سلطنت بی رحم
سلطنت بی رحم
پارت ۵۹
ندیمه : من دیدم اونی که لباس را عوض کرد دوشیزه فلاویا بود
اما شوکه به فلاویا نگاه میکردن
ارژان ندیمه را از آنجا برد
آنائل : میدونستم کاره آدمه پس*تی مثله تو هستش
گابریلا از صندلی اش بلند شد و به سمته دختر اش رفت
سیلی زد به فلاویا که این باعث شد همه موهای فلاویا بریزه رو صورت اش
فلاویا یا داد گفت
فلاویا : مادر
گابریلا : دختره گس*تاخ چطور تونستی همچین کاری بکنی
کاترینا : هی فلاویا اگه همچین کاری میکردی میگفتی که باهم میکردیم
ملکه چشم غره ای به کاترینا رفت کاترینا هم زود سر اش را پایین کرد
گابریلا : گمشو دختره احمق برو اتاقت
فلاویا با عصبانیت به آنائل خیره شد
فلاویا : تاوان این کارو بدجوری پس میدی
فلاویا با عصبانیت از آنجا رفت گابریلا هم روبه آنائل کرد
گابریلا : آنائل من از طرف فلاویا معذرت میخواهم
آنائل : نه شما چرا معذرت میخواهید
گابریلا : نوش جان
گابریلا از آنجا رفت آدریانو هم سریع به دنباله مادر اش رفت
ملکه : یه شب هم نمیزارید به راحتی غذا بخوریم
ملکه هم بلند شد و رفت کاترینا سریع به دنباله ملکه رفت
سره میز فقط شاهزاده جونکوک و آنائل دانیلا ماندن
آنائل : همه رفتن
جونکوک : تو غذایت را بخور و به اون ها اهمیت نده
آنائل : باشه
آنائل شروع به خوردن غذا کرد
آنائل خیلی غذا نخورد و از سر میز بلند شد
جونکوک : چرا چیزی نخوردی
آنائل : نمیدانم میل ندارم
دانیلا : من دیگر بروم اتاقم شب بخیر
دانیلا از صندلی بلند شد و خواست بره اما شاهزاده جونکوک آمد سمتش و بوسه ای را رویه پیشانی خواهرش گذاشت
جونکوک : خوب بخوابی
دانیلا چشم هایش پر از اشک شده بود
جونکوک را بغل کرد و با بغض گفت
دانیلا : شا شاهزاده
جونکوک : از این به بعد میتوانی بهم بگی برادر
دانیلا خوشحال شد و از بغل جونکوک آمد بیرون ......
پارت ۵۹
ندیمه : من دیدم اونی که لباس را عوض کرد دوشیزه فلاویا بود
اما شوکه به فلاویا نگاه میکردن
ارژان ندیمه را از آنجا برد
آنائل : میدونستم کاره آدمه پس*تی مثله تو هستش
گابریلا از صندلی اش بلند شد و به سمته دختر اش رفت
سیلی زد به فلاویا که این باعث شد همه موهای فلاویا بریزه رو صورت اش
فلاویا یا داد گفت
فلاویا : مادر
گابریلا : دختره گس*تاخ چطور تونستی همچین کاری بکنی
کاترینا : هی فلاویا اگه همچین کاری میکردی میگفتی که باهم میکردیم
ملکه چشم غره ای به کاترینا رفت کاترینا هم زود سر اش را پایین کرد
گابریلا : گمشو دختره احمق برو اتاقت
فلاویا با عصبانیت به آنائل خیره شد
فلاویا : تاوان این کارو بدجوری پس میدی
فلاویا با عصبانیت از آنجا رفت گابریلا هم روبه آنائل کرد
گابریلا : آنائل من از طرف فلاویا معذرت میخواهم
آنائل : نه شما چرا معذرت میخواهید
گابریلا : نوش جان
گابریلا از آنجا رفت آدریانو هم سریع به دنباله مادر اش رفت
ملکه : یه شب هم نمیزارید به راحتی غذا بخوریم
ملکه هم بلند شد و رفت کاترینا سریع به دنباله ملکه رفت
سره میز فقط شاهزاده جونکوک و آنائل دانیلا ماندن
آنائل : همه رفتن
جونکوک : تو غذایت را بخور و به اون ها اهمیت نده
آنائل : باشه
آنائل شروع به خوردن غذا کرد
آنائل خیلی غذا نخورد و از سر میز بلند شد
جونکوک : چرا چیزی نخوردی
آنائل : نمیدانم میل ندارم
دانیلا : من دیگر بروم اتاقم شب بخیر
دانیلا از صندلی بلند شد و خواست بره اما شاهزاده جونکوک آمد سمتش و بوسه ای را رویه پیشانی خواهرش گذاشت
جونکوک : خوب بخوابی
دانیلا چشم هایش پر از اشک شده بود
جونکوک را بغل کرد و با بغض گفت
دانیلا : شا شاهزاده
جونکوک : از این به بعد میتوانی بهم بگی برادر
دانیلا خوشحال شد و از بغل جونکوک آمد بیرون ......
- ۱۷.۶k
- ۲۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط