یونجی با استرس به جونگ کوک نگاه کرد اون هنوز داشت با خشم نفس ...

"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕¹⁸"



یونجی با استرس به جونگ کوک نگاه کرد. اون هنوز داشت با خشم نفس می‌کشید، بدنش سفت بود، و چشماش برق می‌زد. صداش بالا و بالاتر می‌رفت.

"گفتم اون نباید بهت دست بزنه!"

"یونجی؟!"
سونگ هو با صدای بلندتری از پشت در گفت: "اون صدای لعنتی چیه؟!"

یونجی توی ذهنش فریاد زد: "نه… نه… نه… اینطوری لو میریم!"

جونگ کوک آماده بود در رو باز کنه و سونگ هو رو از وسط نصف کنه. یونجی اینو تو چشماش می‌دید.

هیچ راهی نبود… جز یه راه…

نفسشو با استرس بیرون داد. دستاش کمی لرزید.
باید این کارو بکنم…

"خدایا… امیدوارم کار کنه!"

یونجی یه قدم جلو رفت. دستاشو آروم روی صورت جونگ کوک گذاشت. پوست گرمش زیر انگشتای یونجی حس می‌شد. جونگ کوک با تعجب بهش نگاه کرد.

"یونجی…؟"

اما یونجی بهش فرصت نداد که چیزی بگه.

لب‌هاشو روی لب‌های جونگ کوک گذاشت.

جونگ کوک اولش چشماش از تعجب گشاد شد. نفسش توی سینه‌اش حبس شد. همه‌ی خشم و عصبانیتش یهو ناپدید شد.

صداش توی دهن یونجی خفه شد. همون لحظه انگار همه‌ی دنیا ساکت شد.

یونجی چشماش بسته بود. قلبش با شدت به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید. نمی‌دونست داره چی‌کار می‌کنه. فقط حس کرد که این تنها راه آروم کردن جونگ کوک بود.

لب‌هاش گرم بودن… نرم بودن…

یونجی حس کرد جونگ کوک دیگه هیچ مقاومتی نمی‌کنه. نفس‌های خشن و عصبی‌اش آروم شده بود. دستای سرد یونجی هنوز روی صورت جونگ کوک بود.

اما چیزی که بیشتر از همه یونجی رو شوکه کرد این بود که چرا خودش دلش نمی‌خواست این بوسه رو تموم کنه.

"چرا… این حس… انقدر خوبه؟"

چند ثانیه طول کشید. بعد…

جونگ کوک آروم دستاشو روی کمر یونجی گذاشت.

یونجی با تعجب نفسش برید. حس کرد که جونگ کوک با احتیاط داره به بوسه جواب می‌ده. دستاش از صورت جونگ کوک پایین اومد و روی شونه‌هاش نشست.

اما همون لحظه…

"یونجی؟!"
صدای سونگ هو از پشت در بلند شد.

یونجی با وحشت چشم‌هاشو باز کرد و سریع از جونگ کوک جدا شد. دستشو روی لب‌هاش گذاشت.

"من… من… چی‌کار کردم؟!"

جونگ کوک لبخند ظریفی زد. دستشو از روی کمر یونجی برداشت. هنوز اثر بوسه روی لب‌هاش حس می‌شد. با صدای خش‌دار و آرومی گفت:
"این… راه جالبی برای ساکت کردن بود."

یونجی با صورت قرمز گفت: "ساکت شو!"

اما جونگ کوک با لبخند آروم زمزمه کرد:
"ولی… جواب داد، نه؟"

همون لحظه صدای سونگ هو دوباره اومد:
"یونجی؟! داری چی‌کار می‌کنی؟!"

یونجی به شدت ترسید. اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، جونگ کوک آروم جلو اومد، خم شد و لب‌هاشو نزدیک گوش یونجی آورد.

"فکر کنم… تو به این کار عادت کردی."

یونجی سریع بهش نگاه کرد. "چی؟!"

جونگ کوک با خنده‌ی خفیفی گفت:


با فیک من خابت میبره جوجه خانم😂
دیدگاه ها (۳)

"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕¹⁹"جونگ کوک با خنده‌ی خفیفی گفت:"نه… فقط دارم می‌گ...

"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕²⁰"سونگ هو با اخم ایستاده بود."چی شده؟ چرا صدای دا...

"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕¹⁷"یونجی با وحشت دید که بدن شدو داره می‌لرزه و کم‌...

"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕¹⁶"سونگ هو قدم‌هاشو آروم و محکم به سمت یونجی برمی‌...

black flower(p,308)

black flower(p,325)

هنرمند کوچولوی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط