکرد و جراح بود ما کلا دو ماه باهم بودیم اما بعد من به خاطر خودش  ازش دست کشیدم اون آدم خوبی بود هرکاری واسه خوشحالی من انجام می‌داد راستش یکمم بهش مشکوک بودم هیچ وقت سرکارش رو به من نشون نمی‌داد فقط میگفت که توی بیمارستان کار میکنه و جراح هست
من جدیدا یک کار توی بار پیدا کردم باید برای مرد یا زنای اونجا نوشیدنی ببرم کار آسونه و حقوقش هم خوبه
امشب باید کارنو شروع میکردم زود راه افتادم و رسیدم به بار رفتم داخل
اونجا پر از مردایی بود که منتظر بودن یک دختر بره سمتشون و شب اون دختر رو بسازن
اتاق های وی ای پی همش پر بود به گفته رئیس امروز توی اتاق وی ای پی شماره ۱ چند تا مافیا بودن باید براشون نوشیدنی می‌بردم سینی  رو برداشتم تعادل خودمو حفظ کردم رفتم سمت اتاق وی ای پی ۱ سینی رو بایک دستم گرفتم و درو باز کردم و داخل رفت چند تا مرد بودن با چند تا دختر که دور برشون میچرخیدن و لمسشون میکردن دیگه بیشتر از اون ندیدم لیوان هارو یکی یکی گذاشتم روی میز  میخواستم برم که توسط یک دست کشیده شدم یکی از اون پسرا بود
# هی خوشگله نظرت چیه که دوست دختر من بشی ها
با یک دستش شروع کرد به لمس کردنم نگاهم به یک چهره آشنا افتاد اون جونگ کوک بود درست روبه رو اون پسره بود رگ های گردنش زده بود بیرون و چشماش کاسه خون شده بود معلوم بود خیلی عصبانی شده بلند شد و  امد سمت اون پسره که من درست روی پاهاش بودم و دستمو گرفت و کشید
# هی چیکار میکنی
& این دختر برای منه
پسره بلند شد و گفت
# جونگ کوک من اول دیدمش پسش بده بهم
جونگ کوک یک مشت محکم زد توی صورت اون پسره که پسره افتاد روی  زمین و دست منو محکم گرفت و منو کشید از اونجا بردم بیرون و سوار      بی ام دبلیو که اونجا پارک بود کرد و خودشم سوار شد و شروع کرد به رانندگی کردن معلوم بود خیلی عصبیه اما چرا اون که دیگه دوست پسرم نیست



چرا گزارشش کرده بودین آخه 🥺🥺
دیدگاه ها (۳۵)

من عاشق یک مافیا شدم( پارت۴)بعد از تموم شدن حرفم رفت بیرون ا...

من عاشق یک مافیا شدم( پارت۵)رسیدیم به مغازه یک دست لباس بردا...

من عاشق یک مافیا شدم( پارت۳)اون اتاق پنجره داشت خواستم برم س...

فیک چند پارتی جیمین( تولد دوباره)(پارت۱۰)(اخر)ا.ت ویو درد دل...

قلب یخیپارت ۱۳بچه ها از این به بعد دیگه میخوام شرط بذارم شرا...

رمان عشق و نفرت پارت۱۳ آت بلند شده بود و داشت صبحونه درست می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط