سلطنت بی رحم
سلطنت بی رحم
پارت ۵۸
شاهزاده با عصبانیت گفت
جونکوک : بگو
ندیمه با ترس و لکنت گفت
ندیمه : همان شب داشتم از جلوی اتاق شاه دوخت رد میشدم دیدم که دوشیزه فلاویا لباس بزرگ زیبا را از اتاق شاه دوخت برد و سریع از آنجا خارج شد
جونکوک با لحن جدی اش گفت
جونکوک : باید میدونستم که کاره اونه
روبه ارژان کرد
جونکوک : این ندیمه ها را از اینجا ببر
و این ندیمه را هم نزار جایی برود لازم اش داریم
ندیمه با التماس گفت
ندیمه : لطفا شاهزاده مرا از قصر بیرون نکنید
جونکوک : همین که جانت را بخشیدم شکر کن
شاهزاده با عصبانیت از اتاق خارج شد و به سمته اتاق اش رفت
دره اتاق اش را باز کرد و وارده اتاق شد دید که آنائل رویه تخت دراز کشیده سمته اش رفت و رویه تخت نشست
جونکوک : مریض شدی
آنائل بر روی تخت نشست و با تخم گفت
آنائل : نه
جونکوک : پس برویم شام بخوریم
آنائل من نمیروم
جونکوک : بریم یه سورپرایز برایت دارم
آنائل : من سوپرایزی نمیخواهم
جونکوک : اول برویم بعدن مطمئنم که از سوپرایزم خوشت میاد
آنائل : باشه
شاهزاده جونکوک و آنائل به سمته میز شام رفت و رویه صندلی شون نشستن
دانیلا : خو آمدین
آنائل : ممنونم
ملکه با نگاه های عصبی به آنائل نگاه میکرد
ملکه : بعد از رسوایی که کردی چطور میتوانی بیای سره میز
جونکوک : تو اون قضیه آنائل هیچ تقصیری نداره من گفتم لباسی که تو اتاق هست رو بپوشه بعدشم یکی رفته لباس را عوض کرده و یکی دیگه گذاشته
گابریلا : کی همچین کاری کرده
فلاویا از پله ها آمد پایین و خواست بشینه اما شاهزاده نذاشت
جونکوک : فلاویا همانجا ایستاد شو
فلاویا : اما
جونکوک : ارژان بیارش
ارژان با همان ندیمه وارده سالون شد و آمد سمته آنها
جونکوک : بگو
ندیمه با ترس گفت ...
پارت ۵۸
شاهزاده با عصبانیت گفت
جونکوک : بگو
ندیمه با ترس و لکنت گفت
ندیمه : همان شب داشتم از جلوی اتاق شاه دوخت رد میشدم دیدم که دوشیزه فلاویا لباس بزرگ زیبا را از اتاق شاه دوخت برد و سریع از آنجا خارج شد
جونکوک با لحن جدی اش گفت
جونکوک : باید میدونستم که کاره اونه
روبه ارژان کرد
جونکوک : این ندیمه ها را از اینجا ببر
و این ندیمه را هم نزار جایی برود لازم اش داریم
ندیمه با التماس گفت
ندیمه : لطفا شاهزاده مرا از قصر بیرون نکنید
جونکوک : همین که جانت را بخشیدم شکر کن
شاهزاده با عصبانیت از اتاق خارج شد و به سمته اتاق اش رفت
دره اتاق اش را باز کرد و وارده اتاق شد دید که آنائل رویه تخت دراز کشیده سمته اش رفت و رویه تخت نشست
جونکوک : مریض شدی
آنائل بر روی تخت نشست و با تخم گفت
آنائل : نه
جونکوک : پس برویم شام بخوریم
آنائل من نمیروم
جونکوک : بریم یه سورپرایز برایت دارم
آنائل : من سوپرایزی نمیخواهم
جونکوک : اول برویم بعدن مطمئنم که از سوپرایزم خوشت میاد
آنائل : باشه
شاهزاده جونکوک و آنائل به سمته میز شام رفت و رویه صندلی شون نشستن
دانیلا : خو آمدین
آنائل : ممنونم
ملکه با نگاه های عصبی به آنائل نگاه میکرد
ملکه : بعد از رسوایی که کردی چطور میتوانی بیای سره میز
جونکوک : تو اون قضیه آنائل هیچ تقصیری نداره من گفتم لباسی که تو اتاق هست رو بپوشه بعدشم یکی رفته لباس را عوض کرده و یکی دیگه گذاشته
گابریلا : کی همچین کاری کرده
فلاویا از پله ها آمد پایین و خواست بشینه اما شاهزاده نذاشت
جونکوک : فلاویا همانجا ایستاد شو
فلاویا : اما
جونکوک : ارژان بیارش
ارژان با همان ندیمه وارده سالون شد و آمد سمته آنها
جونکوک : بگو
ندیمه با ترس گفت ...
- ۱۱.۸k
- ۲۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط