part بیداری در دل تاریکی
🌑 part ² – بیداری در دل تاریکی
🍂"پسر چشم خاکستری"
لحظهای هیچکدام چیزی نگفتند. فقط سکوتی سنگین میانشان معلق بود، مثل هوایی قبل از طوفان. نور سرد مهتاب از پنجرهها به صورت یونگی افتاده بود و برجستگیهای گونهاش را سایهدار کرده بود. موهای نمخوردهاش تا گردنش ریخته بودند و رد قطرات باران هنوز روی یقهی ردایش برق میزد.
مریدا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. صدای نفسکشیدنش بلندتر از همیشه در گوش خودش طنین انداخت.
– تو کی هستی؟... چطور میدونی من کیام؟
یونگی آرام جلو آمد. حرکاتش مثل کسی بود که از سالها پیش منتظر این لحظه بوده. نه با عجله، نه با تردید. دقیق، مطمئن، و بهطرز عجیبی آرام.
– اسمت مریداست، درسته؟
صدایش نرم بود، مثل نسیم خنک نیمهشب، اما پشت آن چیزی از جنس درد یا دلتنگی پنهان بود.
مریدا پلک زد. گلوش خشک شده بود.
– بله... ولی هنوز نگفتی تو کیای...
یونگی برای لحظهای مکث کرد. بعد لبخندی زد که هم زیبا بود و هم خسته.
– من نگهبان دروازهی غربم... فرستادهی آخرین مشعلدار. وظیفهم این بود که پیدات کنم... قبل از اینکه "سایهخون" تو رو پیدا کنه.
مریدا حس کرد قلبش فرو میریزد.
"سایهخون؟" این اسم، انگار از لایهای دیگر از ذهنش برخاسته بود. یادش نمیآمد، ولی بوی تهدید و مرگ را با خود داشت.
او دوباره نگاهی به گردنبند انداخت. نور نگین آتشین حالا نرمتر شده بود، اما هنوز با هر تپش قلبش، مثل یک ستاره در دل شب میدرخشید.
– چرا من؟ چرا من باید این گردنبند رو داشته باشم؟ من... فقط یه دختر معمولیام...
یونگی لحظهای به او خیره ماند. اما اینبار نگاهش سرد نبود. چیزی در چشمانش برق زد. نه ترحم، بلکه احترام. انگار او را خیلی بهتر از خودش میشناخت.
– نه مریدا... تو هیچوقت معمولی نبودی. تو بازماندهی نسل شعلهای. در رگهات خون آتش میجوشه... و وقتی وقتش برسه، دنیا خودش زانو خواهد زد تا راهتو ببینه.
مریدا نفسش را حبس کرد. کلمات یونگی مثل شعلهای آرام اما سوزنده درونش نشست. نه اینکه باور کند، اما نمیتوانست انکار کند که از لحظهی بیدار شدن، همهچیز فرق کرده بود.
صدای انفجاری خفیف از دوردستها به گوش رسید. پنجرهها لرزیدند. از دل تاریکی جنگل، نور سرخ عجیبی به آسمان تابید.
یونگی بلافاصله به سمت در برگشت و با صدایی جدی گفت:
– دیگه وقت نداریم. اونها فهمیدن بیدار شدی. باید از این قلعه بریم... همین حالا.
مریدا، با گردنبند در دست، هنوز تردید داشت... اما در عمق وجودش، چیزی زمزمه میکرد:
این تنها آغاز است.
---
لایک؟
🍂"پسر چشم خاکستری"
لحظهای هیچکدام چیزی نگفتند. فقط سکوتی سنگین میانشان معلق بود، مثل هوایی قبل از طوفان. نور سرد مهتاب از پنجرهها به صورت یونگی افتاده بود و برجستگیهای گونهاش را سایهدار کرده بود. موهای نمخوردهاش تا گردنش ریخته بودند و رد قطرات باران هنوز روی یقهی ردایش برق میزد.
مریدا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. صدای نفسکشیدنش بلندتر از همیشه در گوش خودش طنین انداخت.
– تو کی هستی؟... چطور میدونی من کیام؟
یونگی آرام جلو آمد. حرکاتش مثل کسی بود که از سالها پیش منتظر این لحظه بوده. نه با عجله، نه با تردید. دقیق، مطمئن، و بهطرز عجیبی آرام.
– اسمت مریداست، درسته؟
صدایش نرم بود، مثل نسیم خنک نیمهشب، اما پشت آن چیزی از جنس درد یا دلتنگی پنهان بود.
مریدا پلک زد. گلوش خشک شده بود.
– بله... ولی هنوز نگفتی تو کیای...
یونگی برای لحظهای مکث کرد. بعد لبخندی زد که هم زیبا بود و هم خسته.
– من نگهبان دروازهی غربم... فرستادهی آخرین مشعلدار. وظیفهم این بود که پیدات کنم... قبل از اینکه "سایهخون" تو رو پیدا کنه.
مریدا حس کرد قلبش فرو میریزد.
"سایهخون؟" این اسم، انگار از لایهای دیگر از ذهنش برخاسته بود. یادش نمیآمد، ولی بوی تهدید و مرگ را با خود داشت.
او دوباره نگاهی به گردنبند انداخت. نور نگین آتشین حالا نرمتر شده بود، اما هنوز با هر تپش قلبش، مثل یک ستاره در دل شب میدرخشید.
– چرا من؟ چرا من باید این گردنبند رو داشته باشم؟ من... فقط یه دختر معمولیام...
یونگی لحظهای به او خیره ماند. اما اینبار نگاهش سرد نبود. چیزی در چشمانش برق زد. نه ترحم، بلکه احترام. انگار او را خیلی بهتر از خودش میشناخت.
– نه مریدا... تو هیچوقت معمولی نبودی. تو بازماندهی نسل شعلهای. در رگهات خون آتش میجوشه... و وقتی وقتش برسه، دنیا خودش زانو خواهد زد تا راهتو ببینه.
مریدا نفسش را حبس کرد. کلمات یونگی مثل شعلهای آرام اما سوزنده درونش نشست. نه اینکه باور کند، اما نمیتوانست انکار کند که از لحظهی بیدار شدن، همهچیز فرق کرده بود.
صدای انفجاری خفیف از دوردستها به گوش رسید. پنجرهها لرزیدند. از دل تاریکی جنگل، نور سرخ عجیبی به آسمان تابید.
یونگی بلافاصله به سمت در برگشت و با صدایی جدی گفت:
– دیگه وقت نداریم. اونها فهمیدن بیدار شدی. باید از این قلعه بریم... همین حالا.
مریدا، با گردنبند در دست، هنوز تردید داشت... اما در عمق وجودش، چیزی زمزمه میکرد:
این تنها آغاز است.
---
لایک؟
- ۱.۵k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط