{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part بیداری در دل تاریکی

🌑 part ¹ – بیداری در دل تاریکی

🖤''بیداری در دل تاریکی''
مربدا« یادم نمیاد چطور رسیدم اینجا. ولی کنار تختم یه صندوقچه‌ی طلایی هست با یه نوشته:
"تنها بانوی شعله‌ها می‌تونه اینو باز کنه."
دستی روی قفل کشیدم... و در باز می‌شه. داخلش یه گردنبند جادویی می‌درخشه. همزمان صدای قدم‌های آهسته‌ای می‌شنوی. کسی وارد می‌شه...
اون لباس‌هاش خاکیه، انگار مدت‌ها دنبالم بوده. به من نگاه می‌اندازه و لبخند می‌زنه:
— "بالاخره پیدات کردم... بانوی آتش. ما باید دنیا رو نجات بدیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوا سرد بود. نه از آن سرمای معمولی که پوست را می‌سوزاند، بلکه سرمایی عجیب که انگار از درون استخوان‌ها نشأت می‌گرفت. مریدا به‌آرامی چشم‌هایش را باز کرد. نور کم‌رنگی از میان پنجره‌های قدی بلند که با شاخه‌های پیچ‌خورده‌ی درختان جنگل پوشیده شده بودند، به داخل اتاق می‌تابید.
سقف بلند و طاق‌دار با نقوشی پیچیده از مارهای طلایی و گل‌های تیره تزئین شده بود. بوی چوب خیس و خاک خنک در فضا پیچیده بود، بویی که حس می‌کرد از دل قرن‌ها می‌آید. کف اتاق سنگی بود، ولی زیر بدنش تختی نرم از پر پرندگان سیاه‌بال گسترده شده بود. در کنار تخت، صندوقچه‌ای طلایی با قفلی شفاف و درخشان نشسته بود، انگار سال‌ها فقط منتظر او بوده باشد.
روی صندوق کتیبه‌ای با زبانی که به‌طرز عجیبی برایش آشنا بود، حک شده بود:
"تنها بانوی شعله‌ها، نگهبان سرنوشت، می‌تواند این در را بگشاید."
مریدا حس کرد قلبش اندکی تندتر می‌زند. دستی روی قفل کشید. با لمس او، طلسم به‌آرامی درخشید، انگار خودش را شناخت. صدای کلیک آرامی شنیده شد و در صندوق باز شد. نور طلایی رنگی فضای اتاق را پر کرد و شیء کوچکی از درونش پدیدار شد: گردنبندی با نگینی قرمز، به‌رنگ آتش شعله‌ور در دل شب.
مریدا گردنبند را برداشت. وقتی انگشتانش به سنگ سرخ خورد، صدایی لرزان و مرموز در سرش طنین انداخت:
"تو بازگشتی...و سایه‌ها بیدار شده‌اند."
ناگهان در سکوت سرد فضا، صدای قدم‌هایی نرم اما محکم از راهرو سنگی بیرون شنیده شد. مریدا سریع برگشت. در اتاق به‌آرامی باز شد و پسر جوانی با موهایی تیره و چشمانی خاکستری وارد شد. ردا به تن داشت، خیس از باران و خاک گرفته، اما درخشش نرمی از آتش در چشمانش بود.
او قدمی جلو آمد. نگاهش مستقیم در نگاه مریدا گره خورد. و آنجا، سکوت شکست:
— "بالاخره پیدات کردم... بانوی آتش."
صدایش کم‌جان بود، اما پر از اطمینان. مریدا حس کرد دنیا دورش می‌چرخد. او کیست؟ چرا قلبش با دیدن او اینطور بی‌اختیار فشرده شد؟ چرا حس کرد که بارها در رویاهایش چهره‌ی او را دیده؟ و مهم تر از همه... چرا گردنبند در دستش، همزمان با حضور او، شروع به درخشیدن کرد؟
دیدگاه ها (۴)

🌑 part ² – بیداری در دل تاریکی🍂"پسر چشم خاکستری"لحظه‌ای هیچ‌...

🌑 part ³– بیداری در دل تاریکی 🩶صدای خاکستر---هوا سنگین شده ب...

ملکه‌ی کشور!"part.10🌿🕊راوی: بعد از کلی بحث باهم هم نظر شدن ت...

ملکه‌ی کشور!"part.9🌿🕊"تهیونگ ویو"از خواب نازنینم زدم تا بلند...

🌑 part ⁷ – بیداری در دل تاریکی✨دروازه ی نخستیننور طلایی اطرا...

🌑 part ⁴ – بیداری در دل تاریکی🪞نبر در گذرگاه اینه هاسایه از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط