{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

صبح...

نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌ها داخل اتاق ات می‌تابید.

ات با کش‌وقوسی از خواب بیدار شد.

بعد از حاضر شدن، با حوصله از پله‌ها پایین رفت.

همین که وارد آشپزخانه شد...

بوی پنکیک تمام فضا را پر کرده بود.

کوک کنار اجاق ایستاده بود.

ات: صبح بخیر.

کوک برگشت و لبخند کمرنگی زد.

کوک: صبح بخیر، جان دلم.

ات ناخودآگاه لبخند زد.

دیگر شنیدن این لقب برایش عجیب نبود...

بلکه حس خوبی به او می‌داد.

روی صندلی نشست.

ات: امروز پنکیک داریم؟

کوک: سفارش خاصی داشتی؟

ات: نه...

همین که تو درستش کردی کافیه.

کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

کوک: تعریف کردن بلدی.

ات: حقیقتو گفتم.

...

بعد از صبحانه...

ات ظرف‌ها را جمع کرد.

کوک هم بدون اینکه چیزی بگوید، آستین‌هایش را بالا زد و کنار سینک ایستاد.

ات با تعجب خندید.

ات: داری کمک می‌کنی؟

کوک: مگه نباید؟

ات: نه که نباید...

فقط فکر نمی‌کردم.

کوک یکی از بشقاب‌ها را شست.

کوک: دو نفریم.

کارم دو برابر نمیشه.

ات لبخند زد.

ات: پس من آبکشی می‌کنم.

چند دقیقه...

هر دو کنار هم ظرف می‌شستند.

ات آرام با کف روی دستش فوت کرد.

ناگهان...

یک قطره کف روی گونه‌ی کوک پاشید.

ات همان لحظه دست روی دهانش گذاشت.

ات: اوه...

ببخشید!

کوک به گونه‌اش دست کشید.

بعد نگاهی به ات کرد.

بدون اینکه چیزی بگوید...

کمی کف برداشت...

و خیلی آرام روی نوک بینی ات گذاشت.

ات خشکش زد.

چند ثانیه...

بعد هر دو همزمان خندیدند.

ات: این دیگه انتقام بود؟

کوک: مساوی شدیم.

ات با خنده گفت:

ات: معلومه که هنوز بچه‌ای.

کوک شانه‌ای بالا انداخت.

کوک: فقط کنار تو.

...

ظهر...

ات روی مبل لم داده بود.

کوک از آشپزخانه دو لیوان آبمیوه آورد.

یکی را به دست ات داد.

ات: مرسی.

چند لحظه در سکوت نوشیدند.

بعد ات آرام گفت:

ات: کوک...

کوک: جانم؟

ات: یه چیزی بگم، مسخره‌م نمی‌کنی؟

کوک: نه.

ات نفس عمیقی کشید.

ات: من...

دیگه دوست ندارم تنها جایی برم.

کوک نگاهش کرد.

ات: هر جا میرم...

دلم می‌خواد تو هم باشی.

کوک چند ثانیه ساکت ماند.

بعد خیلی آرام گفت:

کوک: منم...

دیگه دوست ندارم تنهایی برم.

ات لبخند زد.

لبخندی که این بار از ته دل بود.

...

عصر...

هر دو داخل باغ قدم می‌زدند.

ات ناگهان ایستاد.

ات: کوک.

کوک: هوم؟

ات: بیا یه قول به هم بدیم.

کوک: چه قولی؟

ات دستش را جلو آورد.

ات: هر اتفاقی افتاد...

با هم حلش کنیم.

قهر نکنیم.

از هم چیزی رو قایم نکنیم.

کوک به دست ات نگاه کرد.

بعد آرام دستش را در دست او گذاشت.

دستش گرم و محکم بود.

کوک: قبول.

ات لبخند زد.

ات: قول؟

کوک انگشت‌هایش را کمی محکم‌تر دور دست ات حلقه کرد.

کوک: قول.

ات برای اولین بار...

نگذاشت دستش را زود پس بکشد.

هر دو آرام کنار هم ایستاده بودند.

نسیم ملایمی میان درخت‌ها می‌وزید.

و هیچ‌کدام دلشان نمی‌خواست این لحظه تمام شود.

...
دیدگاه ها (۰)

پرسه در جنگل... شب...عمارت آرام و ساکت بود.ات روی کاناپه نشس...

پرسه در جنگل...کم‌کم هوا رو به غروب می‌رفت.ات و کوک با چند ت...

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

پرسه در جنگل.... غروب...باران ریزی شروع شده بود.ات کنار پنجر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط