{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو درخاستی چیفویو

سناریو درخاستی چیفویو

بسم الله الرحمن الرحیم
ا.ت و چیفویو با هم دوست بودن ، از کی ؟ از دو دقیقه پیش.
دوستیشون اینجوری شروع شد که ا.ت مثل بچه ی آدم زیر ی ساختمونی مثل آدم ایستاده بود که ی زنی داخل یکی از طبقات ساختمون داشت آشپزی میکرد که از غذا مامان چیفویو بود .
مامان چیفویو : چیفویو اون ملاقه رو به من میدی ؟
چیفویو: باشه .
چیفویو هم داشت میرفت ملاقه رو بده که پاش به ی چیزی گیر کرد و داشت میوفتاد که خورد به مامانش و مامانشم خورد به پکجی و پکجی هم ترسید از پنجره پرید پایین . ( نویسنده : اِ دومینو🗿)
و حالا شاید بپرسید که این چه ربطی به دوستی چیفویو و ا.ت داشت ؟
خب ا.ت ی لحظه سرشو گرفت بالا تا آسمون رو نگاه کنه که پکجی هم همون لحظه مستقیم تو صورت ا.ت فرود اومد .
ا.ت : واااای! وای! واااااااااااااااااااااااااااااااااای ! از آسمون داره گربه میباره ! کووووور شدممممم! نمیبینمممممممم!
همون لحظه مامان چیفویو: هیچ کاری بلد نیستی عین بچه ی آدم انجام بدی حالا برو گربتو بردار بیار !
چیفویو : چشم ((T_T))
چیفویو هم رفت پایین تا پکجی رو برداره ببره که اون رو روی کله ی یک انسان بنده خدا دید .
ا.ت : فکر کنم کور نشدم مشکل ی چیز دیگست.
چیفویو هم که ا.ت رو دید زد زیر خنده.
چیفویو : شتتتتتت ... آفرین نابقبه کور نشدی 🤣.
بعد رفت پکجی رو از رو سر ا.ت برداشت و خواست بره خونش که ا‌ت گفت
ا‌.ت : برو پیشیتو بزار بیا پایین کارت دارم .
چیفویو : چیکارم داری ؟
ا.ت : برو بیا بهت میگم.
چیفویو : خب همین الان بگو دیگه حال ندارم دوباره بیام پایین !
ا.ت : تو میری گربتو میزاری میای پایین حرفم نباشه .
چیفویو : خب حالا.
چیفویو هم رفت پکجی رو گذاشت تو اتاقش و اومد پایین.
چیفویو : خب چی میخوای ؟
ا.ت : اِ واقعا اومدی ؟
چیفویو : خب مگه نگفتی بیا ؟
ا.ت : اولن تو نباید گربتو پرت کنی پایین دوما شما خیلی بیجا کردی به من میخندی سوما ... اممم.
چیفویو : یادت رفت ؟
ا.ت : چرا یادمه ولی نیمیگم.
که ا.ت یکدونه مشت زد وسط شکم چیفویو.
چیفویو: چه مرگته وحشی ؟
ا.ت میخواست بگه از ریختت خوشم نیومد که متوجه ریخت زیبای چیفویو شد .
ا.ت : عشقم کشید زدمت.
چیفویو : خب خدا عشقتو لعنتت کنه .
که مامان چیفویو از پشت پنجره داد زد
مامان چیفویو : کجا رفتی بچه ؟ بیا اون لیوانه رو به من بده .
چیفویو : مامان من الان پایینم !
مامان چیفویو : بیا بالا اون دوست مو ر.م ( رنگ موهات) هم با خودت بیار .
چیفویو: مامان پنجره که بستست چطوری داری میبینی ؟
مامان چیفویو : من همه جا چشم دارم بچه جون !
ا.ت: بریم بالا .
چیفویو : پر رو
و بله اینجور با هم دوست ... ی چیزی بین دوست و دشمن شدن .
بالا اومدیم دوغ بود ، پایین اومدیم ماست بود ، قصه ی ما راست بود .
دیدگاه ها (۴)

سناریو درخاستی ران ا.ت ی روز حوصلش سر رفته بود و نتش هم تموم...

سناریو آکوا درخواستی بسم الله الرحمن الرحیم آکوا جان و ا.ت ...

سیگار شریکی (پارت 23)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط